ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

سال ، نو گشت...! ...سر انجام، سال، نو گشت، به یاران_ کهن هم مژده دادیم ومژدگانی های فراوانی دریافت کردیم. روزگذشته ، آنچه که درباورعامیانه به نحوست عدد وروز13 معروف شده است، با پناه بردن دردامن_ هنوز(!) زیبای طبیعت شمال، بدر کردیم وشب باوجود ابری بودن هوا وشمسی بودن ماه، ماه شب چهارده را درذهن تجسم وترسم کردیم وبرای شادی و شادمانی دل_ مان، " دلی " " دلی " کردیم ! باخود اندیشیدیم که برای چهاردهمین روز سال ودرحقیقت اولین روز ورود جدی ی مان به فیس بوک چه مطلبی ، که هم کمیک باشد و هم تراژیک ، برای شما روانه ی صفحه یادداشت خود نماییم؟ دیدیم ساده ترین وبامزه ترین( البته از نظر من ، چون ممکن است از نظر بسیاری از شما عزیزان ، بی مزه ترین باشد! که این مسئله در برخورد عقاید وآراء امری طبیعی است !) مطلب، نوشته ای است که در38 سال پیش درعصرطاغوت، دراشاره به نوشته ی یکی از همشهریان_ " قشنگ رشت" چه بسا با اسم مستعار" محمد عصار" دریکی ازروزنامه های رشت به چاپ رسیده بود، را برای شما انتخاب نمودیم.: " ...مخلص اصلا و نسلا ! لاهیجانی هستم ومحل سکونتم هم درلاهیجان است، منتها روز ها به حکم ضرورت وبه مقتضای شغل در" بندرفرحناز" ( کیاشهرفعلی) مشغول انجام وظیفه هستم. باید عرض کنم که بیش از " آقا محمد خان عصار" به شهرم لاهیجان عشق می ورزم واین را همه ی دوستانم و همشهریانم می دانند. زمانی هم که درپایتخت مشغول کسب معلومات مفیده ! بودم، تا دری به تخته ای می خورد، معلمی مریض و کلاسی تعطیل می شد، دست افشان وپای کوبان یک راست به طرف شهرم لاهیجان حرکت می کردم.! تا آنجا که بخاطردارم، آنقدر غصه ی آبادانی وپیشرفت لاهیجان را خوردم که دیگر" غصه دان_ " لاهیجانم، پرشده است وسال هاست که دیگر" غصه دان_" لاهیجانم ، جایی برای جادادن غصه هایم ندارد.! این است که کوتاه آمدم و اکنون چندی است که " غصه دان_" دیگری به نام_ :" غصه دان_ " بندرفرحناز" ( کیاشهرفعلی) تهیه کرده ام وخود را با آن مشغول کرده ام. هرچند" بندر فرحناز" ( کیاشهرفعلی) ازنظروسعت وغیره، قابل مقایسه با لاهیجان نیست ولی نمی دانم چرا " غصه دانش " ازغصه دان_ لاهیجان ، بزرگتر وحریص تر است؟ ! چون درمدتی کوتاه هرچه غصه داخل آن ریختم، مانند زمین کویرکه آب را برق آسا به خود می گیرد واثری باقی نمی گذارد، غصه دان_ بندرفرحناز( کیاشهرفعلی) هم چنین حالتی دارد.! وقتی مطلب_ جناب محمد خان عصار را تحت عنوان_: " استخرطبیعی لاهیجان به حال خود رها شده است!" را خواندم( هرچند از این تیترخیلی تعجب کردم، چون واقعا باید دراین دوره وزمانه ازمسئولین امرتشکرکرد که یک چیز را به حال_ طبیعی ی خود گذاشته اند وبا بولدزر و گریدر به جانش چون بناهای قشنگ وتاریخی ی میدان سپه وحسن آباد نیفتاده اند که سالها بعد برای این عمل شان اشک تمساح بریزند!) ولی از اینکه یک همدم و عم غمی پیدا کرده بودم، بسیار خوشحال شدم. به نظر می رسد ازقرار نویسنده ی آن مطلب هم، ازبس غصه ی " قشنگ_ رشت_" ناصرخان_ مسعودی را خورده است، دیگرغصه دان_ رشت_ شان پرشده است ومانند مخلص، غصه دان_ دیگری دست وپا کرده اند وبرای این کار شهر مخلص لاهیجان را انتخاب کرده اند وآنطور هم که معلوم است قصد دارند کاری بکنند که مسئولین شهرما، مکان های طبیعی را به حال_ خود رها نساخته و بولدزرریزه و گریدریزه اش سازند.! هرچند حق این بود که مخلص هم معامله به مثل نماید و " غصه دان_ " بندرفرحناز( کیاشهرفعلی) را به حال خود گذاشته و " غصه دان_ " رشت را آماده نمایم ! ولی از آنجا که : همه جای ایران، سرای من است، از اینکه بندر فرحناز( کیاشهرفعلی) آباد گردد ، گوشه ای از خاک میهن عزیزم آباد شده است، این است که به همان یک " غصه دان " اکتفاء می کنم.! باشد که هم آقا محمد خان عصار وهم مخلص، این قصه ها را برای " غصه های مان" بسازیم.! دکتربهمن مشفقی- 13/9/54شمسی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر