۱۳۹۶ تیر ۳۰, جمعه

فریدون محمد دوست ، اسماعیل فتوحی

دو شخصیت هنری لاهیجان وسط میدان شیر و خورشید سرخ عکس انداخته اند . بچه های کوهبیجار و جاده کشاورزی از مدرسه مرخص شده اند پیاده در راه بازگشت به خانه هستند فکر میکنم این عکس دهه چهل گرفته شده است.

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

از روزی که مقاله خاطرات یک کلاهدوز لاهیجانی نوشته ی علی امیری را در سایت اسناد ملی خواندم ، جرات و شجاعتم زیاد شد پیش خودم فکرکردم وقتی مرحوم غلامحسین یزدان بخش قدسیان توانست خاطره بنویسد پس من هم میتونم.


قبلآ درمحل این دومناره یک مناره خشتی سرسفالی بود، فکرمیکنم دهه چهل تخرب شدو این دومناره اسکلت فلزی ساخته شد.
مناره تکی خشتی قدیمی قطورتر و کمی بلندتربود راه پله تنگ با پله های خیلی بلند داشت چندبار از سر شیطنت بازیگوشی از ان بالا رفته بودم ولی به اهل منزل و مادرم چیزی نگفته بودم می ترسیدم دعوایم بکند و یا به پدرم بگوید که واویلامیشد .
از روزی که مقاله خاطرات یک کلاهدوز لاهیجانی نوشته ی علی امیری را در سایت اسناد ملی خواندم ، جرات و شجاعتم زیاد شد پیش خودم فکرکردم وقتی مرحوم غلامحسین یزدان بخش قدسی توانست خاطره بنویسد پس من هم میتونم.

اوایل دهه سی بچه دبستانی بودم می رفتیم بازار چه خومرکلا تنقلات بخریم ،گاهی اتفاقی از جلوی قهوه خانه بزرگ رد میشدیم گاه گاهی آدم هایی روی تخت های بیرونی قهوه خانه برادران محمد آقا و احمد آقای نصیری نشسته بودند با وافور و منقل کوچک حلبی و سینی زیرش تریاک دود میکردند ، آنموقع این چیز ها آزاد بود هنوز قانونی غدقن نشده بود 

آبسی تریاک یا، آب و بسی تریاک صبح نزدیکه پلا موشته بکن بزن تی خیکه ،سید عباس موذن خمیرکلایه پدر ناصر آقا ، درماه رمضان سحرنزدیک اذان صبح از بالای منار خشتی مسجد تکیه خومرکلا چندین بار تکرار میکرد و بعداز مدتی کوتاه اذان صبح میگفت .اذان گفتن سید عباس نجار بدون بلند گو بود اصلآ برق شهری متداول نشده بود وکسی از وجود بلندگوی برقی چیزی نمیدانست.

بچه که بودیم ماه رمضان که میشد چند شبی صحری از صدای رادیو ومناجات سیدجواد ذبیحی بیدار میشدیم و کنجکاو بودیم میخواستیم بدانیم چه خبر است و چیکار میکنند. اگرهم روز بعدش روزه میگرفتیم پدرم بعداز افطار بما پول نقد میداد و برای ما باصدای بلند دعا میکرد و از ما تعریف میکرد .

اوایل دهه سی بعد از جریان بیست هشت مرداد و بازگشت دوباره محمدرضا شاه ودستگیری مصدق و فراری دادن توده ای ها مردم پول رایج ، سکه و اسکناس رامخفی میکردند ، بجای سکه به ماکوپن مقوایی میداند که طول و عرض دوسه سانتی داشت پشت روی آن مهر داشت که ارزش آن و اسم آدم های معتبر توضیح کننده نوشته شده بود ..از جمله  اسم و مهرحسن اسلام نظر که آنموقع ساکن محله خمیرکلایه نزدیک بازارچه منجمی بود.

یک سکه زرد ده شاهی میدادیم شهر فرنگ تماشامیکردیم ، شهر فرنگ سه تا سوراخ داشت اندازه صورت بچگی هامون ، می توانستیم دوچشمی داخلش را ببینیم ، عکس های سفید و سیاه ، رنگی ، قدیمی ، جدید ، عکس پادشاهان و ملکه ، از دوچرخه و ماشین و و...که همه روی نوار کاغذی چسبانده شده بود از جلوی چشم مان رد میشد و مرشد شهر فرنگی پشت دستگاه ایستاده بود و با اینکه چوب های دو طرف نوار را می پیچاند با صدای بلند از هر کدام از عکس ها تعریف میکرد و چیزی میگفت شبیه شعرو بحر طویلی که از حفظ داشت ادامه میداد وهرازگاهی با بچه ها صحبت میکرد و بقیه بچه های پشت صف را دعوت به آرامش میکرد.. بعد ازخلوت شدن اطرافش بساط شهر فرنگ را پشتش میزاشت و کول میکرد میرفت کوچه ی بالاتر

یک سکه زرد ده شاهی میدادیم شهر فرنگ تماشامیکردیم
سکه ده شاهی سکه نیم ریالی بود، دوتا سکه ده شاهی میشد یک قران یا یک ریال.
 به سکه دوریالی میگفتند دوزار.
..صدنار هم میشد صددینار یایک قران
سی شئی یا سی شاهی میشد یک و نیم ریال

۱۳۹۶ تیر ۲۰, سه‌شنبه

نوشته های قشنگ امیربابایی درصفحه لاهیجان سیتی اینستاگرام

"نو" و نقش آن در ناوگان حمل و نقل
تصویری که مشاهده میکنید قایقى چوبیست که قدیم ها به آن "نو" میگفتند.
زمانى كه هنوز وسیايل نقلیه مانند ماشین و موتور وجود نداشت، راه تدارکاتی روستاهایی مانند نوبیجار، سپهرپشت، کوشال، گورندان، سیاهگوراب، کوچکده، بیجاربسته سر، قصابمحله، الکی محله نالکیاشر ولیالستان، رودخانه و همين قايق بود!
لاجؤ روخؤنه ازبین روستاهای فوق و دیگر روستاها و حتى لنگرود عبورکرده و راه حمل نقل کالا و محصولات کشاورزی این مناطق بود.
مرکز و ایستگاه اصلی این قایقها روستای بیجاربسته سر بود، چون اين روستا ما بین دو رودخانه قرار داشت. قایقهايی که از لنگرود سمت لاهیجان حرکت میکردند وخط پایانه شان در همین روستا بود و بقیه مسیر را پیاده از قصاب محله و هتل آبشار بسمت لاهیجان میرفتند.
علت دیگرش هم این بود که این روستا تعدادى قایق سوار ماهر داشت به نامهای مرحوم مشهدی ربیع باباي معروف به نوچی و مرحوم یحیی محمدی معروف به یحیاخان، مرحوم محمد رمضانپور، بويژه مرحوم "حاج رمضانعلی بابائی" متولد سال ۱۳۱۱ که هرچند در کودکی پدرش را از دست داده بود، اما در نوجوانی شغل پدرش را پيشه كرد. وى از سال ۱۳۲۵موفق به ساخت این نو قایقها شد و این یک حرکت بسیار بزرگی بود در ان دوران برای روستاهای این منطقه و ناوگان حمل و نقل.
اين سيستم بعد از پیروزی انقلاب تا سالهای ۶۵ هم ادامه داشت و دوستان زیادی هستند که اون روزها يادشونه!
چون در گذشته تمام روستاهای فوق حين باراندگى دچار آبگرفتگی میشدند و اکثر خانواده ها این نو قایقها را داشتند و از آنها استفاده میکردند.
متاسفانه دیگر کسی ساخت این قایق ها را ادامه نداد و میتوان گفت ساخت سنتی این نوع قایق ها بطور کلی منسوخ شده است.
روحشان شاد یادشان گرامی باد
عكس ومتن:
امیر بابائی

عکس حسین داریوش در اینستاگرام از خانه "طایفه محمودی" برکوچه پردسر لاهیجان

ازا لاجونی شیشه موندنه 
aza lajoni shishah mondane 
انگاربه شیشه لاهیجانی می ماند .

در جنگ بین المللی دوم ، در لاهیجان لوله چراغ فتیله ای می ساختند که بسیار شکننده بود از آن زمان هر چیز نازک و شکننده را به لاجونی شیشه یا تی تلاس پر ( پر سنجاقک) تشبیه می کنند .

پ.ن ۱ عکس خانه قدیمی در محله پرد سر لاهیجان 

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

عکس های تابستانی بادوربین سل فون من..!

رز پارک استخر لاهیجان

گل اختر

گل اختر سرخ

لش، برگ بیدی وحشی لاهیجان

خارمریم لاهیجان

پیجک گل اناری

زوفا وحشی طبیعت لاهیجان

گیاه پارازیت سس در آغوش گندواش لاهیجان

برای اولین بار سینی پر کمبوزه دربازار روز لاهیجان دیدم

برمه خیار بازکیاگوراب لاهیجان

کانا ، گل اختر لاهیجان

تله کوته ، خاتیک ، کرک و چیری اول تابستان
برای خورشت غورآب با ترواش

۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

استیو آلن این شکلی شده است_باجستجوی انترنتی به مستر آلن معلم انگلیسی ما در لاهیجان که ازطرف سپاه صلح اعزام شده بودرسیدم و از خدمتش بعداز سال 1964 درلاهیجان ذکر شده بود .

Returned Peace Corps Volunteer Steven G. Allen can be contacted at stegenallalynksdcom

Country of Service: Iran

Training Group: ELI U of Mich.

Cities you served in: Lahijan

Arrival Year: 1964

Departure Year: 1966

Work Description: ESL Teacher and trainer

Bring us up to date on your life after the peace corps:

Masters work at U of Tex, then back to Iran for 7 years as ESL Teacher & back to
US in 1975. Worked for Santa Clara County Transit and taught AdultEd ESL
classes for 6 years. Retired in 1995 and moved to AR where I started teaching
ESL again.

Any thoughts you have now looking back on peace corps days?:

Joining the Peace Corps was even more important than joining the Marine Corps.
It gave me the opportunity to learn one of the two things I wanted to do when I
was a kid in school. And, I have returned to it after 15 years working for the
government in CA.

Originally posted: February 18, 2002

عکاسان فعال کانون عکس انجمن سینمای جوان لاهیجان به همراه گروهی از عکاسان فعال گیلان اقدام به برپایی تور عکاسی سه روزه به کویر مرنجاب(شمال شهرستان آران و بیدگل) و روستای تاریخی ابیانه در استان اصفهان نمودند.

http://www.lahidjan.com/44643/%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF.html#!prettyPhoto/0/
به گزارش «لاهیجان» ،ساسان عادلی مسئول انجمن سینمای جوان لاهیجان با اعلام این مطلب افزود:در این تور سه روزه که از چهارم الی ششم اردیبهشت ماه برگزار گردید،محمدرضا صفابخش،همایون بازرگان، رحیم واعظ صالحی، سید عقیل توکلی، علی کفاش لاهیجی،پیمان شیروان غلامی، علی سیف و مهسان تقی پور،زمانه نصیری کامران،محبوبه رحمانی، مریم زبردست،آیناز منظم،حدیث کاظمی و نیلوفر خادمی حضور داشتند و به عکاسی از کویر و آثار و ابنیه تاریخی این منطقه از استان اصفهان پرداختند.

۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

مصاحبه خانم مهری شیرمحمدی و عباس ایمانی با محمودکیانوش_همشهری چهارشنبه14تیر1396_کیانوش میگوید به همراه قوام به مسکورفته بود و استالین را دیده است.

گفتگوی اختصاصی گیلان مصور با حسابدار  قوام السطنه؛ مردی که همراه نخست وزیر ایران با استالین دیدار کرد
در: تیر ۱۰, ۱۳۹۶در: فرهنگ, مصاحبه بدون دیدگاهبازدیدها: 155 بازدید چاپ ایمیل
قوام السلطنه، پنج بار نخست وزیر ایران در زمان قاجار و پهلوی بود. وی یکبار در دوره پهلوی اول به اروپا تبعید شد و پس از ۷سال که به ایران بازگشت، رضا خان به وی دستور داده بود از لاهیجان خارج نشود.  قوام هرچند در لاهیجان املاک زیادی داشت، ولی مصدر آبادانی زیادی هم در این منطقه شد. ساخت بزرگترین کارخانه چای در بازکیاگوراب، احداث بیمارستان، مدرسه ، حمام و  چندین خانه برای اسکان کارگران کارخانه چای «نوبنیاد»-  که سومین کارخانه چای ایران بود- تنها بخشی از خدمات قوام السلطنه است.
گیلان مصور، به بهانه تخریب کارخانه چای قوام، با حسابدار کارخانه چای «نوبنیاد» گفتگویی داشته که هنوز با وجود ۹۳ سال در لاهیجان زندگی می کند. وی که همراه قوام در مذاکرات با استالین  در روسیه همراهیش کرده، حضور مسئولان کشوری در بزرگترین کارخانه چای ایران را به خاطر دارد. کارخانه ای که ۱۲سال است عملا تعطیل شده و امیدی به ثبت میراثی آن نیست.
برخلاف آنچه در کتابها نوشته اند، «محمود کیانوش قویم» می گوید: قوام با دو خانم لاهیجانی ازدواج کرد و حسین قوام، حاصل سومین ازدواج قوام است که آرزو داشت نام قوام را زنده نگه دارد. کیانوش، خط نوشتن های قوام السلطنه را به یاد دارد و برخی از خطاطی های کسی را در اسناد شخصی خود به یادگار نگه داشته که با خط زیبایش فرمان مشروطه را نوشت.
گیلان مصور- عباس ایمانی، مهری شیرمحمدی
متولد چه سالی هستید؟ و در چه تاریخی در کارخانه قوام استخدام شدید؟
من متولد ۱۳۰۳ خورشیدی هستم. اصالتا ما از خانواده «امین دیوان» هستیم. که بعدا به نام صفاری شناسنامه گرفتیم. البته برادر بزرگ من چون خودش در آمار بود، شناسنامه ما را «کیانوش» گرفت.
سال ۱۳۰۹  در مدرسه اکبریه لاهیجان درس خواندم. بعد از مقطع ابتدایی، چون بکار کشاورزی علاقه داشتم، بجای دبیرستان به مدرسه فلاحتی رفتم. یک باغ ۴۰هکتاری در جیرساری لاهیجان مال خانمی بود، که محصلات مدرسه فلاحتی، در آن کشت همه چیز را یاد می گرفتند.
 تقریبا ۱۶سال داشتم که برای کار رفتم کارخانه چای «هوخ تیف». یک سال بعد هم رفتم کارخانه قوام که اسمش بود «کارخانه نو»
کارخانه قوام چندمین کارخانه چای بود؟
اول کارخانه کشاورزی احداث شد که دولتی بود. بعدا اسم آن را گذاشتند فجر که چند سال پیش خرابش کردند. «هوخ تیف» دومین کارخانه بود که در لاهیجان ساخته شد و معمارانش آلمانی ها بودند.آن زمان رضا خان دو نفر هندی به نام های «دبیدو» و «جان» که معروف به چایکار و چایساز بودند، به هوخ تیف آورده بود. ما زیر دست این دو هندی آموزش دیدیم. کارخانه قوام سال ۱۳۱۹ احداث شد و من و «علی خان نیری» باهم به کارخانه قوام رفتیم.
رضا شاه برای بازدید به هوخ تیف آمده بود و این دو تا هندی رفتند پشت میز قایم شدند. بعدا مترجم از آنها پرسید چرا قایم شدید؟، گفتند آخه ما در هند شنیده ایم رضا شاه چشم هایش مغناطیس دارد، چشمش آدم را می زند.
غیر از این هندی ها یک چینی هم داشتیم به نام های «چو» چایساز که در کارخانه کشاورزی کار می کرد.
حسابدار کارخانه نو بودید؟
حسابدار که نه اصلا کارخانه دست من بود ۶۰۰ تا ۷۰۰کارگر زیر دست من کار می کرد.آن زمان دستگاه های کارخانه با دیگ بخار کار می کرد. دیگ های بخار با هیزم گرم می شد و تسمه های دستگاه های مالش و پلاس چای با بخار بحرکت درمی آمد. دستگاه های کارخانه قوام مثل هوخ تیف آلمانی بودند.
زمانیکه قوام این کارخانه را ساخت، نخست وزیر بود؟
آن زمان نخست وزیر نبود ولی بعدا دوباره نخست وزیر شد.
آن زمان قوام در لاهیجان ساکن بود یا تهران؟
قوام اصالتا آشتیانی بود ولی در لاهیجان املاک زیادی داشت. ابتدا ۲۴ هکتار از زمین های «سالار موید» را خرید و بعدها توسعه داد و املاکش به ۷۲ هکتار رسید. خانه اصلی قوام در تهران و در خیابان کاخ بود. ولی یک طبقه کارخانه چای، مخصوص قوام بود و هر وقت می آمد لاهیجان آنجا ساکن می شد. اتاقدار قوام «حسین میربلوک» بود، از میربلوک های لاهیجان. فصل برداشت چای یعنی اردیبهشت همیشه قوام  درلاهیجان بود.
وضعیت کشت چای آن زمان چطور بود صادرات هم داشتید؟
صادرات نداشتیم. بیشتر محصول کارخانه را تاجرهای تهرانی از ما می خریدند مثلا یک سال محصول کارخانه را از پیش  اجاره می کردند و ما برای آنها کار می کردیم.
چایی که آن زمان تولید می شد عطر و طعم بهتری داشت اصلا کیفیت آن قابل مقایسه با چای الان نیست. آن زمان کود شیمایی نبود. به جای کود، تفاله های کرم ابریشم را با گونی می خریدیم و پای بوته های چای می ریختیم.
خرید چای آن زمان دولتی هم بود؟
نه، اصلا دولتی نبود. برگ سبز را به قیمت ۶ریال یا ۸ریال،  مستقیم از کشاورزها می خریدیم. هر ۴کیلو برگ سبز هم یک کیلو چای می داد. هرکیلو چای هم ۲ تا ۳ قران قیت داشت.
نحوه پرداخت پول به چایکاران چگونه بود؟ نقد می پرداختید یا مثل الان ۶ماه بعد یا یک سال بعد؟!
نه همان روز تحویل، با کشاورز حساب می کردیم. من خودم مسئول پرداخت بودم. پیشکار قوام بمن پول می داد.یادمه ۲۵۰هزار تومان پول از بانک کشاورزی گرفته بود که به کشاورزایی که برگ سبز چای می آوردند همان روز حساب کنم.آن زمان یک چمدان پول بود.
زمین های قوام فقط چایکاری بود یا کشت برنج هم داشت؟
 برنج کمتر بود بیشتر باغ ها را خرید و تبدیل به باغ چای کرد. کارخانه قوام بزرگترین کارخانه چای بود. بجز باغ های چای خود قوام، از جاهای دیگر هم برگ سبز چای می خریدیم. یک ماشین سنگین داشتیم و از واجارگاه، رودسر، لنگرود و املش برگ سبز می خریدیم. لاهیجان بیشتر زمین چای بود. ارتفاعات بخصوص همه چای بود و زمین های پایین دست برنج. اول بام سبز زمین های چای تیمسار قطبی بود. بالاتر جایی که الان تله کابین زدند،  باغ چای فلاحتی بود.
دلیل علاقه قوام به چای چه بود ؟
قوام، کار زراعت را خیلی دوست داشت. کار مزرعه، کشت برنج . مرغ و جوجه و بوقلمون ها را خیلی دوست داشت. وقتی گله های بوقلمون می آمدند پیشش برایشان دانه می ریخت و آنها غو غو می کردند خوشش می آمد. دستور داده بود قوهای بزرگی از روسیه برایش آورده بودند. وقتی قوها و بوقلمون ها عصا و لباسش را می گرفتند خوشش می آمد. یک حسین نامی بود که مسئول این بوقلمون ها و قوها بود وظیفه داشت هر روز آنها را در محوطه باغ بگرداند.
مکان کارخانه چای قوام دقیقا کجاست؟
بازکیاگوراب. نزدیک بیمارستان سید الشهدا. البته بیمارستان را هم قوام در زمین های خودش ساخت. قوام برای اهالی حمام ساخت، مدرسه ساخت. ۱۰ تا خانه  در اطراف کارخانه ساخت که بعدا همه را مصادره کردند. من خودم ناظر ساخت خانه ها و حمام بودم . آن زمان با آهک ملاط درست می کردیم. برای باغبانهای کارخانه هم چند تا خانه گالی پوش انتهای باغ ساخته بود. قوام یک چاه آب در کارخانه کنده بود که بدون پمپ آب بالا می آمد.
 حتی جاده ای که به کارخانه و باغ می رفت را قوام درست کرد. یادم هست هی در باغ قدم می زد و می گفت کیانوش پس این  جاده کی درست می شود.
رضا خان و پسرش از کارخانه قوام بازدید کرده بودند؟
نه
مسئولان کشوری چطور؟
زمانی که قوام دوباره نخست وزیر شد، مسولان و وزرا زیاد می آمدند کارخانه. کارخانه شلوغ می شد. قوام آشپزهای مخصوص برای میهمانهای تهران داشت. یادمه دکتر سپهری، وزیر بهداشت وقت و همچنین صادق طباطبایی، رئیس مجلس، از کارخانه نو بازدید کردند.
از زن لاهیجانی قوام بگویید، نوشتند با دختر یکی از کشاورزهاش ازدواج کرد.
قوام دو تا تا زن  از لاهیجان گرفت تا برایش بچه بیاورند. زن اول قوام شازده خانوم بود و بچه دار نشد. قوام  خیلی دوست داشت نامش زنده بماند.
بعد از شازده خانم، قوام اول با خانمی به نام «زهرا علیزاده» ازدواج کرد که اهل رودبنه بود و خانه ای نزدیک کارخانه برایش آماده کرد. من خوب یادم هست. خواهر من خیاط درجه یک بود. من خواهرم را بردم  منزل زهرا علیزاده که حالا زن قوام شده بود تا برای خانه  نو پرده بدوزد. اما چون زهرا علیزاده  هم نتوانست برای قوام بچه بیاورد، او را طلاق داد.
بعد با «زهرا دلشاد» ازدواج کرد. که دختر یکی از پیشکارهای کارخانه بود. و دلشاد توانست «حسین» را برای قوام بیاورد.
برای زهرا دلشاد هم در لاهیجان منزل گرفته بود؟
نه دلشاد را برد تهران. خود من در انتهای خیابان کاخ یک خانه برای دلشاد گرفتم. به مبلغ ۱۶۰ هزار تومان. خانه اصلی قوام هم در خیابان کاخ بود. یک خانه بسیار بزرگ و یک باغ عظیم با درختان میوه. سالن بزرگی داشت که میهمانها و وزرا را برای پذیرایی آنجا می برد.
زهرا دلشاد هنوز زنده است من چند سال پیش رفته بودم تهران ، فروشگاه فردوسی، سر پله ها او را دیدم و با هم صحبت کردیم.
زن اول قوام  را هم دیده بودید؟
زیاد. هر وقت مرا می فرستاد تهران در خانه اش می دیدم. شازده خانم خیلی تشریفات داشت ولی اگر می فهمید ما از لاهیجان آمده ایم خیلی ناراحت می شد.
قوام با خانواده امینی مالک لشت نشا هم نسبت داشت، فخرالدوله  را هم دیده بودید؟
بله. من با ابوالقاسم امینی  و علی امینی رفت و آمد داشتم. خانم فخرالدله را هم دیده بودم. یکبار با آقای «چاردهی»، پیشکار قوام و یک خانمی از لاهیجان رفتیم تهران. چاردهی صندلی جلوی ماشین نشست و من و آن خانم صندلی عقب نشستیم. تهران که رسیدیم، برای هر ۴نفر یک اتاق جدا در مسافرخانه گرفت. فردا صبح چاردهی بمن گفت این خانم را ببر سلیمانیه. گفتم بلد نیستم.  گفت با درشکه برو، سوال کن. نزدیک مجلس امروزی یک درشکه گرفتم ساعتی ۲ تومان. رفتم منزل فخرالدوله که نوه ناصرالدین شاه باشد.
درشکه را بردند توی حیاط و من به اتفاق خانمی که از لاهیجان آورده بودیم رفتم بالا. خانم فخرالدوالوله آمد توی سالن، چادرش روی شانه هایش بود. من تعظیم کردم و گفتم این خانم را حضرت اشرف فرستادند. خانم ابهتی داشت ما اصلا نمی توانستیم به او نگاه کنیم.
حضرت اشرف؟!
به آقای قوام حضرت اشرف می گفتیم. ما اصلا ما نمی تواسنیتم آقای قوام یا قوام اسلطنه صدایش کنیم همیشه به قوام می گفتیم حضرت اشرف.
خانم از لاهیجان برای چه برده بودید؟
برده بردیم در منزل فخرالدله کار کند. خانم از او پرسید شوهر داری گفت نه گفت شوهرت چی شده گفت طلاق گرفتم. گفت چرا گفت خوب نبود بعد دستور داد آن خانم را بردند داخل و خدمتکار برای ما توت فرنگی آورد. اولین بار بود توت فرنگی می دیدم. سردرگم شده بودم این چی هست.
خانم فخرالدوله گفت بخور. گفتم خیلی ممنون نمی خورم. دوباره اشاره کرد و خدمتکار یک پیش دستی آورد توش نمک و شکر بود. گفت هرکدام را می خواهی بریز روش و بخور. من یکم شکر ریختم روی توت فرنگی و خوردم دیدم بد چیزی نیست.
بعد خانم فخرالدله از من سوال کرد، کی آمدید ؟ کجا ساکن شدید؟ خانه اشرف رفتید؟ و من همه را جواب دادم و گفتم ان شاالله عصرمی رویم خانه حضرت اشرف.
بعد خداحافظی کردم آمدم درشکه را سوار شوم که پیشکار خانه گفت پول درشکه حساب شده اسب ها را  هم باز کرده و آخور داده بودند.
خانه قوام  هم رفتید؟
بله. یادم هست،یکبار من در خانه قوام در خیابان کاخ بودم که سید صادق طباطبایی رئیس مجلس وقت آمد آنجا من داشتم روزنامه توفیق می خواندم. کلاه بوقی گذاشته بود. طباطبایی از قوام پرسید این کیست و من شنیدم که گفت این پسر من است. یعنی قوام اینقدر علاقه بمن داشت.
خاطرتان هست قوام با استالین مذاکره کرد؟
من خودم، سال ۱۳۲۴ با قوام رفتم روسیه. قبلش رفته بودم تهران. روزها می رفتم منزل قوام و شب ها مسافرخانه می ماندم. یک روز قوام بمن گفت آماده شو شما هم باید با ما به روسیه بیایید. من سنی نداشتم. با هواپیمایی رفیتم که روسیه فرستاده بود.
 یکی از کارهای قوام موضوع توافق نفت دریای خزر در قبال جدا نشدن آذربایجان از ایران بود. چیزی از مذاکرات بخاطر دارید؟
من خودم استالین را دیدم، پیپ می کشید یک بار بعد از نهار نشسته بود و از یکی خواست پیپش را آتش بزند. البته من در مذاکراتی که قوام با استالین داشت نبودم. مذاکرات خصوصی برگزار می شد و قوام مترجم داشت. بعدا قوام آمد تهران و قرارداد با روسیه را امضا کرد.
قوام کتاب  های خاصی هم دوست داشت، دیده بودید مطالعه کند؟
کتاب را بخاطر ندارم ولی قوام خط خیلی خوبی داشت. هنوز خیلی از دست خط های قوام را در منزلم نگه داشته ام.
چرا دست خط ها را به کتابخانه  ملی یا موزه اهدا نمی کنید؟
کجا اهدا کنم؟! اسمش را عوض کنند و به نام یکی دیگر بگذارند موزه؟! مگر اسم قوام را از روی بیمارستانی که خودش ساخت، برنداشتند! قوام برای بازکیاگوراب خیلی زحمت کشید. جاده ای که به کارخانه می رسد را قوام ساخت، مدرسه، بیمارستان و یک حمام در زمین های خودش ساخت.
چطور شد از کارخانه قوام  درآمدید؟
من سال ۱۳۳۳ استعفا دادم. قوام که مُرد کارخانه افتاد دست پسر ابراهیم خان چاردهی. آن زمان پسرقوام ۶ یا ۷ سال بیشتر نداشت. نمی توانست کارخانه را اداره کند بزرگ هم که شد آدم درستی نبود نتوانست نام قوام را زنده نگه دارد. دو سال بعد من هم برای تحصیل بچه ها رفتم تهران ساکن شدم. چاردهی هم که مرد ، کارخانه یک جور دیگری شد.
زمان مصدق یادمه قرار بود دولت، کارخانه را مصادره کند. یک بار آمدند دفاتر کارخانه را بررسی کردند که اموال قوام را به نفع دولت مصادره کنند. با اینکه مصدق با قوام فامیل بود اما بعد که کودتای مصدق پیش آمد، دیگه کارخانه مصادره نشد.
بعد از انقلاب کارخانه چه سرنوشتی پیدا کرد؟
بعد از انقلاب، بنیاد مستضعفان کارخانه را مصادره کرد. اوایل به دیگران اجاره می داد و تا حدودی کارخانه سرپا بود ولی ۱۰ یا ۱۲ سالی می شود که کارخانه تعطیل است و عملا دارد از بین می رود.
شهریور ۱۳۲۰ را هم یادتان هست، روس ها در گیلان بمب انداختند؟
یادمه. جمعه سیاه بود. سوم شهریور. ما در کارخانه قوام بودیم. از صبح دیدم هواپیماها دور می زنند، کاغذ پخش می کنند. یکی کاغذی را برایم آورد دیدم نوشته آلمانی ها را از ایران بیرون کنید. جنگ جهانی دوم بود. من ۶ماه و ۳ روز بود که استخدام شده بودم. لاهیجان آن زمان اینقدر شلوغ نبود، ساختمان سازی نشده بود. حدود ۱۱ صبح دو بمب توی لاهیجان انداختند، گرد و خاکی که بلند شد ما در کارخانه قوام دیدیم. یک بمب تو مرکز لاهیجان انداختند که ۱۷ نفر کشته شدند.  یک بمب هم انداختند توی باغ دکتر پاک پور. که نزدیک میدان بار فعلی است.
زمانی که در کارخانه قوام کار می کردید، در لاهیجان ساکن بودید؟
نه. من یک اتاق در کارخانه داشتم که پنجره اش رو به حیاط باز می شد گاهی که قوام می آمد اتاق من،  نمی تواسنتم راحت بهش نگاه کنم. قوام یک دوچرخه ی هرکولست برای من خریده بود با دوچرخه هر ۱۵ روز یکبار به لاهیجان رفت و آمد می کردم. بعد که ازدواج کردم، برای خانم توی لاهیجان خانه گرفتم، شب می رفتم، صبح می آمدم. بعضی وقتها هم هر ۱۰ روز یا ۱۵ روز یک بار می رفتم لاهیجان. قوام اول یک موتور بمن داد. ولی من چون نمی توانستم موتور سوار شوم، برام دوچرخه خرید.
کارشناسان چای، در فرایند تولید چای نظارت بر کارخانه داشتند؟
بله همیشه. یک آقایی بود به اسم ارض پیما که کارشناس چای بود عکسش را هم در حال بازدید دارم. کارشناس هم در فرایند کاشت و هم فرآوری چای نظارت داشت.  عکس همه سرپرست های کارخانه را هم دارم. آن زمان یک دوربین داشتم و تعداد زیادی عکس از کارخانه گرفتم.
از خصوصیات فردی قوام چه چیزی بخاطر دارید؟
قوام به لحاظ ظاهر خیلی به خودش می رسید. به عینک توجه خاصی داشت. هر وقت عینک قبلی می گذاشت زمین، می فهمیدیم می خواهد عوض کند.
موقع خوردن صبحانه یکی باید کنارش می ایستاد و به سوالات قوام در مورد وضعیت کارخانه و چیزهای دیگر جواب می داد.
این گفتگو در تاریخ جمعه ۲۶/۳/۹۶ در منزل محمود کیانوش قویم صورت گرفته و به دلیل طولانی بودن خاطرات، تنها بخش های مربوط به قوام السلطنه و کارخانه چای نو بنیاد منتشر شده است.
بنظرمن دراین مصاحبه اشتباهاتی وجود دارد .
1_ قیمت چای خشک شده دهه سی  بنظر دو یا سه تومان صحیح تر باشد . 
2_همسرلاهیجانی قوام را دلشاد ذکر کرده اند بنظر من زهرا فداکار صحیح است که اهل محله خمیرکلایه لاهیجان بودند . دلشاد ها یا اجاقی خانواده بزرگی دیگری بودند که ساکن محله خمیرکلایه بودند 
3_ کیانوش میگوید بالای کوهای لاهیجان یا محل فعلی تله کابین متعلق به فلاحتی بود در صورتیکه حاج اسماعیل فلاح خیر  صحیح است.
 4_ عجیب تر اینکه میگوید مالش و ماشین ها بابخار آب به حرکت میآمدند در صورتیکه همه ی کارخانه های چای موتورتولید برق گازوییلی داشتند فقط ماشین چای خشک کنی با سوختن هیزم گرم میشد و حرکت موتورهای خشک کن هم تمامآ برقی بودند و خیلی زود سوخت هیزومی حذف و مشعل های گازوییل سوز چایگزین هیزوم شد .
5_سرهنگ قطبی دایی فرح دیبا تیمسار نبود محل اسکانش ساختمان بوستان نارنج تازه تاسیس فعلی بود. 

http://gilanmosavar.com/?p=4564
این مصاحبه در گیلان مصور بچاپ رسیده است.
عکس ترکیبی محمود کیانوش با عکس قدیم مرحوم عبدالعلی ارض پیما و کارگران را منتشر کرده اند.
مصاحبه خانم مهری شیرمحمدی و عباس ایمانی با محمودکیانوش قویم که دوروزپیاپی در همشهری بچاپ رسیده است ولی اسمی از گیلان مصور و ایمانی و شیرمحمدی برده نشده است .