ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

یادداشت دکتر بهمن مشفقی در فیسبوک _کوچه ی برق، درگذرِ زمان ! برپا کردن یک اطلاعیه از سوی شهرداری لاهیجان در ورودی های شرق و غرب ِ کوچه ی برق مبنی بر تصمیم به سنگ فرش کردن آن کوچه، مرا به خاطرات سالهای کودکی ونوجوانی و بخشی از جوانیم که در منزلی در چند قدمی ِ کوچه ی برق متولد و زندگی کردم برد.خانواده ی ما ساکن دو بنا ، یکی یک طبقه و دیگری دوطبقه که مجموع محوطه ی حیاط آن به چهارصد متر مربع می رسید و به هم راه داشت زندگی می کرد.از سمت شمال بطرف کوچه ی برق به ترتیب همسایه های ما خانواده ی سماک محمدی ها که پر جمعیت بودند و بعد از آن خانواده خسرومیدانی که بزرگ خانواده ی آنها یوسف خسرومیدانی بود و پسر شان، به نام تقی خسرو میدانی، خواهرم محترم خانم را به همسری برگزیده بود. منزل آنها اکنون تبدیل به پاساژ چند طبقه ی پله برقی شده است. منزل ما و بخشی از منزل سماک محمدی ها هم به پاساژ مروارید تبدیل شده است. ! کوچه ای که منزل ِ ما قرار داشت از نبش ِ کوچه ی ملک زاده شروع می شد و به کوچه ی برق ختم می شد. نام این کوچه ، " کوچه ی شاهانی " که ازبازرگانان خوشنام لاهیجان نام داشت که پدر بزرگ ِ مادری ام بود. هنوز پاکت های نامه ای که آدرس آن : لاهیجان- تکیه بر-کوچه ی شاهانی –پلاک 55 را در آرشیو نامه ها دارم.! بخش غربی این کوچه از جنوب به شما ل را زمینی خالی ازبنا که از قراز به خانواده ی محمد باقر کریم تعلق داشت و بعد ها " کافه همت " در آن مکان ایجاد شد.بعد از این زمین خالی بخش غربی کاروانسرای توکلی ( قسمت دالان داری ، با دالان دار معروفش " قاسم نام " وسپس مطب دکتر علی دیوشلی که از دکتر های معروف و باسواد شهربود و در طبقه ی اول بنا، مطب دایر کرده بود و خود درطبقه ی دوم اقامت داشت و اکنون آن اتاقک کوچکی که دکتر در هنگام استراحت می نشست و با دوستانش که یکی از آنها " افتخار عسکری " از ملاکین بزرگ لاهیجان بود، تخته نرد بازی می کرد وجلوی چشمم به قول معروف، رژه می رود متروک وجود دارد. دکتر دیوشلی بعد ها برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در بیمارستان هزار تختخوابی ( پهلوی سابق ) به مقامی رسید که یکی از بخش های قلب بیمارستان از آن او شد. بعد از ظهر ها هم در خیابان اسلامبول تهران مطب داشت.آدم بسیار جدی و باسوادی بود و تعریف می کنند روزی از مطب پائین آمد و در حال عبور از خیابان اسلامبول یک لاهیجانی به او برخورد واو را شناخت و گفت آقای دکتر ! من قلبم ناراحت است ! یک دوایی برای من بنویسید. دکتر دیوشلی بدون درنگ به او گفت : دراز بکش ترا معاینه کنم.! آن مرد گفت اینجا که پیاد ه روی خیابان است و این همه مردم هستند ! گفت پس تو بی خود می کنی درجایی غیر از مطب من به من مراجعه می کنی ! او با این کارش درس بزرگی به آن شخص داد. امتداد منزل دکتردیوشلی به طرف غرب خانه ای بود که به خانه ی میکائل معروف بود و که محل زندگی ی " ادیسون ملک شاه نظریان " و برادرش " ادوارد " ملک شاه نظریان بود. چون " ادیسون " با برادرم درمدرسه ی ایرانشهر همکلاس بود به خانه ی ما و ما به خانه ی آنها رفت و آمد داشتیم.