ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

بيژن نجدي؛ شاعر لاهيجان





بيژن نجدي؛ شاعر لاهيجان
******************
يادداشتي از مصطفي خلجي
______________________
یه حبه‌ی قند
خودشو انداخت توی لیوان بلند و بلور
باز شد
ذره ذره تنش بوی چای گرفت
چه صبح تلخ!
چه صبح سوخته و سرد
کنار لیوانی پر از باغ‌های چای
و چقدر گریستیم من و تو
در آنکارا
توکیو
هاید پارک مه گرفته لندن
به خاطر لاهیجان.

مي‌گويند تمام واژه‌ها، صداها، رنگ‌ها و تصويرهای داستان‌ها و شعرهاي بيژن نجدی ته‌لهجه‌ی گيلکی دارد و طعم ماهي و بوي كلوچه‌ مي‌دهد. و اگر نبود لاهيجان و آب و هوا و طبيعتش، هيچ‌گاه با بيژن نجدي شاعر رو‌به‌رو نبوديم:

دستي از من
در آغوش آب
دستي، دور گردن باران است

البته لاهيجان فقط بر شكل آثار نجدي مؤثر نبوده است، و محتواي نوشته‌هاي اين شاعر را هم تحت تأثير قرار داده است. شايد بيژن نجدي بهترين نماينده‌ي طبيعت در شعر معاصر ايران باشد؛ شاعري كه تمام تلاشش پيوند انسان با طبيعت است و گسترش سبزي اين طبيعت:

به كوير خواهم رفت
با سطلي از باران لاهيجان
پيراهني سوغات خواهم برد
از مخمل سبز برنج براي خواهرم شن‌زار

گويي شعرهاي بيژن نجدي در هيچ‌ كجا جز لاهيجان نمي‌توانست «اتفاق» بيفتد. و سرزمين بي‌دريا او را مثل ماهي قرمز داخل تنگ، مردني مي‌كرد. گياهان گيلان، بيژن نجدي را براي زنده ماندن استتار كرده بود.
اما حيف كه دير شناخته شد و زود از ميان رفت. بيژن نجدي وصيت كرده بود در شيخان لاهيجان به خاكش بسپرند؛ جايي كه شيخ زاهد گيلاني آرام گرفته است:

با خانه‌ها و خیابان‌‌ها
کوچه‌ها و میدان‌هاش
در آغوش من است لاهیجان
ایستاده‌ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ‌های چای را می‌مالم به تنم
شاخه‌های درخت انار
بر شانه‌های من است
انگار برگ‌پوش شده‌ام
در خرقه‌ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله‌های ابریشم
دور می‌شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه‌ای در پیله‌ي من
این شهر پیر می‌شود
با رؤیای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه‌ای‌ست آبی و خیس
روی تن برهنه مهتاب
نبض کارخانه‌های برنج
آهسته می‌زند روی مچ دست‌های من
با همین دست‌هاست که می‌گویم
- سلام همشهری
و بوی کلوچه می‌دهد
هر دهاني كه مي‌گويد: «علیک سلام»
از خدا پنهان نیست
چرا پنهانش کنم از تو
آقا شیخ زاهد گیلانی!
سیاهپوش قهوه‌خانه‌ای هستم
که در مسیر راه کمربندی
دور لاهیجان روزی مرد.
همین طور سیاه‌پوش آینه‌ای
که جیوه‌اش روزی ریخت
سیاهپوش قالیچه‌ای
که در مغازه سمساری است
بله آقا، آه، آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی.

۱ نظر: