ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

برای کافه زیبا یا رستوران زیبای کیومرث بازرگان _این صندلی خیس در ایوان چوبی این قهوه خانه هنوز خواب مسافرانی خسته از یک راه دور می بیند نگاهش میکنم، دست بر خاموشی خوابش میکشم این صندلی خیس رو به غروب روزی سرشاخه بلند بلوطی بوده ست و آن میز رنگ و رو رفته ی بی رویا لاشه ی پیر صنوبری ... پایین پونه زار؛ ناگهان باران می گیرد صندلی های خیس یکی یکی دوباره می رویند و میزها، خواب صنوبر و ستاره می بینند حالا وقتی که مسافران خسته ی آن راه دور دوباره از خَم ِ خواب های آسمان بازآیند در سایه سار چه باغی که چای خواهند خورد خاطره خواهند گفت خواب خواهند دید اما هرگز به یاد نمی آورند در ذهن ِ هر تخته پاره ی پرتی چند جنگل غمگین گریه می کند !!!؛

۱ نظر:

  1. این صندلی خیس
    در ایوان چوبی این قهوه خانه هنوز
    خواب مسافرانی خسته از یک راه دور می بیند

    نگاهش میکنم، دست بر خاموشی خوابش میکشم
    این صندلی خیس رو به غروب
    روزی سرشاخه بلند بلوطی بوده ست
    و آن میز رنگ و رو رفته ی بی رویا
    لاشه ی پیر صنوبری ... پایین پونه زار؛

    ناگهان باران می گیرد
    صندلی های خیس
    یکی یکی دوباره می رویند
    و میزها، خواب صنوبر و ستاره می بینند

    حالا وقتی که مسافران خسته ی آن راه دور
    دوباره از خَم ِ خواب های آسمان بازآیند
    در سایه سار چه باغی
    که چای خواهند خورد
    خاطره خواهند گفت
    خواب خواهند دید
    اما هرگز به یاد نمی آورند
    در ذهن ِ هر تخته پاره ی پرتی
    چند جنگل غمگین گریه می کند !!!؛

    پاسخحذف