زیر خانه ی آنها یک لیموناد فروشی بود و مشروب هم داشت ولی برای مشتری باز نمی کرد وبابطری می فروحت. بعد ها این مکان به کفاشی کشوردوست تبدیل شد و این بخش از کوچه یک مغازه ی دونبشه داشت که قهوه خانه ی معروف " مدنی ها " بود. که اینک جای آن یک مرغ فروشی دایرشده است. جادارد از این بخش از کوچه خارج نشده از سه پزشک دیگر که دراین گوچه مطب داشتند یاد کنم. به ترتیب دکتر حسین یوسفی- دکتر محمد میثمی و دکتر سید محمد مستوفی از آنجمله می باشند. بخش شمالی این بخش از کوچه ی برق خانه ی بزرگ و وسیعی قرار داشت که تعلق به محمودی کارسیدانی از تجار خوشنام لاهیجان بود. این خانه در دوطبقه بود و طبقه ی دوم آن از بالای دارو خانه ی " سورین –مرکزی " وبعد ها دکتر بشر دوست شروع می شد وتا محل فعلی منزل دکترعمید- دکتر پروانه یاورزاده ادامه داشت و مالک فعلی آن دستی به آن نزده است و به همان فرم قدیمی با پنجره ها( درجیک ها ) ی مشرف به خیابان اصلی دیده می شود.درمحلی که اکنون دکه ی عتیقه فروشی قرار دارد،یک نفر " ممدلی نام= محمد علی " با مزه ترین باقلی پخته را هرروز عصر داشت. ازخوش مزده بودن باقلی پخته ی او همین بس، سالهایی که در تهران بودم وقتی به لاهیجان می آمدم و پس از پیاده شدن از اتوبوس در حالیکه چمدانم را بار بری حمل می کرد .هنگامی که به این باقلی فروشی می رسیدم ، به قول معروف دهانم آب می افتاد ومی گفتم : آقا ممدلی ! یک پرس باقلی تارسیدن من به خانه برای من بیاورد.! جادارد به یک مسئله اشاره بکنم و آن اینکه ما به مادرمان، " خانم " می گفتیم وقتی با بر چمدانم را حمل می کرد من چند قدم جلوتر از او می رفتم و به محض ِ رسیدن به خانه با عجله به مادر می گفتم : خانم ! یک تومان بده که من به این بار بر بدهم ! مادر خدا بیامرزم می گفت : آخه بچه ! تو همه ی پولت را خرج کردی که پول یک تومان بار بر را نداری .! خدا رحمت اش کند و بلافاصله پول را می داد.! .دربخشی از خانه که حیاط منرل امحمودی کارسیدانی را تشکیل می داد بعد ها به ساختمان چند طبقه با مغازه های زیر بنا تبدیل شد. مطب یک پزشک معروف هم دراین ساختمان بود و آن دکتر محمد حسن راستروان متخصص بیماری های زنان وزایمان است. در ادامه ی این بخش از کوچه باید یادی کنم از معروف ترین دفتر اسناد رسمی به شماره 77 که امتیاز اول آنرا روحانی متقی آقا سید محمد باقر معصومی پدر آقایان دکتر علی و دکترمظفر معصومی داشت و شوهر خواهرم تقی خسرو میدانی امور جاری آنرا می گرداند. خوب یادم می آید که دوسال در تابستانها برای مشغول شدن در این دفتر خانه کار می کردم و مثلا اگر چایی می خواستند می رفتم به قهوه خانه ی مدنی و می گفتم به تعداد سفارش شده چای بیاورند. روزانه یک تومان حقوق من بود.! بعد ها این دفتر خانه به محل فعلی مطب آقای دکتر وارسته انتقال یافت که امتیار آن به آقای اسماعیل زاده واگذار شده . در حال حاضر عکاسی تهران در این مکان قرار دارد. مدتی خیاطی نظیف در زیر آن قرارداشت. برخلاف شرح بخش غربی کوچه ی برق ، بخش شرقی آن ، در درقسمت شمالی و چه در قسمت جنوبی در آغاز فاقد بنا یا ساختمان بود بعد ها چند مغازه دایر شد که معروف ترینش مقازه ی " گالوش دوزی " شخصی به نام " سیاب " بود و آذربایجانی الاصل که مشتری های ویژه ای داشت. بعد ها در مجارت آن مشروب فروشی " حمزه " دایر شد که علاوه برمشروب کباب برگ و کوبیده و جوجه کباب معروفی داشت. مکانی که اکنون پاساژ سینا قرار دارد در آغاز صحرا بود و اولین کسی که در این مکان ساختمانمسکونی مدرنی ساخت یک دندان پزشک فارغ التحصیل دانشگاه تهران به نام دکتر عسکری بود. او انسانی آرام و دندانپزشکی شرافتمند و نجیب بود. بعد از خانه ی دکتر عسکری خانه ی محقری با دیواره پرچینی ( نی های بلند ) که صاحب آن " احمد حمال " نام داشت و کارش حمل پیت های نفت و رساندن آنها به خانه ها بود. قرارداشت. بعد از این خانه خانه ی وسیع و معروف غلامعلی خان صفاری شروع می شد که تا انتهای بخش شمالی کوچه ی برق ادامه داشت وبخشی از آن هم که در دوطبقه بود که بخشی از غرب خیابان صفاری سابق و انقلاب قعلی را تا اول پاشاژ آصفی که ابتداء خالی از ساختمان بود تشکیل می داد.وقتی که غلاامعلی خان صفاری کارخانه ی چایسازی ایران و اولین کارخانه ی یخسازی را در " نمکایه ی " لاهیجان دایر کرد از این خانه به آنجا کوچ کرد و آنرا به اداره ی فرهنگ لاهیجان اجاره داد. بعد ها در این مکان سینمای مدرنی به نام " سینما رویال " دایر کرد که بعد از انقلاب به سینما بعثت تغیر نام داد و سرانجام بعد از فوت او و چند سال کار تعطیل شد. تا اینجا شرخ کوچه ی برق در بخش ِ غربی –جنوبی و غربی شمالی تا خیابان انقلاب داده شد و می ماند بخش شرقی شمالی کوچه ی برق . این بخش در آغاز خالی از ساختمان و بخشی از خانه ی صید فروش ها بود .بعد از خانه ی صید فروش ها زمین بایری بود که بعد ها از سوی یکی از تجار لاهیجان به نام " حاجی بهارستانی " اولین حمام مدرن با نمره های متعدد برای زنان و مردان به نام " گرمابه بهار " دایر گشت که الحق خدمت ارزنده ای بود به شهروندان لاهیجانی..مشهدی حسن نامی بود که مسئول اداره آن و نوبت دادن به افراد بود. از دلاک های معروف این حمام دونفر را می توانم نام ببرم، یکی " فاضل " و دیگری " موسی " نام داشت. دلاک من " فاضل بود.وقتی خبر مرگ " موسی " را شنیدم بی اختیار گریستم زیرا " فاضل " روایتی از زندگی او برایم کرده بود که به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و به یاد او درهمان ایام مطلبی در روز نامه ی بازار چاپ رشت تحت ِ عنوان ِ " موسی " نوشتم که هر وقت آنرا می خواندم می گریستم.! شاید دربخش پایانی این نوشته آنرا بیاورم. اما بعد از گرمابه ی بهار به مکانی می رسیم که این کوچه به نام آن مکان یعنی " کارخانه ی برق لاهیجان " به کوچه ی برق معروف شده است.دران سالها این طور نبود که مردم 24 ساعت برق داشته باشند، بلکه ساعت های معینی برق داشتند مثلا از غروب آفتاب تا 12 شب و گاهی بعضی از روز های تعطیل وجمعه ها.هروقت کار خانه ی برق شروع یه کار وموتورش روشن می شد تمام شیشه پنجره های خانه های اطرف شروع به لرزیدن می کردند و اگر فرد نا آشنایی در این خانه ها بود وحشت زده از جایش می پرید و خیال می کرد زلزله رخ داده است.! منزل ما هم چنین وضعی داشت. یکی از کار های ما بچه های محل این بود که به تماشای این کارخانه و تماشای موتور بزرگ برق هنگام کار کردن آن بود. یکی از کارکنان فنی آنجا که هنوزقد ِ کوتا و موی سپید او جلوی چشمم قرار دارد، فردی بود که نام فامیلی اش " فولادکو" بود. باهمه ی جثه ی کوچکش آدم فرزی بود.یک روپوش آبی به تن داشت و دردستش یک وسیله ای موسوم به " روغن دبه " بود و هراز گاهی محور چرخ بزرگ گردان موتور را روغن کاری می کرد تا روان تر بگردد. حال که به این مسئله که اشاره کردم ، جریان سیال ذهن مرا به یاد یکی از مردان شریف و نجیب انداخت که روایت جالب وتعریف همه فهمی از خصوصیات حکام مستبد نمود که بیان آن به نظرم خیلی آموزنده است : شادروان رحیم خان صفاری از مردان روشنفکر و آزاد اندیشی بود که تحصیلات خود را در بلژیک در رشته ی حقوق و روزنامه نگاری شروع کرده بود و با محمد مسعود مدیر روز نامه ی مرد امروز هم دوره بود. اما به علت آغاز جنگ جهانی دوم ومشکلاتی که ایجاد شده بود ناچار به ایران برمی گردد. از آنجا که خوی آزاد منشی داشت دست به انتشارنشریه ای به نام " الفبا ء " زد که خوانندگان فراوانی داشت ولی مطالب آن به مذاق حکومت وقت خوش نیامد و جلوی انتشار آن گرفته شد.جریان آشنایی من با این انسان شریف از واقعه ی انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی سر.چشمه می گیرد. در آن زمان من دانشجوی دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران بودم. روزی درروزنامه ها خواندم که رحیم خان صفاری از حزب ِ ملیون دکتر اقبال استعفاء داده است و خود را کاندیدای مستقل از حوزه ی انتخابیه ی لاهیجان نموده است.من یک تلگرام تبریک از تهران به او مخابره کردم واز این اقدام اوتشکر کردم وموفقیت اورا خواستار شدم!. حسن اتفاق اینکه همان ایام به لاهیجان سفر کردم و همرا ه با نامه ای در چند صفحه پرسان پرسان به منزل او که ساختمان مهدی خان وزیری بود به ملاقات او رفتم وقتی ارد سالن پذیرایی اوشدم طبق عادتی که داشت با خوشحالی از من استقبال کرد ووقتی خودم را معرفی کردم و گفتم که من همان کسی هستم که به اوتلگرام تبریک بخاطر استعفاء از حزب ملیون نمودم خوشحال تر شد ونامه ام را در همان لحظه مطالعه نمود و سرعت مطالعه ی او به حدی بود که ابتدا ء فکر کردم نامه ام را سرسری خوانده است ! اما وقتی رویش را به من کرد و گفت : آقای مشفقی ! من واقعا به شما تبریک می گویم که چنین قلمی دارید و مسائل را به شکلی دقیق تجزیه و تحلیل کردید.! در این سن وسال این مسئله شگفت انگیزاست شما مسائل را طوری بیان نمودید که چهل پنجاه سال پیش آدم هایی چون مشیرالدوله ها و موتمن الملک ها می کردند ! بعد ها که معاشرت من با ایشان بیشتر شد متوجه شدم که او یکی از تند خوان ترین افرادی بود که تا آنزمان دیده بودم. محضرش بسیار آموزنده بود و من چیز های فراوانی از اویاد گرفتم. جالب اینکه او از نظر گرایش سیاسی درست در نقطه ی مقابل من که طرفدار دکتر مصدق بودم، طرفدار دکتر بقایی بود ! ولی این مانع از این نبودکه ما به بحث ها وگفت و گو های مان ادامه ندهیم.! روزی سخن ما به چگونگی ی حکومت ها ی دیکتاتوری کشید او چنان با بیانی ساده و همه فهم به توضیح آن پرداخت که هیچگاه از یادم نرفته است. او گفت : آقای مشفقی ! این کارخانه های برق و موتور های بززگ با چرخ های عظیم گردان آنها را دیده اید ؟ گفتم چه فراوان. گفت حتما توجه کردید که یک کار گر فنی هرازگاهی با یک وسیله ای موسوم به " روغن دبه " مشغول روغنکاری به محور آن چرخ های بزرگ است تا آن چرخ روان تر بگردد.اما یک مرتبه آن چرخ به کسی که دارد به او خدمت می کند که روان تر بگرد، لبه ی روپوش اورا می گیرد وبا خود می گرداند ونابودش می کند.! رژیم های دیکتاتو ری عینا کار همین چرخ موتور ها خادمین خود را گرفتار و نابود می کنند .می گفت رضا شاه با خادمین خود نظیر داورها، تیمور تاش ها وصولت الدوله ها و ....و ...واستالین با نزدیک ترین یارانش چنین رفتار کرد.! برای من در آن سن وسال این تعریف و تشریح رژیم های استبدادی و دیکتاتوری واقعا آموزنده بود، بطوری که بارها از آن در گفته ها و نوشته هایم اسفاده کرده و می نمایم حاکمیت وقت هم حواسش حمع بود و می دانست که اگر رحیم خان صفاری پایش به مجلس باز شود ممکن است مشکلاتی بوجود آوردبه همین جهت یک رقیب قدر که بسیاری از صندوق سازان و انتخابات چی های شهر افتخار می کردند زیر علم او سینه بزنند به نام " سرتیپ صفاری " را از لاهیجان کاندیدا کرد که اتفاقا قوم وخویش نزدیک رحیم خان هم بود. سرانجام رحیم خان را مجبور به استعفاء از کانیدا توری نمودند وهمانطور که پیش بینی می شد سرتیپ صفاری از صندوق بیرون آمد.! ازموضوع دورشدم. ! بعد از کارخانه ی برق ساختمان دوطبقه ی آبی رنگی بود که به خانه ی " خدیوی " معروف بود و مکانش درست بالای مکانی بود که اکنون مغازه ی تابلونویسی محیطی قرار دارد. ساختمان هایی چون آزمایشگاه دکتر جلالی و مطب های پزشکی دکتر مهراب پور و دکتر نوروزی فر ازبناهای نسبتا جدید و مربوط به دهه ی چهل می باشند. آری ! انسان با خاطراتش زنده است و این بود خاطرات من از کوچه ی برق لاهیجان- اول اردی بهشت ماه 1395 –دکتر بهمن مشفقی. · تذکر بجا و پوزش از غفلتی که در پست ِ " کوچه ی برق در گذر زمان " نمودم : تذکر بجا و ضروری .دراین بخش از نوشته می بایست به مطب باسواد ترین پزشک متخصص اطفال و شریف ترین انسان و دوست نازنینم شاد روان دکتر حسین شکوری یاد می شد که خودم هم نمی دانم چطور از آن غفلت کردم. خوشبخانه دخنر نازنین شان خانم شیرین شکوری تذکر بجا و جالبی دادند که عین آنرا ضمن پوزش از ایشان منعکس می کنم : درود بر شما...از کوچه ی برق آنچه برایم بیشتر از همه چیز به یادگار مانده است ،اولین مطب پدر عزیزم شادروان دکتر حسین شکوری دربین سالهای 55-56 خورشیدی در طبقه همکف ساختمان مرحوم دکتر عسگری است با دو اتاق که در روبه روی هم بودند که اتاق سمت راست اتاق پزشک و اتاق سمت چپ اتاق انتظار بیمار بود ...وهمچنین درانتهای راهرو حیاط بزرگ و یک ساختمان در انتهای آن ...و سالیان بعد زنده یاد دکتر شکوری به مطب دیگری نقل مکان نمودند که ساختمان جدیدی بود و مطب آقای دکتر راستروان هم آنجا بود...اما چهره ی پیر مرد مهربان با شالی سبز برکمرش که ما آن را میرآقا صدا می کردیم هرگز از خاطرم نمی رود ایشان در واقع منشی اولین مطب پدرم دکتر حسین شکوری بودند...روحشان شاد...آقای دکتر مشفقی عزیز سپاس که پیشینه ی کوچه ی برق را به آگاهی رساندید ...لیکن برای من همیشه کوچه ی برق خاطرات دوران کودکی و دیدن پدرم در مطبش در همان کوچه ی پر آوازه می باشد،،، پایدار و برقرار باشید.

اعلام شهرداری برای ساختن کوچه برق لاهیجان
بخشی از خانه میکاییل پدر ادیسون

درب منزل میکاییل پدر ادیسون ملک شاه نظریان

غرب کوچه برق

پله های دفترخانه 77سابق و عکاسی تهران

درب شرقی سرای توکلی
مطب و منزل دکتر علی دیوشلی و کوچه ی شاهانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر