۱۳۹۳ آذر ۱, شنبه

این عکس نوری کنارسری که بعد ها اسمش را به کیافر تغییر داد سال 1340وارد مدرسه ایرانشهر شد ، همان سال من هم از دبستان به دبیرستان ایرانشهررفته بودم . دبیرستان ایرانشهرشمال ورزشگاه و زمین چمن طبیعی را میگویم ، کنار بقعه و خانقاه محله امیر شهید ، که الآن دبیرستان دخترانه عفاف شده است . هر جا که صحبت ایرانشهر میشه من شعار میدم که جادارد نام "ایرانشهر" را دوباره به مدرسه ای در لاهیجان برگردانید


از راست : رییس فرهنگ یا آموزش و پرورش ، جواد محجوبی در حال دست دادن ، جودت با کروات ، قاری پور پشت جودت ، محمد علی ناظمی فرماندار ، هوشنگ شهمیری کنار دیوار ، نوری کنارسری  کیافر قد بلند ، حسن غنی پور کمی از صورتش نمایان است

دستخط جواد محجوبی پشت عکس کنارسری نوشته است
جواد محجوبی ، غفاری ،فتوحی ، تقی اعتمادی ، چنگ میری

جواد محجوبی پشت عکس نوشته که در جشن داخل سینمای لاهیجان بچه های دو دبیرستان عبدالرزاق و ایرانشهر در تاریخ 1341/9/24 برنامه اجرا کرده بودند گرفته شده توسط عکاسی جعفری مهر خورد جواد اسم افراد این عکس را هم نوشته مهرو آواز ویلن جواد محجوبی سنتور شمس فلوت فتوحی ضرب غفاری

مهرو آواز،ویلن جواد محجوبی ،سنتور شمس،فلوت فتوحی ،ضرب غفاری  
جواد تاریخ زده و امضا کرده است

۱۳۹۳ آبان ۲۹, پنجشنبه

عکس قشنگ و بیاد ماندنی از هنرمندان لاهیجان نه چندان دور -این عکس گویا در دست جواد محجوبی بود ولی بهر حال سید محسن سنجری ادمین سایت چای ایرانی به من داده است ، پشت عکس گویا با دست خط جواد نوشته شده است ، پشت عکس نوشته شده 2535/9/25 شاهنشاهی ، یعنی سال 1355 -جشن روز مادر در سالن سازمان زنان لاهیجان ، پروانه صوفی رئیس سازمان زنان لاهیجان از راست مهدی موذنی ،رضا حسن نژاد ، علی بابا شکوری ، امیری ، جواد محجوبی ، علی محمد عبقری خانم صوفی ماما همسر دکتر فاضل زاد برای لاهیجانی ها زحمت و تلاش زیاد کردند و در زمان بی دکتری علاوه بر کار درمانی فعالیت های اجتماعی زیاد هم داشتند من خودم برای هر دو هم خانم دکتر پروانه صوفی و هم جناب دکتر فاضل زاد احترام زیادی قائلم و با ایشان خاطره زیاد دارم راستش امیری و رضا حسن نژاد را نمیشناسم اما علی عبقری شخصیت والایی دارد و بابا شکوری همسایه ما در کوچه امیر مومن بود که با خانواده به سوئد مهاجرت کرد امید وارم هر جا هستند در سلامت و خوشی باشند ، مهدی موذنی بیشتر آواز خوان بود ، جواد محجوبی هم از دوستان دوران جوانی من است مثل همه ی محجوبی ها استعداد زیادی دارد برای ما ویولن زیاد نواخته است

علی محمد عبقریاز راست مهدی موذنی ،سید رضا حسن نژاد ، علی شکوری ، امیری  ، جواد محجوبی ، علی محمد عبقری با تشکر و با اجازه از آقای سید محسن سنجری مسئول سایت
 http://iraniantea.blogfa.com/
جواد محجوبی، رضا حسن نژاد ، علی شکوری ، علی محمد عبقری

آقای هیئت فرماندار لاهیجان، از جمله عکس پاره روزنامه ایست که سیدمحسن سنجری مسئول سایت چای ایرانی برایم فرستاده است ، هیئت را در بسیاری از عکس های قدیم لاهیجان دیده بودم ولی همیشه شک داشتم این بار مطمئن شده ام . این داستان فکر میکنم مربوط به آواخردهه سی باشد مطلب مربوط به سبزه میدان یا صحرای لاهیجان است که چمنزار زیبای بزرگی بود که در فاصله باغ ملی تا استخر وجود داشت

با تشکر از آقای سید محسن سنجری ادمین چای ایرانی 

حمزه سعادتمند ،کیا موسوی ، علی اصغر شمس محمدی ، حسین اصمعی ، اصغر صفّاری.،غلامحسین کریم ، حمزه سعادتمند نمایندگی روزنامه اطلاعات ومغازه نوشت افزار فروشی دور میدان چهار چراغ لاهیجان را داشت دقیقآ همان جایی که امروز قنادی شکوه هرمز پاکدامن شده است بود البته مغازه ای خیلی کوچکتر ، برادرش تیمسار ارتش بود بعد از انقلاب به اعدام محکوم شد ه بود و از بین رفت کیا موسوی از دراویش بود نزدیک بقعه اردو بازار منزل داشت و از آقازاده های قدیم بود


۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

ژینگو،کهن دار، خود جوش لاهیجان با برگ های باد بزنی که خواص زیادی برای برگ هایش تعریف میکنند، اسم کهن برایش گذاشته اند چون از درختان بسیار قدیمی هست، گفته اند فسیل زنده س ، با بذر و قلمه زیاد میشود بهتر است برای اطلاعات بیشتر در انتر نت جستجو کنید از جمله انگاری دم کرده برگ کهن دار انرژی زاست و حتی باعث لاغری میشود و مصرف دارویی دارد بنظر میرسد خود بخود از لابلای بوته های کیش و شمشاد در آمده و رویش پیدا کرده است البته اخیرآ چند ژینکو روبروی پله های شیطانکوه و پیاده رو نزدیک به کوه کاشته شده و طبق معمول و عادت بد همشهری ها و عابرین شاخه هایش را شکستند ، بوته و درختان بزرگ را کنار گلخانه شیشه ای باغ کشاورزی و پشت مرکز انتقال خون در محوطه بیمارستان 22 آبان لاهیجان را هم دیده ام امیدوارم روز بروز تعداشان بیشتر بشود

ginkgo biloba

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

پل خشتی لاهیجان شصت متر طول دارد و برخلاف پل های کوچکتر درگیلان شیب ملایم دارد و پیر و جوان براحتی از روی آن عبور میکنند ! برای دیدن این پل به محله پردسر ،یا میدان انتظام پشت محوطه کارخانه ابریشم کشی لاسقاردیس وارد بشوید تا به پل برسید و عکس یادگاری بگیرید و یا احیانآ مثل من عکس های پانوراما از پل و اطرافش بگیرید ،بهتر است حریم و اطراف پل آزاد بشود و از ساخت و ساز جلوگیر بشود و با ایجاد پارک و باغ و گلکاری و آبنما و چمنکاری بازدید کنندگان بیشتری را جلب نمایند تا دقایقی مردم را ازمشغله روزمره رها بشوند و به اجداد گذشته شان فکر و تامل کنند به نظر من که اکثر پل های خشتی گیلان را دیده ام و از آنها عکس و فیلم تهیه کرده این پل نسبت به پل های دیگر منطقه سالمتر مانده است و بعضی پل های قدیم بشدت خراب شده است ازجمله مرغانه پورد کوچصفهان که در لابلای آجر ها درخت گردو و نارون درآمده است و کنارش محل انباشته شدن زباله های متعفن است وگیاهان و درختان آن درو اطراف نایلکس و نایلون چسبیده و باد که باشد سرو صدا میکنند دو پل را هم دیدم که عمدآ سوراخ کرده بودند یکی حاج آقا پل روستای نالکیاشر بود که خوشبختانه چند سالی هست کل پل توسط میراث فرهنگی ترمیم شده ، یکی هم پل بزرگ روستای تجن گوکه بازکیاگوراب لاهیجان است که باندازه نصف بشکه پایه وسطی اش را با گلنگ و دیلم سوراخ کرده اند و فکر میکنم قابل ترمیم نباشد

https://picasaweb.google.com/103451208505427774066/gAiVvG#6081848239418768066

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

کاوسی مدیر عامل سازمان چای کشور در کنار محمد علی ناظمی فرماندار لاهیجان وسط های عکس در مقبره نیمه کاره کاشف السلطنه برای ادای احترام حضور یافته اند . در همین عکس مهنس غلامرضا معزی که بعدها مدیر کل و مدیرعامل سازمان چای کشور شد نفر اول از سمت راست سر بزیر ایستاده است، حسین منجمی نفر دوم از راست ، سرهنگ مطلق زاده رییس شهربانی لاهیجان ، مهندس امیر سلیمانی ، اصغر خان صفاری نفر پنج از راست است ، من یادم هست ساختن و تکمیل ساختمان آرامگاه کاشف چندین دهه به درازا کشیده شده بود و سالها بی در و پیکر رها بود و مدتی هم سر پناه گاوهای رها شده متداول آنموقع بود ومدتی محل بیتوته بی خانمان ها و ولگردها بود ، اوایل پیروزی انقلاب هم به تصرف چریک های فداییان خلق درآمده بود و حتی آرم حزب را طرفین بیرونی برج مقبره نقاشی کرده بودند و یادم هست که در صفحه زیبای "لاهیجانی ها " ی فیسبوک از خاطرات اشغال و جولانگاه حزبی بسیاری قلم فرسایی و کامنت های غرور آمیز گذاشته بودند، بعد از پیروزی انقلاب فعالیت زیادی شد تااز آن حالت بی سر و سامان خارج بشود و فضای آبرومندی پیدا بکند و اولین موزه لاهیجان هم راه بیافتد امیدوارم روز به روز توسعه پیداکند و محلی زیباتر و فعالتر بشود

این عکس زیبا و تاریخی را جناب سید محسن سنجری دوست انترنتی و ادمین و مسئول سایت " چای ایرانی" برایم فرستاده است و با اجازه ایشان و با تشکر فراوان به نمایش عموم میگذارم 

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

پژند های لاهیجان از عکس های کامبیز کمالی است ،عکس بسیار زیبا ییه، اندازه یک کتاب حرف و خاطره دارد من حدس زده بودم که شاید مربوط به جشن و مهمانی بله برون آدم مهمی بوده است ، که همه ی حدسیات مرا کامبیز تایید کرد ، بیشتر از این دیگه سئوآل پیچش نکردم ، اون آخر فلکرو است سمت چپ او عباس تقی نژاد است که متخصص این مهمانی ها بود ولی اکثر نفرات این عکس اهل کوچه های محله میدان هستند

لاهیجان- محله چهار پادشاهان- منزل مرحوم وثوق الملک پژند آذر ماه 1334 
ردیف پشت از راست:منصور پژند-عباس تقی نژاد-باقر پژند- فلکرو
ردیف جلو از راست:مجلسی-وثوق الملک پژند-اقبال سلطان پژند-شمس محمدی-کیا موسوی- زرعیان- عبدالله پژند - نشسته : حبیب پژند 
نفر نشته حبیب پژند پدر صالح است از تحصیل کرده های کشاورزی بود و مروج کشاورزی مدرن بود با پدرمن دوستی داشت  وباهم همکاری زیاد داشتند 
نفر سوم ایستاده  راست جلو پدر هنرمند معروف خانم هنگامه است 
نفر اول از چپ و جلو پدر بزرگ کامبیزکما لی دوست من است 
میرزا علی نقی کیاموسوی پدر داریوش است

اوايل سالهاى چهل بود, اولين بار بودکه شهبانو بعداز ازدواج با شاه هردو به لاهيجان ميامدند, به همه گل نرگس داده بودند جلوى اتومبیل شاه بندازند, من دانش آموز بودم, ديگه آنقدر گل نرگس هرگز نديدم.

 

مصیبت وارده را به همه ی اعضای خاندان وثوقی تسلیت میگوییم و در غم ازدست رفته جهانگیر وثوقی شریکتان هستیم

وثوقی های لاهیجانی به اشتراک بزارند
بیش از نیم قرن پیش
مکان : باغ تمزاد واقع در خیابان 22 آبان امروزی 
به روایتی میگن عید بوده 
عکاس :عکاسی پرستو

  • مصیبت وارده را به همه ی اعضای خاندان وثوقی تسلیت میگوییم و در غم ازدست رفته شریک تان هستیم
  • متاسفم تسلیت میگم یادش همواره گرامی .......
  • یادش گرامی باد ..آقای جهانگیر وثوقی انسانی والا بود ...بسیار متاسفم .
  • روحش شاد انسان شریفی بود
  • روحشون شاد و یادشون همواره گرامی .

  • روحشان شاد
      
  • روانش شادباد.واقعا عکس باارزش وتاریخیه
      
  • منهم فقدان آقای وثوقی بچّه محل ماراصمیمانه به خانواده اش تسلیت عرض میکنم.
       روحش شاد

۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

مرقد امامزاده آقا پیرملا شمس الدین در روستای لاشیدان حکومتی و در شمالغرب لاهیجان قرار دارد . لاشیدان روستایی در محدوده و حاشیه شمالی لاهیجان است .این مقبره در ساختمان قدیمی مشتمل به یک اطاق و ایوان با ستون های زیبا قرار دارد که ستون ها و دیوار بیرونی و دور تادوردیوار داخلی اطاق مقبره پوشیده از نقاشی است . آقای تقی لون آمیز دوست من میگوید تمام این نقاشی ها از آثار استاد اسماعیل و پدر اسماعیل که جد پدری تقی است میباشد ودر مجاورت این مقبره مسجد بناهای جانبی دیگری هم وجود دارد و محوطه این مجموعه محصور و شمال قبرستان محل هم میشود و در چند صد متری شمال این مجموعه مسجد و بقعه اقا سید ابوطالب لاشیدان قرار دارد



http://youtu.be/yULPO5hrF9Y



احمد محمودی نژاد، نقاش و پژوهشگر لاهیجانی در کتاب خود«نقاشیهای دیواری بقعه های گیلان» در باره این بقعه می نویسد که نقاشی های این بقعه، اثر استاد آقاجان لاهیجانی،فرزند استاد غلامحسین نقاش لاهیجانی است که در سال 1353 هجری قمری کشیده شده است. نسل های بعدی این خانواده نام "لون آمیز" را برای خود انتخاب کرده اند







۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

بوستان شطرنج ، شمال پارک استخر لاهیجان .

mohammadreza tavakoli

گل های یوکا لاهیجان در روزهای بارانی

Yucca Plant

گل اختر قرمز و زرد لاهیجان در روزهای بارانی


روز های بارانی لاهیجان در ابتدای پاییز نود و سه گرفته ام

محمدرضا توکلی

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

یادداشت دکتر بهمن مشفقی _ چهل وچهارمین سال ِ تاسیس ِ مدرسه ی عالی مدیریت گیلان-لاهیجان، جشن گرفته شد. اول آبان ما 1393 به مناسبت ِ چهل وچهارمین سال تاسیس مدرسه عالی مدیریت گیلان-لاهیجان در گرد همایی سالانه ی فارغ التحصیلان این مدرسه ی عالی واعضای خانواده های شان ، جشن گرفته شد. مدرسه ی عالی مدیریت گیلان-لاهیجان که در سال 1349شمسی دایر ودرسال 1354 شمسی آخرین دوره ی پذیرش دانشجو را گذراند وسپس در کمال شگفتی مواجه با بحران انحلال خود شد! از مدارس عالی تاثیر گزارکشور بود که فارغ التحصیلان آن در طول سالهای قابل ملاحظه وتاکنون به خدمات ارزشمند خود در مدیریت های مختلف از جمله در دانشگاههای کشورادامه می دهند. گرداننده ی این مراسم ، جناب آقای ناظم زاده بودند که در آغاز مراسم اعلام کردند که این گرد همایی به همت ِ بسیاری از علاقمندان بویژه کمک های موثر جناب آقای دکتر احمد وند شکل گرفته است.ضمن تبریک چهل وچهارمین سال تاسیس مدرسه عالی مدیریت گیلان –لاهیجان از همه ی حاضرین تشکر وقدردانی کردند. سپس جانب آقای دکتر احمدوند پشت میکروفون قرار گرفتند وضمن تبریک به همه ی حاضرین در مراسم بویژه کسانی که از کشورهای مختلف ، کانادا-آمریکا- سوئد – هلند سوئیس ونیز شهرهای مختلف ایران رنج سفر را به خود هموارنمودند تشکر وقدر دانی کردند. سپس در خصوص برنامه های انجمن مطالبی اظهار داشتند ودر بخشی از آن گفتند که در صدد انتشار کتابی هستند که در آن کتاب تجربیات و دانش ها وخاطرات دانشجویی وزندگی فارغ التحیصیلان این مدرسه عالی و خانواده های شان در زمینه های مختلف جمع آوری خواهد شد و از عموم شرکت کنندگان درخواست کردند که در این برنامه ایشان را همراهی نماینذ که با استقبال حاضرین همرا شد. بیان ِ این مسئله سبب شده که اینجانب دربخشی از این مراسم باشکوه پشت تریبون قرار بگیرم وبه عرض حضار برسانم که هر کتابی دارای یک مقدمه و موخره است وگفتم بدون اینکه از این قصد جناب آقای دکتر احمد وند آگاه باشم ، خود به خود موخره ی این کتاب را تهیه وتنظیم نموده ام و امشب با خود آورده ام ! ضمن توضیح مختصری علت حضورم را در این مراسم به شرح زیر اعلام کردم و آن اینکه در سال 1351 شمسی اینجانب باشکار یکی از دانشجویان عزیز مدرسه ی عالی مدیریت گیلان لاهیجان به نام خانم سهیلا معصومی به عنوان همسرم، خود را اولین شکار چی ی مدرسه ی عالی مدیریت گیلان لاهیجان می دانم ! به همین جهت به مسائل و رخداد های آن بی اعتناء نبودم تا آنجا که وقتی شایعه ی انحلال آن برسر زبانها افتاد به در خواست جناب آقای دکتر دها رئیس وقت مدرسه عالی وخانواده های شهروندان لاهیجانی مقالاتی در جراید وقت کشور نوشتم و در ضمن برای افراد موثر وصاحب عنوان وقت از جمله سناتور محمد علی صفاری- دکتر محمد علی مجتهدی و دکتر جعفر عادلی و حاج مهدی آستانه ای نمایندگان لاهیجان در مجلس شورای ملی و وزیر علوم وقت ارسال کردم که همه ی آن نامه نگاری ها به همراه پاسخ های دریافتی را در پوشه ای که ملاحظه می کنید گرد آوری کرده ام که همه به نوعی درباغ سبز نشان داده و پاره ای نوشته بودند که مدرسه ی عالی مدیریت گیلان –لاهیجان قرار است در آینده ی نزدیک که دانشگاه گیلان افتتاح خواهد شد در کادر آن فعالیت نماید.! ولی حقیقت امر این بود که به دنبال بزرگداشت روز شانزده آذر روز دانشجو که که منجر به دستگیری ی عده ای از دانشجویان شده بود، شاه به شدت عصبانی وخشمگین شد و شخصا دستور انحلا ل آنرا صادر کرده بود ودرنتیجه هیچ قدرتی قادر به جلوگیری از آن نبود.! در پوشه ی یاد شده گزارشی هم از وضع کودکستانها و دبستان های لاهیجان درسال 1356 است که چند نفر از علاقمندان به مسائل آموزش وپرورش از جمله شادروان استاد محسن محتاط معاونت مدرسه عالی مدیریت گیلان -لاهیجان و من دست به بازدید از مدارس وکودکستان های وقت زده بودیم و من آنرا تهیه وتنظیم نموده بودم که بسیار مورد توجه واقع شد واز نظر تاریخی و تاریخچه ای دارای اهمیت ویژه ای می باشد. حضور جناب آقای دکتر بهرام چهار دهی استاد وقت مدرسه عالی مدیریت گیلان -لاهیجان در این مراسم شادی ی حاضرین را دوچندان کرده بود. دربخش عمده ای از جریان این مراسم هنر مند ارجمند و شناخته شده ی گیلان آقای فرامرز دعایی با اجرای ترانه های شاد حاضرین را حوشحال وشادمان ساختند .بعلاوه تعداد قابل ملاحطه ای از حاضرین در مراسم با خواندن اشعار مختلف و ترانه های شاد به شادی و شادمانی مراسم افزودند. سرانجام این مراسم باشکوه وشب فراموش نشدنی درنیمی از شب گذشته با برخاستن حاضرین از صندلی های شان وخواندن هیجان انگیز سرود ِ جاودانه و ماندگار ِ " ای ایران " و درمیان کف زدن های حاضرین به پایان رسید.

از راست آقای جواشی ، سهیلا معصومی ، دکتر بهمن مشفقی ، دکتر بهرام چهاردهی

دکتر حسن حاج صادقی دنداپزشک و پرویز صدرممتاز ، آقای صدر این عکس را بتازگی با شرحی خیلی صمیمانه و با احترم به اشتراک گذاشته ، دکترصادقی از بزرگان و پیشکسوت جامعه پزشکی لاهیجان بود و خدمات زیادی در لاهیجان بانجام رسانده است یادش گرامی روحش شاد باشد ، زنده یاد آدمی موثر از کمک و راهنمایی همکاران دریق نمیکرد ، بسیار شوخ و شاد و گرم کننده محافل بود

از راست پرویز صدر ممتاز ، دکتر حسن حاج صادقی

درود و تبريک به همه ى جوانان لاهيجان که امسال به دانشگاه ها راه يافته اند ,در اين عکس بيش از پنجاه و دونفر در جشن قلم چى نود و سه


۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

تشکر میکنم ،این عکس را خانم منیژه حقیقی برایم فرستاده است ، درمحوطه کارخانه چای نو یا قوام السطنه بازکیاگوراب لاهیجان گرفته شده ، تیمسار ضرغامی باموی سفید دستش لای کتش گذاشته است وزیر دارایی دهه سی یا اوایل دهه چهل بود همراه با گروهی به لاهیجان آمده بود گرفته شده سمت چپ ضرغامی رحیم خان صفاری است تحصیل کرده فرانسه بود و ژورنالیست شجاع آن زمان بود و به محمد مسعود گیلان شهرت داشت دفترش در رشت بود سمت راست عکس علی اصغر شمس محمدی کلاه بدست بعدی حسن خان صفاری پدر حسین و بعدی عبدالعلی ارض پیما پشت ارض پیما اصغر خان صفاری قسمتی از صورتش معلوم است به سهم خودم به سید محسن سنجری ادمین بلاگ چای ایرانی تقدیم میکنم . مرد کلاه بدست هادی اشتری استاندار سابق گیلان است

در این عکس سید نعمت الله توکلی عموی من هم است پشت وچپ آقای  قد بلنده که کفش سیاه سفید پوشیده فقط قسمتی از سر و صورتش مشخص است
آقای قد بلنده شبیه آقای گویا است رییس دادگستری لاهیجان و داماد حسن خان صفاری بود
.... آه ، تصحیح میکنم ، آقا قد بلنده وسط عکس "هیئت " فرماندار دهه سی لاهیجان است

۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه

بیاد استادم میراسدالله موسوی ماکویی

http://naseryadegary.blogfa.com/post/23/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D9%88

بیاد استادم در دبیرستان البرز تهران، دکتر محمود بهزاد

دکتر محمود بهزاد ، فاضل ترین معلم زیست شناسی دبیرستان البرز
دکترمحمود بهزاد

آقای گلبابایی
البرز و معلمان آن/ محمد علی کاتوزیان/ ترجمۀ فرزانه قوجلو

انتشار ۲ خرداد ۱۳۸۹
متن‌ سخنرانی‌ دکتر محمد علی‌ همایون‌ کاتوزیان‌ در کنفرانس‌ دبیرستان‌ البرز که‌ روز دهم‌ اکتبر ۲۰۰۹ در دانشگاه‌ کالیفرنیا، اِرواین‌ برگزار شد. برپایی‌ این‌ کنفرانس‌ با همکاری‌ مشترک‌ دکتر همایون‌ کاتوزیان‌ (از دانشگاه‌ آکسفورد) و خانم‌ دکتر نسرین‌ رحیمیه‌ (دانشگاه‌ کالیفرنیا) بود.

http://bukharamag.com/1389.03.846.html


البرز و معلمان آن/ محمد علی کاتوزیان/ ترجمۀ فرزانه قوجلو
  ۲ خرداد ۱۳۸۹در: 74, خاطرات2 نظر
متن‌ سخنرانی‌ دکتر محمد علی‌ همایون‌ کاتوزیان‌ در کنفرانس‌ دبیرستان‌ البرز که‌ روز دهم‌ اکتبر ۲۰۰۹ در دانشگاه‌ کالیفرنیا، اِرواین‌ برگزار شد. برپایی‌ این‌ کنفرانس‌ با همکاری‌ مشترک‌ دکتر همایون‌ کاتوزیان‌ (از دانشگاه‌ آکسفورد) و خانم‌ دکتر نسرین‌ رحیمیه‌ (دانشگاه‌ کالیفرنیا) بود.
من‌، برخلاف‌ سخنرانان‌ قبلی‌، در وجوه‌ گوناگون‌ توسعه‌ دبیرستان‌ البرز تخصصی‌ ندارم‌. بنابراین‌ آنچه‌ باید بگویم‌ براساس‌ تجربه‌ خودم‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از دانش‌آموزان‌ البرز است‌.
من‌ در دهه‌ پنجاه‌ میلادی‌ دانش‌آموز البرز بودم‌. بارزترین‌ واقعیتی‌ که‌ می‌توان‌ درباره‌ البرز گفت‌ این‌ است‌ که‌ انگار از آسمان‌ نازل‌ شده‌ و در جایی‌ فرود آمده‌ بود که‌ در آن‌ زمان‌ شمال‌ شهر تهران‌ به‌ شمار می‌آمد. رفتار در مجموع‌ مؤدبانه‌ و شایسته‌ دانش‌آموزان‌ البرز نسبت‌ به‌ یکدیگر، و روابط‌ دوستانه‌، اگر نگوییم‌ صمیمانه‌، بین‌ شاگرد و معلم‌ با آنچه‌ بیرون‌ مدرسه‌، در دیگر مدارس‌ و در بخش‌ اعظم‌ جامعه‌ می‌گذشت‌ بسیار فاصله‌ داشت‌. چند عامل‌ را دلیل‌ بی‌همتاییِ البرز به‌ عنوان‌ یک‌ اجتماع‌ دانسته‌اند.
اولین‌ عامل‌ میراث‌ آمریکاییان‌، به‌ طور اعم‌ و میراث‌ دکتر جوردن‌ و همسرش‌، به‌ طور اخص‌ بود. از آنچه‌ دیگر دانش‌آموزان‌ کالج‌ قدیم‌ آمریکایی‌ به‌ من‌ گفته‌اند، از جمله‌ معلممان‌ زین‌العابدین‌ مؤتمن‌، که‌ بعداً درباره‌ او بیشتر گفت‌وگو خواهیم‌ کرد، می‌دانم‌ که‌ تدریس‌ در کالج‌ بر پایه‌ معیارهایی‌ فوق‌العاده‌ بالا و براساس‌ انضباط‌ و تربیتی‌ جدی‌ استوار بوده‌، هر چند خشن‌ نبوده‌ است‌. مؤتمن‌ به‌ من‌ گفت‌ یک‌ بار خانم‌ جوردن‌ دفترچه­ای‌ را بین‌ همه‌ دانش‌آموزان‌ دور گرداند تا زیر تعهدی‌ را امضا کنند که‌ هیچ‌وقت‌ در زندگی‌شان‌ سیگار نکشند. مؤتمن‌ گفت‌ وقتی‌ از من‌ خواست‌ که‌ امضا کنم‌، از امضاء خودداری‌ کردم‌ و توضیح‌ دادم‌ که‌ من‌ هیچ‌وقت‌ حتی‌ به‌ امکان‌ سیگار کشیدن‌ فکر هم‌ نکرده‌ام‌ و بنابراین‌ دلیلی‌ نمی‌بینم‌ برای‌ عدم‌ انجام‌ کاری‌ تعهد بدهم‌ که‌ حتی‌ به‌ آن‌ نیندیشیده‌ام‌. خانم‌ جوردن‌ حرفم‌ را فهمید و مرا برای‌ امضاء تحت‌ فشار نگذاشت‌. در واقع‌، مؤتمن‌ هرگز در عمرش‌ سیگار نکشید. جوردن‌ و همکاران‌ او اصول‌ آموزشی‌ و تربیتیِ فوق‌العاده‌ای‌ را در کالج‌ برقرار کرده‌ بودند.
عامل‌ دیگری‌ که‌ در پس‌ موقعیت‌ استثنایی‌ البرز نهفته‌ بود، بی‌شک‌ مرهون‌ مدیریت‌ کسی‌ چون‌ دکتر مجتهدی‌ بود. من‌ درباره‌ او و نقشش‌ بعداً بیشتر می‌گویم‌ اما خاطرم‌ هست‌ دانش‌آموزان‌ بزرگتر برایم‌ گفته‌ بودند که‌ پس‌ از رفتن‌ جوردن‌ها، معیارهای‌ مدرسه‌ در همه‌ جنبه‌ها تا سطح‌ باقیِ مدارس‌ تنزل‌ کرده‌ بود تا آنکه‌ این‌ اصول‌ بار دیگر زمانی‌ ارتقا یافت‌ که‌ مجتهدی‌ رئیس‌ یا، آنطور که‌ ما در انگلیس‌ می‌گوییم‌، مدیر مدرسه‌ شد (Headmaster) . و باز هم‌ طی‌ مدتی‌ کوتاه‌ افول‌ کرد، در فاصله‌ای‌ که‌ مجتهدی‌ را از مدیریت‌ مدرسه‌ برداشتند و دوباره‌ او را به‌ سمت‌ خود برگرداندند.
عامل‌ سوم‌ که‌ در وضعیت‌ خاص‌ البرز نقش‌ داشت‌ معلمانش‌ بودند که‌ به‌ اختصار درباره‌شان‌ سخن‌ خواهم‌ گفت‌. و عاقبت‌، خود دانش‌آموزان‌ در تعیین‌ جایگاه‌ خاص‌ البرز در نظام‌ آموزشی‌ نقشی‌ بی‌ چون‌ و چرا ایفا کردند. عموماً اعتقاد داشتند که‌ دانش‌آموزان‌ البرز همگی‌ از اقشار بالای‌ جامعه‌ بودند، یعنی‌ پسران‌ وزیران‌، سناتورها، نمایندگان‌ مجلس‌، فرمانداران‌، تیمساران‌ و از این‌ دست‌ اشخاص‌. این‌ مسئله‌ تا حدی‌ حقیقت‌ داشت‌ اما در مورد اکثریت‌ دانش‌آموزان‌ صدق‌ نمی‌کرد زیرا که‌ عمدتاً از طبقات‌ متوسط‌ و در برخی‌ موارد از قشرهای‌ پایین‌تر جامعه‌ هم‌ می‌آمدند. به‌ هر حال‌، به‌ یقین‌ می‌توان‌ درباره‌ بافت‌ و ترکیب‌ دانش‌آموزان‌ گفت‌ که‌ آنها پیش‌ از پذیرش‌ در دبیرستان‌ البرز از سطوح‌ عالی‌ آموزشی‌ برخودار شده‌ بودند و افزون‌ بر این‌ از خانواده‌های‌ خوبی‌ می‌آمدند، یعنی‌ از خانواده‌هایی‌ که‌ به‌ فرهنگ‌ و آموزش‌ علاقه‌ای‌ جدی‌ داشتند. ما در بین‌ خود شاعر، نویسنده‌، جستارنویس‌، نوازنده‌، آهنگساز و نقاش‌ و در رشته‌های‌ علمی‌ نیز دانش‌آموزانی‌ برجسته‌ داشتیم‌. تهیه‌ و ویرایش‌ ماهنامه‌ البرز که‌ در زمان‌ تحصیل‌ من‌ منتشر می‌شد کاملاً حاصل‌ کار خود دانش‌آموزان‌ بود. یک‌ کلاس‌ عکاسی‌ هم‌ داشتیم‌ که‌ دانش‌آموزان‌ اداره‌اش‌ می‌کردند و نیز رادیو البرز که‌ هر روز وقت‌ ناهار برنامه‌ پخش‌ می‌کرد.
پس‌ از ملی‌ شدن‌ البرز باز هم‌ مجتهدی‌ کلید تداومِ موفقیتِ البرز بود. به‌ هر حال‌ می‌دانم‌ که‌ بعد از من‌ بهرام‌ بیانی‌ گزارشی‌ از دوران‌ مجتهدی‌ در البرز ارائه‌ خواهد داد که‌ بخشی‌ از مطالعه‌ و تحقیق‌ او درباره‌ زندگی‌ و کار مجتهدی‌ است‌. اما من‌ می‌خواهم‌ از تجربه‌ و دیدگاه‌ خودم‌ شرح‌ مختصری‌ بدهم‌. دلبستگی‌ مجتهدی‌ به‌ البرز آنقدر زیاد بود که‌ حتی‌ می‌شد ادعا کرد او به‌ آن‌ مدرسه‌ عشق‌ می‌ورزید. برای‌ اداره‌ البرز سخت‌ کار می‌کرد و به‌ دست‌آوردهایش‌، هرچه‌ که‌ بود، می‌بالید. برای‌ نمونه‌ بگویم‌، زمانی‌ تیم‌ فوتبال‌ البرز آنقدر قوی‌ بود که‌ به‌ خوبی‌ از پس‌ بازی‌ با تیم‌های‌ مهم‌ دانشکده‌ افسری‌ و دانشگاه‌ تهران‌ برمی‌آمد. اما لازم‌ به‌ تأکید است‌ بگوییم‌ که‌ مجتهدی‌ مخصوصاً به‌ موفقیت‌ فکری‌ و آموزش‌ عالی‌ علاقمند بود و به‌ همین‌ خاطر ما را پاداش‌ می‌داد یا تنبیه‌ می‌کرد. بگذارید نمونه‌ای‌ از تجربه‌ شخصی‌ام‌ را بگویم‌. در آن‌ دوران‌ دانش‌آموزان‌ دبیرستان‌ در فاصله‌ سال‌های‌ چهارم‌ و ششم‌ در رشته‌های‌ علوم‌ ریاضی‌، علوم‌ طبیعی‌ و ادبیات‌ به‌ صورت‌ تخصصی‌ تحصیل‌ می‌کردند. همه‌ مدرسه‌ها هر سه‌ رشته‌ را با هم‌ نداشتند اما البرز به‌ویژه‌ فاقد رشته‌ ادبی‌ بود. یکی‌ از دلایلش‌ درخواست‌ کمتر بود، اما علت‌ اصلی‌ خود مجتهدی‌ بود که‌ علاقه‌ چندانی‌ به‌ این‌ رشته‌ نداشت‌. این‌ تعصبی‌ غیرقابل‌ توجیه‌ بود که‌ مجتهدی‌ پس‌ از فارغ‌التحصیل‌ شدن‌ من‌ درصدد جبران‌ آن‌ برآمد. من‌ از سرِ علاقه‌ شخصی‌ام‌ علوم‌ طبیعی‌ خواندم‌ اما همیشه‌ عمیقاً دلبسته‌ به‌ تاریخ‌ و ادبیات‌ بودم‌ چنان‌ که‌ بالاخره‌ به‌ حرفه‌ امروز من‌ منجر شد وقتی‌ در سال‌ ششم‌ دبیرستان‌ درس‌ می‌خواندم‌، دوستانم‌ مرا مجاب‌ کردند که‌ در یک‌ مسابقه‌ تلویزیونی‌ شرکت‌ کنم‌ که‌ فقط‌ فارغ‌التحصیلان‌ ادبیات‌ و تاریخ‌ در آن‌ شرکت‌ می‌کردند. مجری‌ برنامه‌ با اکراه‌ فراوان‌ اجازه‌ حضور در برنامه‌ را به‌ من‌ داد و من‌ برنده‌ شدم‌. روز بعد مجتهدی‌ به‌ دنبالم‌ فرستاد و مرا سخت‌ تحسین‌ و تشویق‌ کرد. چند ساعت‌ بعد، معاونش‌، میراسدالله‌ موسوی‌ ماکویی‌، که‌ بعداً درباره‌اش‌ بیشتر حرف‌ می‌زنم‌ به‌ کلاس‌ ما آمد و با صدای‌ بلند و جلوی‌ معلم‌ و دانش‌آموزان‌ تقدیرنامه‌ای‌ رسمی‌ را از طرف‌ مجتهدی‌ خواند و به‌ من‌ داد. هنوز یادم‌ هست‌ که‌ یکی‌ از دوستان‌ ریشخندکنان‌ و به‌ صدای‌ بلند گفت‌: آن‌ را بزن‌ به‌ دیوار.
تصور می‌کنم‌ که‌ در آن‌ دوران‌ البرز تنها مدرسه‌ای‌ در ایران‌ بود که‌ انجمن‌ اولیاء و مربیان‌ داشت‌ که‌ آن‌ را «انجمن‌ خانه‌ و مدرسه‌» می‌نامیدند. مجتهدی‌ بود که‌ این‌ انجمن‌ را سرپا نگه‌ می‌داشت‌ و می‌کوشید تا از ثروت‌ و نفوذ اعضای‌ سرشناس‌ آن‌ به‌ نفع‌ مدرسه‌ سود جوید. او و کارکنان‌ آموزشی‌ و اداری‌ درباره‌ حضور دانش‌آموزان‌ در کلاس‌ درس‌ بسیار جدی‌ بودند. اولین‌ کاری‌ که‌ معلم‌ به‌ محض‌ ورود به‌ کلاس‌ می‌کرد حضور و غیاب‌ بود. این‌ کار در تمام‌ مدارس‌ اجباری‌ بود، گرچه‌ نمی‌دانم‌ تا چه‌ حد رعایت‌ می‌شد. باری‌، در البرز هر یک‌ ساعت‌ غیبت‌ از کلاس‌ گزارش‌ می‌شد و دانش‌آموز غایب‌ را برای‌ پاسخ‌گویی‌ صدا می‌کردند. روز بعد، پست‌ ویژه‌ مدرسه‌ نامه‌ای‌ را برای‌ والدین‌ دانش‌آموز می‌برد، طوری‌ که‌ بدون‌ تأخیر باشد و خود دانش‌آموز هم‌ نتواند نامه‌ را دریافت‌ و از والدینش‌ مخفی‌ کند. هر یک‌ ساعت‌ غیبت‌ غیرموجه‌ منجر به‌ کسر یک‌ نمره‌ از کل‌ بیست‌ نمره‌ انضباط‌ و اخلاق‌ می‌شد. بنابراین‌ چنانچه‌ دانش‌آموزی‌ چهار روز بدون‌ دلیل‌ موجه‌ غیبت‌ می‌کرد آن‌ وقت‌ نمره‌ انضباط‌ او برای‌ آن‌ ترم‌ یک‌ صفر درشت‌ می‌شد. اما به‌ ندرت‌ چنین‌ اتفاقی‌ می‌افتاد. مجتهدی‌ و همکارانش‌ در مورد حضور در کلاس‌ آنقدر سخت‌گیر بودند که‌ غیبت‌ مستمر بلافاصله‌ به‌ تماس‌ مدرسه‌ با اولیاء دانش‌آموز منجر می‌شد و اگر نتیجه‌ رضایت‌بخش‌ نبود، دانش‌آموز به‌ سادگی‌ اخراج‌ می‌شد.
طولی‌ نکشید که‌ بازارِ مدارس‌ خصوصی‌ از این‌ مسئله‌ سود جست‌. در پایان‌ تحصیل‌ من‌ در البرز، مدرسه‌ای‌ خصوصی‌، کوچک‌، گران‌ و پایین‌ دست‌ در همان‌ نزدیکی‌ تأسیس‌ شد که‌ همه‌ پسرانی‌ را که‌ به‌ دلایل‌ آموزشی‌ یا انضباطی‌ از البرز اخراج‌ شده‌ بودند می‌پذیرفت‌؛ این‌ پسرها دلشان‌ می‌خواست‌ کنار دوستان‌ البرزی‌ خود و نزدیک‌ دو مدرسه‌ مهم‌ دخترانه‌ای‌ باشند که‌ اتفاقاً در فاصله‌ کمی‌ از البرز قرار داشت‌.
طبعاً همیشه‌ توازن‌ کامل‌ برقرار نبود و گاهی‌ بین‌ دانش‌آموزان‌ و مدیرشان‌ و حتی‌ بین‌ معلمان‌ و مجتهدی‌ اختلاف‌ پیش‌ می‌آمد. واقعاً همه‌ به‌ مجتهدی‌ احترام‌ می‌گذاشتند اما همه‌ او را دوست‌ نداشتند. انضباط‌ خشک‌ او همراه‌ با طرز تلقی‌ ساده‌اش‌ از درست‌ و نادرست‌ منجر به‌ انتقادهای‌ آشکار و نهان‌ از شیوه‌های‌ او می‌شد. برخی‌ آن‌ را به‌ حساب‌ تکبر او می‌گذاشتند اما بیشتر از سر سادگیِ ذاتی‌ بود که‌ گاه‌ به‌ برخورد با دانش‌آموز و معلم‌ می‌انجامید. خاطرم‌ هست‌ زمانی‌ جلال‌ متینی‌، دبیر ارزشمند ادبیات‌، از حرف‌ یا رفتار مجتهدی‌ رنجید. موسوی‌، معاون‌ مدرسه‌ و حلاّلِ همیشگی‌ ناراحتی‌ها، موفق‌ شد که‌ آن‌ دو را با هم‌ آشتی‌ دهد. مجتهدی‌ که‌ می‌کوشید به‌ طور غیرمستقیم‌ عذرخواهی‌ کند به‌ متینی‌ گفت‌ «سوءتفاهم‌ دوجانبه‌ شد.» متینی‌ پاسخ‌ داد «نه‌، سوءفهم‌ شد.»
در مواردی‌ چند من‌ شاهد اعتصاب‌ دانش‌آموزان‌ علیه‌ تصمیمات‌ مجتهدی‌ بودم‌. یکی‌ از مواردی‌ که‌ خیلی‌ خوب‌ یادم‌ هست‌ داستان‌ مننژیت‌ است‌. ناگهان‌ شایع‌ شد که‌ به‌ تهران‌ مننژیت‌ آمده‌ و یادم‌ نمی‌آید چرا مقامات‌ بهداشتی‌ اعلام‌ کردند که‌ فقط‌ بچه‌های‌ زیر پانزده‌ سال‌ آسیب‌پذیرند. بر همین‌ اساس‌، وزارت‌ آموزش‌ و پرورش‌ حکم‌ کرد که‌ دانش‌آموزانِ سه‌ سال‌ اول‌ را به‌ خانه‌ بفرستند اما کلاس‌ها برای‌ دانش‌آموزان‌ بزرگتر برقرار باشد. این‌ حکم‌ غیرعملی‌ بود و تقریباً تمام‌ مدارس‌ شهر آن‌ را نادیده‌ گرفتند. تقریباً همه‌، زیرا مجتهدی‌، که‌ دستور برایش‌ دستور بود و به‌ بی‌همتایی‌ البرز می‌بالید، اصرار داشت‌ که‌ کلاس‌های‌ بالاتر به‌ کار خود ادامه‌ دهند. دانش‌آموزان‌ مخالفت‌ کردند و در شورش‌ خود تعدادی‌ از شیشه‌های‌ مدرسه‌ را نیز شکستند. مجتهدی‌ که‌، برخلاف‌ ظاهر خود، فردی‌ کاملاً احساساتی‌ بود دلش‌ شکست‌ و در یک‌ مرحله‌ دستمالش‌ را درآورد و اشک‌هایی‌ را که‌ بر گونه‌هایش‌ سرازیر شده‌ بود پاک‌ کرد. همین‌ کافی‌ بود تا اعتصاب‌ پایان‌ یابد.
با وجود این‌ رویدادهای‌ تصادفی‌، تقریباً همه‌ دانش‌آموزان‌ البرز درباره‌ مدرسه‌ خود و مدیر آن‌ به‌ دیگران‌ فخر می‌فروختند و سال‌ها پس‌ از فارغ‌التحصیلی‌ یاد هر دو را زنده‌ نگه‌ می‌داشتند. بخش‌ اعظمی‌ از آنانی‌ که‌ در زمان‌ مدیریت‌ مجتهدی‌ در البرز تحصیل‌ می‌کردند سال‌های‌ البرز را بهترین‌ دوران‌ زندگی‌ خود می‌دانند، درست‌ مانند دیگر دانش‌آموزانی‌ که‌ در کالج‌ تحت‌ مدیریت‌ جوردن‌ بودند. اینکه‌ البرز اصول‌ خود را برای‌ مدتی‌ طولانی‌ حفظ‌ کرد نکته‌ای‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌. من‌ ایران‌ را به‌ عنوان‌ جامعه‌ای‌ کوتاه‌مدت‌ توصیف‌ کرده‌ام‌، جامعه‌ای‌ که‌ در آن‌ همه‌ چیز تقریباً افقی‌ زودگذر دارد و احتمالاً رو به‌ افول‌ می‌رود، از مد می‌افتد یا کاملاً محو می‌شود و جانشین‌ جدید و کوتاه‌مدت‌ دیگری‌ پیدا می‌کند. درست‌ مثل‌ آنکه‌ ساختمانی‌ سالم‌ را کلنگی‌ اعلام‌ می‌کنند. و فردی‌ که‌ شاید امسال‌ بازرگان‌ باشد، سال‌ دیگر وزیر می‌شود و سال‌ بعد از آن‌ زندانی‌. البرز تا مادامی‌ که‌ مجتهدی‌ سکاندار آن‌ بود به‌ چنین‌ سرنوشتی‌ دچار نشد. به‌خصوص‌، مدرسه‌ خوش‌ نام‌ هدف‌ که‌ در همان‌ دوران‌ من‌ با سرمایه‌ خصوصی‌ تأسیس‌ شد در برابر البرز جایگزینی‌ قابل‌ از کار درآمد اما نتوانست‌ کاملاً به‌ همان‌ شهرت‌ و اعتبار دست‌ یابد. دانش‌آموزان‌ خوبی‌ در آنجا ثبت‌نام‌ کردند که‌ یا موفق‌ نشده‌ بودند در البرز پذیرفته‌ شوند یا نمی‌خواستند به‌ البرز بیایند. و با توجه‌ به‌ ماهیت‌ زودگذری‌ جامعه‌، معتقدم‌ اگر مجتهدی‌ مدیر آن‌ نبود، البرز هم‌ به‌ همین‌ سرنوشت‌ دچار می‌شد. همانطور که‌ بسیاری‌ از شما می‌دانید، مجتهدی‌ رئیس‌ دانشگاه‌های‌ شیراز و ملی‌ شد، بنیان‌گذار دانشگاه‌ آریامهر بود، مدیر دانشگاه‌ پلی‌تکنیک‌ تهران‌ نیز شد. با وجود این‌، ارتباطش‌ را همیشه‌ با البرز حفظ‌ کرد و به‌ محض‌ ترک‌ این‌ سمت‌ها، به‌ وظایف‌ تمام‌وقت‌ خود برگشت‌. او در گفت‌وگو با برنامه‌ تاریخ‌ شفاهی‌ هاروارد گفت‌ که‌ مدیریت‌ البرز مهم‌ترین‌ سمت‌هایش‌ بوده‌، مهم‌تر از ریاست‌ دانشگاه‌ها.
من‌ نمی‌توانم‌ این‌ مختصر را درباره‌ مجتهدی‌ به‌ پایان‌ ببرم‌ بی‌آنکه‌ تعدادی‌ از جوک‌هایی‌ را که‌ دانش‌آموزان‌ درباره‌اش‌ ساخته‌ بودند نگویم‌، هر چند این‌ جوک‌ها بیشتر از سر محبت‌ به‌ او بود تا بدخواهی‌. چندتایی‌ از آنها را نقل‌ می‌کنم‌. در اواسط‌ دهه‌ ۱۹۵۰ خمیر ریش‌ تازه‌ به‌ ایران‌ آمده‌ بود. در یکی‌ از این‌ جوک‌های‌ دانش‌آموزان‌، مجتهدی‌ به‌ داروخانه‌ای‌ رفت‌ و گفت‌: «آقا، خمیر دندانِ ریش‌ دارید؟» در همان‌ دوران‌، پیش‌ از نمایش‌ فیلم‌ در سالن‌های‌ سینما تصویری‌ از شاه‌ روی‌ پرده‌ ظاهر می‌شد و تماشاگران‌ باید با صدای‌ سرود شاهنشاهی‌ سرپا می‌ایستادند. یک‌ روز مجتهدی‌ در همین‌ موقع‌ وارد سینما شد و دید که‌ همه‌ سرپا ایستاده‌اند و گفت‌ «بفرمایید، بفرمایید.» فروشنده‌های‌ کنار خیابان‌ که‌ لیوان‌ هم‌ می‌فروختند، آنها را وارونه‌ می‌گذاشتند، یعنی‌ سروته‌. یک‌ روز که‌ مجتهدی‌ قیمت‌ آنها را از فروشنده‌ می‌پرسید یکی‌ از آنها را بلند کرد و با تعجب‌ گفت‌ که‌ این‌ لیوان‌ سر ندارد. فروشنده‌ به‌ سادگی‌ لیوان‌ را برگرداند. مجتهدی‌ شگفت‌زده‌تر شد: تهش‌ هم‌ که‌ سوراخ‌ است‌.
البرز مؤسسه‌ای‌ بود که‌ در آن‌ بر آموزش‌ و پرورش‌ بسیار تأکید می‌شد. کتابخانه‌ و آزمایشگاه‌های‌ شیمی‌ و فیزیک‌ داشت‌. دارای‌ چندین‌ زمین‌ فوتبال‌، والیبال‌، بسکتبال‌ و تنیس‌، سالن‌ ورزش‌ سرپوشیده‌ و فضای‌ بازی‌ دو و میدانی‌ بود. فرهنگ‌ یکی‌ دیگر از فعالیت‌های‌ مایه‌ مباهات‌ البرز بود. سالن‌ تئاتر و کنفرانسی‌ که‌ به‌ همین‌ منظور ساخته‌ شده‌ بود، تالار جوردن‌ نام‌ داشت‌. جلوی‌ این‌ تالارها اتاقی‌ بزرگ‌ بود که‌ برای‌ نمایشگاه‌ از آن‌ استفاده‌ می‌شد. و پشت‌ آن‌ آمفی‌ تئاتری‌ بود با صحنه‌ای‌ بزرگ‌ برای‌ اجرای‌ نمایش‌، ارکستر و نیز برگزاری‌ سخنرانی‌ و مناظره‌. مجسمه‌ نیم‌تنه‌ای‌ از دکتر جوردن‌ در اتاق‌ جلو تالار بود. در آن‌ زمان‌ ما انجمن‌ ادبی‌ و فرهنگی‌ فردوسی‌ را احیا کردیم‌ که‌ توسط‌ خود دانش‌آموزان‌ اداره‌ می‌شد و هر از چند گاهی‌ شب‌هایی‌ فرهنگی‌ را در تالار جوردن‌ برپا می‌داشتیم‌ که‌ شامل‌ اجرای‌ نمایش‌ هم‌ می‌شد. من‌ قبلاً از نشریه‌ و کلاس‌ عکاسی‌ البرز سخن‌ گفته‌ام‌. کلاس‌ عکاسی‌ دفتری‌ هم‌ از آن‌ خود داشت‌ که‌ دانش‌آموزان‌ اداره‌اش‌ می‌کردند.
این عکس مربوط است به سال ششم تحصیل بنده در دبیرستان البرزـ ۱۳۳۹ ـ چنین رسم بود که در روز آخر بچه ها دوره می افتادند . اما من اصلاً شاد نبودم. همانطور که در عکس پیداست چون می دانستم این سالها که می رود هرگز باز نمی گردد.
خلاصه‌ اینکه‌ میراث‌ جوردن‌، مدیریت‌ مجتهدی‌؛ بافت‌ و ترکیب‌ دانش‌آموزان‌ و امکانات‌ آموزشی‌ و ورزشی‌ از عوامل‌ موفقیت‌ دبیرستان‌ البرز بود که‌ من‌ قبلاً برشمردم‌.
باری‌ پیش‌ از آنکه‌ به‌ معلمان‌ مدرسه‌ بپردازم‌ باید چند کلمه‌ای‌ درباره‌ اسدالله‌ موسوی‌ بگویم‌ که‌ قبلاً از او نام‌ بردم‌، معاون‌ مدرسه‌ که‌ غالباً در بحث‌های‌ رسمی‌ و غیررسمی‌ درباره‌ البرز نادیده‌ گرفته‌ می‌شود. او آذربایجانی‌ بود، اهل‌ ماکو و فارسی‌ را با لهجه‌ زیبا و نسبتاً غلیظ‌ آذربایجانی‌ حرف‌ می‌زد. موسوی‌ مدیری‌ سخت‌کوش‌ و توانا بود. با اینکه‌ فردی‌ جدی‌ و مصمم‌ بود روابط‌ خوبی‌ با معلمان‌ و دانش‌آموزان‌ داشت‌. او برخلاف‌ مجتهدی‌، نه‌ دیرجوش‌ بود و نه‌ احساساتی‌، اما در مجاب‌ کردن‌ دیگران‌ به‌ انجام‌ کاری‌ که‌ باید انجام‌ بدهند مهارت‌ داشت‌ بی‌آنکه‌ آنها را وادار کند. او را حلاّل‌ همیشگی‌ مشکلات‌ می‌نامیدیم‌ چون‌ هر وقت‌ مشکلی‌ پیش‌ می‌آمد و یا قرار بود پیش‌ بیاید، نقش‌ حیاتی‌ وساطت‌ بین‌ دانش‌آموزان‌ با یکدیگر، بین‌ معلمان‌، بین‌ معلم‌ و دانش‌آموز، اما بالاتر از همه‌ بین‌ مجتهدی‌ و دیگران‌ را بر عهده‌ داشت‌. انصاف‌ حکم‌ می‌کند که‌ بگوییم‌ بخشی‌ از موفقیت‌ مجتهدی‌ در اداره‌ دبیرستان‌ البرز مرهون‌ نقش‌ حمایتی‌ و تکمیلی‌ موسوی‌ بود.
من‌ خاطرات‌ زیادی‌ از موسوی‌ و عملکرد او در موارد مختلف‌ دارم‌، اما به‌ یادآوری‌ شماری‌ از آنها بسنده‌ می‌کنم‌. یک‌ بار یکی‌ از دوستان‌ من‌ که‌ در کلاسی‌ دیگر بود از معلم‌ فارسی‌ گله‌ داشت‌ که‌ به‌ انشای‌ او نمره‌ کمی‌ داده‌ و درخواست‌ دانش‌آموز را برای‌ بررسی‌ مجدد انشایش‌ رد کرده‌ بود. من‌ به‌ موسوی‌ گفتم‌ و او گفت‌ که‌ بررسی‌ می‌کند. روز بعد مرا صدا زد و گفت‌ که‌ با معلم‌ صحبت‌ کرده‌ و او گفته‌ بود که‌ دانش‌آموز بی‌ادب‌ بوده‌ و از او پرسیده‌ که‌ به‌ جای‌ خالی‌ در انشایش‌ نمره‌ داده‌ است‌ یا برای‌ نوشته‌اش‌. موسوی‌ گفت‌ به‌ همین‌ دلیل‌ به‌ نظر او حق‌ با دوست‌ من‌ نیست‌. به‌ هر حال‌ آنچه‌ در گفته‌ موسوی‌ به‌ویژه‌ به‌ یاد ماندنی‌ بود طرز گفتنش‌ بود. وقتی‌ به‌ توضیح‌ معلم‌ رسید با لهجه‌ غلیظ‌ ترکی‌ گفت‌ که‌ دوست‌ من‌ به‌ معلم‌ گفته‌ بود: به‌ سفیدیش‌ نومره‌ می‌دی‌، به‌ سیاهیش‌ نومره‌ می‌دی‌، به‌ چه‌ چیزیش‌ نومره‌ می‌دی‌؟
یکی‌ از دوستانم‌، پرهام‌ آشتیانی‌ که‌ ما پَپَر صدایش‌ می‌کردیم‌، ژیمناست‌ و کوهنورد بود. یک‌ روز او را تشویق‌ کردیم‌ که‌ کمی‌ از مهارت‌های‌ خود را نمایش‌ دهد. او به‌ ته‌ کلاس‌ رفت‌، به‌ سرعت‌ به‌ طرف‌ دیوار مقابل‌ دویده‌، از آن‌ بالا رفت‌ و قبل‌ از اینکه‌ پایین‌ بپرد پایش‌ را به‌ سقف‌ هم‌ زد. در نتیجه‌ جای‌ کفش‌ ورزشی‌اش‌ سقف‌ سفید را لک‌ کرد. موسوی‌ که‌ از طریق‌ عین‌الله‌، فراشِ مشهور از ماجرا خبردار شده‌ بود به‌ کلاس‌ آمد و با صدای‌ بلند گفت‌: هی‌ آشتیانی‌، که‌ پَپَر یا هر چیز دیگری‌ صدایت‌ می‌کنند، به‌ من‌ بگو چطوری‌ توانستی‌ سقف‌ را با کفش‌ ورزشی‌ات‌ لک‌ کنی‌. خنده‌دارترین‌ قسمت‌ ماجرا وقتی‌ بود که‌ او آشتیانی‌ را صدا زد: آهای‌ آشتیانی‌، پَپَر می‌جن‌، چی‌ می‌جن‌.
محمود ذرّه‌پرور یکی‌ از اعضای‌ پرشور حزب‌ کوچک‌ پان‌ ایرانیست‌ بود، هر چند که‌ با وجود تلاش‌های‌ صمیمانه‌ نتوانست‌ حتی‌ یک‌ عضو برای‌ حزب‌ خود در مدرسه‌ دست‌ و پا کند. یک‌ بار در یکی‌ از زنگ‌ تفریح‌ها او به‌ عجله‌ به‌ کلاس‌ برگشت‌ و با حروفی‌ درشت‌ روی‌ تخته‌ نوشت‌: برای‌ رها گشتن‌ از نام‌ و ننگ‌، تو را چاره‌ جنگ‌ است‌ و جنگ‌ و جنگ‌. موسوی‌ که‌ باز به‌ وسیله‌ عین‌الله‌ با خبر شده‌ بود به‌ کلاس‌ آمد و گفت‌: آقای‌ ذرّه‌پرور برای‌ رها جَشتن‌ از نام‌ و ننج‌، تو را چاره‌ درس‌ است‌ و درس‌ و درس‌.
من‌ نمی‌توانم‌ این‌ مختصر را درباره‌ موسوی‌ تمام‌ کنم‌ بی‌آنکه‌ از شیوه‌ او در دادن‌ نمره‌ انضباط‌ در آخر هر ترم‌ حرفی‌ نزنم‌. او در پایان‌ هر ترم‌ به‌ کلاس‌ می‌آمد، از تک‌ تک‌ ما می‌خواست‌ که‌ بلند شویم‌ و بعد با کسر نمره‌ از بیست‌ برای‌ هر یک‌ از کارهای‌ ناشایست‌ ما در طول‌ ترم‌ نمره‌ دادن‌ را شروع‌ می‌کرد. صرف‌نظر از اینکه‌ دست‌ آخر چه‌ نمره‌ای‌ می‌گرفتیم‌، ماجرایی‌ بود که‌ همه‌ انتظارش‌ را می‌کشیدیم‌ و واقعاً از آن‌ لذت‌ می‌بردیم‌. فی‌المثل‌، از دانش‌آموزی‌ می‌خواست‌ تا بلند شود و می‌گفت‌: برای‌ دو ساعت‌ غیبت‌ غیرموجه‌ دو نومره‌، برای‌ ده‌ ساعت‌ غیبت‌ موجه‌ یک‌ نومره‌، برای‌ دعوا در فلان‌ ساعت‌ و فلان‌ روز سه‌ نومره‌ و الخ‌، تا آنکه‌ به‌ نمره‌ نهایی‌ می‌رسید، فرض‌ کنیم‌ دوازده‌. وسعت‌ و دقت‌ نظر او درباره‌ رفتارها و سوءرفتارهای‌ ما حیرت‌انگیز بود. باری‌ مفرح‌ترین‌ آن‌ جنبه‌ خنده‌دار کار او در مورد دانش‌آموزان‌ شیطان‌تر بود. برایتان‌ دو نمونه‌ نقل‌ می‌کنم‌. اول‌ بگذارید بگویم‌ که‌ تعدادی‌ از دانش‌آموزان‌ عادت‌ داشتند در طی‌ زنگ‌ ناهار که‌ طولانی‌تر بود دم‌ در مدرسه‌ بایستند و دخترهای‌ دبیرستان‌ انوشیروان‌ دادگر و نوربخش‌ را که‌ در فاصله‌ کمی‌ از البرز قرار داشتند تماشا کنند و امیدوار باشند که‌ با آنها تماس‌ برقرار کنند، کاری‌ که‌ مدرسه‌ بر آن‌ صحه‌ نمی‌گذاشت‌. در محاسبه‌ نمره‌ کسانی‌ که‌ به‌ هر جهت‌ زمانی‌ را در زنگ‌ ناهاری‌ صرف‌ این‌ کار می‌کردند، موسوی‌ می‌گفت‌: سه‌ نومره‌ بابت‌ ایستادن‌ بین‌القطبین‌. عین‌اللهِ فراش‌ فردی‌ دوست‌داشتنی‌ بود و شخصیتی‌ خنده‌دار و گاهی‌ دانش‌آموزان‌ سربه‌سر او می‌گذاشتند. در چند مورد که‌ نمره‌ انضباط‌ محاسبه‌ می‌شد، موسوی‌ گفت‌: بابت‌ شوخی‌ با عین‌الله‌ دو نومره‌.

حالا اجازه‌ بدهید به‌ معلم‌ها برگردم‌. برخی‌ از دبیران‌ ما، مثل‌ دکتر گلشن‌ ابراهیمی‌، معلم‌ بسیار توانای‌ ادبیات‌ فارسی‌، در دانشگاه‌ تهران‌ تدریس‌ می‌کردند. بسیاری‌ از استادان‌ نامدار دانشگاه‌ پیش‌ از زمان‌ تحصیل‌ من‌ در البرز درس‌ می‌دادند، مانند دکتر مهدی‌ حمیدی‌ که‌ به‌ روزگار خود شاعری‌ برجسته‌ بود. چند تن‌ از دبیران‌ ما استادانی‌ صاحب‌نام‌ و کارشناسانی‌ مهم‌ شدند. به‌ عنوان‌ مثال‌، دکتر جلال‌ متینی‌ معلم‌ ادبیات‌ فارسی‌ البرز که‌ استاد دانشکده‌ ادبیات‌ شد و بعدها رئیس‌ دانشگاه‌ مشهد و اکنون‌ در واشنگتن‌ به‌ سر می‌برد و فصلنامه‌ پربار  ایرانشناسی‌ را منتشر می‌کند. دکتر مهدی‌ محقق‌ که‌ به‌ ما عربی‌ درس‌ می‌داد، بعدها استاد دانشگاه‌های‌ تهران‌ و لندن‌ و مک‌گیل‌ شد و اکنون‌ در هشتاد سالگی‌ ریاست‌ انجمن‌ میراث‌ ملّی‌ را بر عهده‌ دارد. مرحوم‌ عیسی‌ شهابی‌ که‌ مدرکش‌ را از آلمان‌ گرفته‌ بود و به‌ ما شیمی‌ درس‌ می‌داد، بعدها در رشته‌ ادبیات‌ آلمانی‌ از دانشگاه‌ آلمان‌ دکترا گرفت‌ و وابسته‌ فرهنگی‌ ایران‌ در آلمان‌ شد. وی‌ پس‌ از بازگشت‌ به‌ ایران‌ در دانشگاه‌ تهران‌ آلمانی‌ تدریس‌ کرد.
اکنون‌ دلم‌ می‌خواهد از دبیرانی‌ که‌ در هنگام‌ تحصیل‌ من‌ در دبیرستان‌ البرز به‌ تدریس‌ مشغول‌ بودند بیشتر بگویم. عیسی‌ شهابی‌ که‌ قبلاً از او نام‌ بردم‌ و بعدها دکتر شهابی‌ شد معلمی‌ نمونه‌ بود. نه‌ فقط‌ به‌ ما شیمی‌ درس‌ می‌داد و بذر علاقه‌ای‌ خاص‌ را به‌ این‌ رشته‌ در ما کاشت‌، بلکه‌ بی‌نهایت‌ فروتن‌، مؤدب‌، درستکار و منصف‌ و در کردار و منش‌ خود یک‌ انسان‌ به‌ تمام‌ معنا شریف‌ بود. احتمالاً در آن‌ زمان‌ چهل‌ سال‌ داشت‌ اما از نظر ما فردی‌ بسیار باتجربه‌ و فرزانه‌ بود. هرگز در کلاس‌ او مشکلی‌ نداشتیم‌. غالباً ما را با عنوان‌ «بچه‌های‌ عزیزم‌» خطاب‌ می‌کرد.
دبیران‌ دیگری‌ هم‌ بودند که‌ شیمی‌ درس‌ می‌دادند، نمونه‌اش‌ آقای‌ قاسمی‌ بود که‌ هیچ‌ وقت‌ مستقیماً معلم‌ من‌ نبود، اما مسئول‌ آزمایشگاه‌ شیمی‌ بود و من‌ در این‌ سمت‌ با او ارتباط‌ داشتم‌. او آدم‌ خوبی‌ بود و آزمایشگاه‌ را خوب‌ اداره‌ می‌کرد اما به‌ خاطر حرف‌ جالبی‌ که‌ زده‌ بود شهرت‌ داشت‌. زمانی‌ که‌ خبر مرگ‌ اینشتاین‌ را در رادیو اعلام‌ کردند، دانش‌آموزی‌ به‌ آزمایشگاه‌ دوید و هیجان‌زده‌ خبر را به‌ قاسمی‌ داد. قاسمی‌ گفت‌ «آلبرتو می‌گی‌، آلبرتو می‌گی‌» انگار روابط‌ نزدیکی‌ با آن‌ فیزیکدان‌ بزرگ‌ داشت‌. دانش‌آموزان‌ می‌گفتند که‌ پاسخ‌ آقای‌ قاسمی‌ به‌ سلام‌ شما بستگی‌ دارد که‌ چطور او را خطاب‌ کنید. اگر بگویید سلام‌ آقای‌ قاسمی‌، خشک‌ و رسمی‌ می‌گوید سلام‌! اگر بگویید سلام‌ مهندس‌ قاسمی‌، جواب‌ می‌دهد سلام‌ جانم‌، اگر بگویید سلام‌ دکتر قاسمی‌ او می‌گوید سلام‌ جانم‌، قربانت‌ برم‌.
یک‌ معلم‌ شیمی‌ دیگر احمد رفیع‌زاده‌ بود که‌ در فرانسه‌ درس‌ خوانده‌ و دبیر فوق‌العاده‌ای‌ بود. او کوتاه‌ قامت‌ و تپُل‌ بود، با گردن‌ خیلی‌ کوتاه‌، عینک‌ ته‌استکانی‌ و صدایی‌ بم‌. یک‌ بار که‌ از ته‌ کلاس‌ و از بین‌ دو ردیف‌ نیمکت‌ جلو می‌آمد گفت‌: ایزومرهای‌ پنتان‌ را بنویسید و بخوانید. یکی‌ از شاگردها که‌ متوجه‌ نبود او تقریباً پشت‌ سرش‌ است‌ با صدایی‌ آهسته‌ اما بم‌ گفت‌: نمی‌نویسیم‌ و نمی‌خوانیم‌. رفیع‌زاده‌ شنید و از خنده‌ روده‌بُر شد.
میر زَکی‌ کمپانی‌ ریاضی‌ درس‌ می‌داد و شنیدن‌ اسمش‌ هم‌ کافی‌ بود تا پشت‌ شاگردها از ترس‌ بلرزد. او معلم‌ بسیار توانایی‌ در ریاضی‌ بود اما تندخو و کمال‌پسند بود. ترکیب‌ این‌ دو خصوصیت‌ باعث‌ می‌شد که‌ بسیاری‌ از دانش‌آموزان‌ وقتی‌ کمپانی‌ آنها را پای‌ تخته‌ صدا می‌کرد تا مسئله‌ای‌ را حل‌ کنند از ترس‌ بلرزند. همیشه‌ پاپیون‌ می‌زد و شایع‌ بود که‌ از اعضای‌ بخش‌ نظامی‌ حزب‌ ناسیونالیست‌ افراطی‌ سومکا پیش‌ از انحلال‌ آن‌ بود. او ناسیونالیستی‌ دوآتشه‌ بود اما هیچ‌ وقت‌ احساسات‌ سیاسی‌اش‌ را بروز نمی‌داد و مطمئناً هیچ‌ نشانه‌ای‌ از نژادپرستی‌ در او نبود. در بین‌ ما دانش‌آموزان‌ یهودی‌، زرتشتی‌، مسیحی‌ ارمنی‌ و آسوری‌ بودند اما به‌ خاطر ندارم‌ که‌ در هیچ‌ یک‌ از موارد دانش‌آموز یا معلمِ مسلمان‌ علیه‌ آنها جبهه‌ بگیرد. برعکس‌، روابط‌ آنقدر عادی‌ بود که‌ هیچ‌کس‌ حتی‌ از نظرات‌ اخلاقی‌ یا مذهبی‌ دیگری‌ اطلاعی‌ نداشت‌. هیچ‌ وقت‌ من‌ در کلاس‌ آقای‌ باروخ‌ بروخیم‌، معلم‌ یهودی‌ فیزیک‌ نبودم‌ اما وی‌ به‌ سبب‌ دانش‌ و منش‌ خود از شهرت‌ به‌سزایی‌ در بین‌ دانش‌آموزان‌ برخوردار بود. ما دو معلم‌ فیزیک‌ داشتیم‌ که‌ مخصوصاً خاطره‌ آقای‌ وحید، تصور می‌کنم‌ اسم‌ کوچکش‌ ابوالحسن‌ بود، در یاد من‌ مانده‌ است‌. او اهل‌ شیراز بود و نسبتاً ریزجثه‌ و مانند بسیاری‌ از همشهریان‌ خود پوستی‌ تیره‌تر از مردم‌ شمال‌ داشت‌. روال‌ او بود که‌ لُب‌ مطلب‌ هر درس‌ را به‌ ما دیکته‌ کند تا آن‌ را در دفتری‌ مخصوص‌ بنویسیم‌ و هر وقت‌ از ما می‌خواست‌ به‌ او نشان‌ بدهیم‌. وحید معلم‌ خیلی‌ خوبی‌ بود و برای‌ ما شخصیتی‌ خنده‌دار داشت‌ و من‌ نمی‌دانم‌ چرا عادت‌ داشتیم‌ او را پشت‌ سرش‌ حیدر بنامیم‌، در واقع‌ «حیدر قیر صاف‌ کن‌». جدا از درس‌ تخصصی‌ خود، مثل‌ دیگر همشهریان‌ شیرازی‌اش‌ به‌ شعر علاقه‌ داشت‌. او که‌ از دلبستگی‌ من‌ به‌ شعر باخبر بود گاه‌ و بی‌گاه‌ درباره‌ شعر و شاعران‌ معاصر دقایقی‌ قبل‌ از پایان‌ کلاس‌ با من‌ حرف‌ می‌زد. یک‌ بار از من‌ پرسید که‌ آن‌ اواخر چه‌ کتابی‌ خوانده‌ بودم‌. و من‌ گفتم‌ «کتاب‌ الاکبر فی‌ مقامات‌ الاصغر» او که‌ گیج‌ شده‌ بود پرسید «اصغر؟» گفتم‌ بله‌ آقا ملقب‌ به‌ قاتل‌. حالا این‌ اصغر قاتل‌ جنایتکاری‌ بود که‌ مدت‌ها قبل‌ از تولد من‌ پسربچه‌ها را می‌دزدید و پس‌ از تجاوز آنها را می‌کشت‌ تا آنکه‌ موفق‌ شدند دستگیرش‌ کنند و به‌ دست‌ عدالت‌ بسپارند. وقتی‌ من‌ به‌ وحید گفتم‌ «ملقب‌ به‌ قاتل‌» فهمید که‌ شوخی‌ کرده‌ام‌ و پاسخ‌ داد «نکند چشم‌ زخمی‌ به‌ تو رسیده‌ باشد؟» من‌ با شیطنت‌ خواسته‌ بودم‌ او را دست‌ بیندازم‌ و او هم‌ زیرکانه‌ به‌ من‌ رودست‌ زد. وحید به‌ جز تدریس‌، آزمایشگاه‌ فیزیک‌ را هم‌ اداره‌ می‌کرد طوری‌ که‌ عادت‌ کرده‌ بودیم‌ عصرهایی‌ که‌ در آزمایشگاه‌ حضور داشت‌ او را ببینیم‌ و تحت‌ نظارت‌ او کار کنیم‌.
دکتر محمود بهزاد که‌ همین‌ اواخر در سن‌ نود و چهار سالگی‌ درگذشت‌، فاضل‌ترین‌ و دوست‌داشتنی‌ترین‌ معلم‌ زیست‌شناسی‌ بود، پیش‌ از آنکه‌ البرز را ترک‌ کند و برای‌ پژوهش‌ عازم‌ اروپا شود. در آن‌ زمان‌ من‌ وسط‌ سال‌ ششم‌ طبیعی‌ بودم‌. در عین‌ آنکه‌ معلمی‌ جدی‌ و بسیار موفق‌ بود فردی‌ صمیمی‌ و حتی‌ مهربان‌ بود. دانش‌آموزان‌ برای‌ او در تالار جوردن‌ مهمانی‌ خداحافظی‌ برگزار کردند و همه‌ دانش‌آموزان‌ با هم‌ تدارک‌ مراسم‌ را دیده‌ بودند. این‌ یکی‌ از عاطفی‌ترین‌ صحنه‌هایی‌ است‌ که‌ من‌ از دوران‌ تحصیلم‌ به‌ یاد دارم‌. ۱۹۵۹ صدمین‌ سال‌ انتشار «اصل‌ انواع‌» داروین‌ بود، چنان‌ که‌ این‌ روزها صد و پنجاهمین‌ سال‌ آن‌ است‌. از بهزاد دعوت‌ کردند تا به‌ همین‌ مناسبت‌ در باشگاه‌ دانشگاه‌ تهران‌ سخنرانی‌ کند و ما همگی‌ رفتیم‌ تا به‌ این‌ سخنرانی‌ اندیشمندانه‌ گوش‌ کنیم‌.
عبدالعلی‌ زنهاری‌ تاریخ‌ درس‌ می‌داد. او تاریخ‌ را در پاریس‌ خوانده‌ بود و به‌ تاریخ‌ اروپا و ایران‌ به‌ یک‌ اندازه‌ تسلط‌ داشت‌. ما از او بسیار آموختیم‌ و به‌خصوص‌ من‌، با توجه‌ به‌ علاقه‌ ذاتی‌ام‌ به‌ تاریخ‌، از درس‌های‌ او لذت‌ می‌بردم‌، اما ظاهر مرد بیچاره‌ تعریفی‌ نداشت‌. ریزنقش‌ بود با بینی‌ سالک‌دار و گاهی‌ هنگام‌ حرف‌ زدن‌ دچار لکنت‌ می‌شد. عینک‌ سیاه‌ به‌ چشم‌ می‌زد تا چیزی‌ را که‌ در چشم‌هایش‌ یا اطراف‌ آن‌ بود پنهان‌ کند. گوشش‌ هم‌ سنگین‌ بود. بنابراین‌ او را متخصص‌ چشم‌ و گوش‌ و حلق‌ و بینی‌ می‌نامیدیم‌. یادم‌ هست‌ یکبار از ما خواست‌ تا براساس‌ زندگی‌ جلال‌الدین‌ منکبرنی‌، خوارزمشاه‌، مقاله‌ای‌ درباره‌ شخصیت‌ او بنویسیم‌. چنین‌ نگرش‌ پیچیده‌ای‌ به‌ تاریخ‌ در مدارس‌ واقعاً سابقه‌ نداشت‌ و جای‌ تعجب‌ نبود که‌ بیشتر دانش‌آموزان‌ نتوانستند مطلب‌ خوبی‌ در این‌ زمینه‌ بنویسند. من‌ آنقدر خوش‌ شانس‌ بودم‌ که‌ توانستم‌ به‌ خوبی‌ از عهده‌ برآیم‌ و زنهاری‌ از من‌ خواست‌ تا مقاله‌ام‌ را در کلاس‌ بخوانم‌.
این‌ شرح‌ مختصر را باید با یادی‌ از دو شخصیت‌ بسیار جالب‌ در میان‌ معلمان‌ البرز به‌ پایان‌ ببرم‌. هر دو دبیر ادبیات‌ فارسی‌ بودند که‌ شخصیت‌هایی‌ بسیار متفاوت‌ اما به‌ یاد ماندنی‌ داشتند. یکی‌ از آنها مصطفی‌ سرخوش‌ بود که‌ در آلمان‌ کشاورزی‌ خوانده‌ بود و آنقدر به‌ فارسی‌ عشق‌ می‌ورزید و آن‌ را خوب‌ می‌دانست‌ که‌ برای‌ تدریس‌ فارسی‌ در البرز استخدام‌ شد و تا آنجا که‌ می‌دانم‌ در هیچ‌ مدرسه‌ دیگری‌ درس‌ نمی‌داد. نسبتاً کوتاه‌ بود و خوش‌ قیافه‌ با چشم‌های‌ قهوه‌ای‌ روشن‌ و موهای‌ قهوه‌ای‌ تیره‌ که‌ آنها را رو به‌ عقب‌ شانه‌ می‌زد. شاعر بود و عمیقاً متعهد، در واقع‌ بسیار احساساتی‌ و ناسیونالیست‌ و پان‌ایرانیست‌ بود و مثل‌ بقیه‌ همفکران‌ خود درباره‌ ایران‌ کهن‌ دیدگاهی‌ کاملاً ایده‌آلیستی‌ داشت‌. همه‌ شعرهای‌ او از نوع‌ مثنوی‌ شاهنامه‌ فردوسی‌ بود و بیشتر آنها آکنده‌ از تحسین‌ احساساتی‌ نسبت‌ به‌ ایران‌ پیش‌ از اسلام‌ و مابقی‌ اشعار به‌ نقد شدید از ایران‌ معاصر می‌پرداخت‌. او نیز همانند عارف‌ و عشقی‌، شاعران‌ ملی‌گرای‌ پرشورِ اوایل‌ قرن‌ بیستم‌، دوران‌ کهن‌ را می‌ستود و ایران‌ معاصر را به‌ دیده‌ تحقیر می‌نگریست‌ و همانند آن‌ دو و دیگر همفکرانشان‌ از عرب‌ها بیزار بود و فکر می‌کرد اگر به‌ خاطر سلطه‌ اعراب‌ در قرن‌ هفتم‌ نبود ایران‌ کشوری‌ بسیار پیشرفته‌ می‌شد. و درست‌ مثل‌ عارف‌ برای‌ انهدام‌ ایران‌ معاصر دعا می‌کرد. گاهی‌ دست‌هایش‌ را به‌ حالت‌ دعا در کلاس‌ بالا می‌برد و می‌گفت‌: «خدایا یک‌ بمب‌ اتم‌ بفرست‌ و کار همه‌ ما را یکسره‌ کن‌.»
اما برخلاف‌ عارف‌ و عشقی‌، آدم‌ غمگینی‌ نبود. برعکس‌، او منبع‌ خستگی‌ناپذیر خنده‌ در کلاس‌ بود، نه‌فقط‌ با گفتن‌ لطیفه‌های‌ محشر بلکه‌ با مسخره‌ کردن‌ هر کس‌ و هر چیز در حالی‌ که‌ با ماهرانه‌ترین‌ شیوه‌ها شکلک‌ یا ادای‌ دیگران‌ را درمی‌آورد. آدمی‌ خاص‌ خودش‌ بود، یادآور شخصیت‌ افسانه‌ای‌ بهلول‌ به‌ دوران‌ خلافت‌ هارون‌الرشید. او ایرانیان‌ معاصر را به‌ عنوان‌ اخلاف‌ عرب‌ها و چنگیزخان‌ توصیف‌ می‌کرد و می‌گفت‌ به‌ جای‌ خون‌ در رگ‌هایشان‌ ادرار کرده‌اند. او شعارهایی‌ را که‌ در تظاهرات‌ عمومی‌ عنوان‌ می‌شد مسخره‌ می‌کرد و می‌گفت‌ یک‌ روز فریاد می‌زنند «زنده‌باد دسته‌ جارو، مرده‌ باد دسته‌ پارو» و روز بعد عکس‌ آن‌ را داد می‌زنند «زنده‌باد دسته‌ پارو و مرده‌باد دسته‌ جارو.» می‌گفت‌: اگر همین‌ ماهواره‌ای‌ را که‌ روس‌ها به‌ فضا فرستاده‌ بودند در ایران‌ پرتاب‌ شده‌ بود فقط‌ یک‌ متر بالا می‌رفت‌. می‌گفت‌: اشتباه‌ نکنید، منظورم‌ این‌ نیست‌ که‌ ما خودمان‌ ماهواره‌ می‌ساختیم‌ بلکه‌ همین‌ ماهواره‌ای‌ را می‌گویم‌ که‌ در شوروی‌ ساخته‌اند و الا´ن‌ در آسمان‌ است‌. سرخوش‌ تجسمی‌ از شکاکیت‌ ایرانی‌ بود و در عین‌ حال‌ هم‌ ایران‌ را می‌ستود و هم‌ تحقیر می‌کرد. اما گمان‌ نکنید که‌ رفتارش‌ باعث‌ دلسردی‌ ما می‌شد. همگی‌ از خنده‌ و شوخی‌ او لذت‌ می‌بردیم‌ بی‌آنکه‌ شکاک‌ یا منفی‌باف‌ شویم‌.
او را بیشتر شبیه‌ بهلولی‌ دوست‌داشتنی‌ می‌دیدیم‌ تا منادی‌ نیستی‌.
سرانجام‌، به‌ زین‌العابدین‌ مؤتمن‌ می‌رسیم‌. بهترین‌ معلمی‌ است‌ که‌ در تمام‌ عمرم‌ داشته‌ام‌ ــ در هر جا و هر سطحی‌ ــ و یکی‌ از شاخص‌ترین‌ افرادی‌ که‌ توفیق‌ شناختنش‌ را داشتم‌. مؤتمن‌ به‌ ما ادبیات‌ فارسی‌ می‌آموخت‌ هر چند قبل‌ از دوران‌ تحصیل‌ من‌ انگلیسی‌ هم‌ درس‌ می‌داد. او در کالج‌ درس‌ خوانده‌ و لیسانس‌ زبان‌ انگلیسی‌ گرفته‌ بود و برای‌ باقی‌ زندگی‌اش‌ در همانجا به‌ عنوان‌ معلم‌ ماند و همزمان‌ از دانشگاه‌ تهران‌ لیسانس‌ ادبیات‌ فارسی‌ گرفت‌ و شاگرد استادان‌ نامداری‌ چون‌ بدیع‌الزمان‌ فروزانفر، ملک‌الشعرای‌ بهار، جلال‌ همایی‌ و دیگران‌ بود. اصلیت‌ خانواده‌ او کاشانی‌ بود، اما گرچه‌ پدربزرگش‌ که‌ در دارالفنون‌ تحصیل‌ کرده‌ و به‌ عنوان‌ پزشک‌ دربار به‌ تهران‌ نقل‌ مکان‌ و همانجا زندگی‌ کرده‌ بود، مؤتمن‌ به‌ کاشانی‌ بودن‌ خود می‌بالید و پیوند خویش‌ را با همشهریان‌ خود حفظ‌ کرده‌ بود. در واقع‌ خانه‌ حقیقتاً قدیمی‌ و عهد قاجار خانواده‌ مؤتمن‌ در خیابان‌ پامنار بخشی‌ از خانه‌های‌ به‌هم‌ متصلی‌ بود که‌ زمانی‌ خانواده‌ گسترده‌ آنها را در خود جای‌ می‌داد. این‌ خانه‌ در یک‌ بن‌بست‌ قرار داشت‌ که‌ کوچه‌ کاشی‌ها نام‌ داشت‌ اما اکنون‌ به‌ نام‌ پدربزرگ‌ مؤتمن‌ (مؤتمن‌ الاطباء) است‌.
مؤتمن‌ شاعر بود و از خاندانی‌ شاعر نسب‌ می‌برد. فتحعلی‌ خان‌ کاشانی‌، ملک‌الشعرای‌ دربار فتحعلی‌ شاه‌، که‌ با تخلص‌ صبا شعر می‌گفت‌ و تمام‌ خانواده‌ صبا از تبار او هستند، برادر جد پدری‌اش‌ میرزا احمدخان‌ صبوری‌ بود، شاعر افسری‌ که‌ در جنگ‌های‌ ایران‌ و روس‌ در اوایل‌ سده‌ نوزدهم‌ کشته‌ شد، و ملک‌الشعرای‌ بهار نیز خود را از تبار او می‌دانست‌. بسیار شاعران‌ دیگر در این‌ خانواده‌ گسترده‌ بودند که‌ محمودخان‌ ملک‌الشعرا، نقاش‌ و شاعر قرن‌ نوزدهم‌ یکی‌ از آنان‌ بود. مؤتمن‌ نویسنده‌ هم‌ بود. هجده‌ سال‌ داشت‌ که‌ رمان‌ قطور تاریخی‌ خود،  آشیانه‌ عقاب‌ ، را منتشر کرد که‌ نبرد خونین‌ قرن‌ دوازدهم‌ بین‌ اسماعیلیان‌ الموت‌ و سلطان‌ سلجوقی‌ را حکایت‌ می‌کرد و به‌ هنگام‌ نخستین‌ انتشار آن‌ در دهه‌ ۱۹۳۰ بلافاصله‌ مورد تحسین‌ قرار گرفت‌ و چندین‌ بار تجدید چاپ‌ شد و همچنان‌ منتشر می‌شود. مؤتمن‌ منتقد و محقق‌ ادبی‌ نیز بود. مطالعه‌ کتاب‌های‌ او را که‌ در باب‌ تحول‌ شعر فارسی‌ است‌ هنوز در دانشکده‌ ادبیات‌ دانشگاه‌ تهران‌ توصیه‌ می‌کنند. مؤتمن‌ دو جُنگ‌ از صائب‌ تبریزی‌ منتشر کرد که‌ مقدمه‌هایی‌ طولانی‌ و مفصل‌ در نقد سبک‌ هندی‌ به‌ طور اعم‌ و آثار صائب‌ به‌ طور اخص‌ بر آنها نوشته‌ است‌. در آن‌ زمان‌، محققین‌ برجسته‌ هنوز سبک‌ هندی‌ در شعر فارسی‌ را به‌ عنوان‌ «سبک‌ منحط‌» توصیف‌ می‌کردند. این‌ نگرش‌ از پایان‌ سده‌ هجدهم‌ به‌ تعصب‌ ادبی‌ بدل‌ شده‌ بود. شاعران‌ این‌ سبک‌ یا مکتب‌ در همین‌ حیات‌ دوباره‌ یافته‌اند که‌ تا حدی‌ نتیجه‌ بازسازی‌، اگر نخواهیم‌ بگوییم‌ تفوق‌، فورمالیسم‌ در نقد ادبی‌ غرب‌ است‌. مسئله‌ فقط‌ این‌ نبود که‌ مؤتمن‌ نخستین‌ یا یکی‌ از نخستین‌ منتقدانی‌ بود که‌ مکتب‌ هندی‌ و بهترین‌ شاعر آن‌ صائب‌ را احیا کرد؛ بلکه‌ چندین‌ دهه‌ طول‌ کشید پیش‌ از آنکه‌ دیگران‌ قدم‌ جلو بگذارند و دست‌ از تعصب‌ قدیمی‌ علیه‌ سیصد سال‌ شعر فارسی‌ بردارند. مؤتمن‌ برخلاف‌ بیشتر معلمان‌ فارسی‌ در آن‌ زمان‌ با ادبیات‌ معاصر و مدرن‌ آشنا بود. هدایت‌ و جمالزاده‌ را به‌ خوبی‌ می‌شناخت‌ و شعر مدرن‌ و نوگرای‌ عصر خود را می‌خواند و گرچه‌ طرفدار شعر نو نبود، مانند تقریباً تمام‌ هم‌نسلان‌ خود آن‌ را رد نمی‌کرد.
تعداد قلیلی‌ از شاگردان‌ مؤتمن‌ از آنچه‌ من‌ درباره‌ وی‌ گفتم‌ خبر داشتند. آنچه‌ آنها را بیش‌ از همه‌ تحت‌ تأثیر قرار می‌داد احساس‌ تعهد وی‌ به‌ معلمی‌ به‌ عنوان‌ یک‌ حرفه‌ بود و نیز ویژگی‌های‌ شخصی‌اش‌ که‌ معلمی‌ بسیار موفق‌ از او می‌ساخت‌: او انسانی‌ فاضل‌ و جدی‌ بود بی‌آنکه‌ آزاردهنده‌ باشد، خوش‌ صحبت‌ بود، هر چند به‌ اندازه‌ سرخوش‌ محبوبیت‌ نداشت‌، معلمی‌ که‌ کسی‌ منتقد جدی‌اش‌ نبود، به‌ فرض‌ آنکه‌ اصلاً منتقدی‌ وجود داشت‌. وی‌ دانش‌ نظری‌ خود را با تجربه‌ آموزش‌ و تدریس‌ در مدرسه‌ آمیخت‌ تا بتواند دست‌کم‌ به‌ بی‌علاقه‌ترین‌ دانش‌آموز هم‌ چیزی‌ بیاموزد. و در این‌ مهم‌، اعتماد به‌ نفس‌ او، فروتنی‌، افتادگی‌، ادب‌ و اعتدال‌ در همه‌ چیز و خونسردی‌ او یاری‌اش‌ داد.
در عین‌ حال‌ مؤتمن‌ ناسیونالیستی‌ احساساتی‌ از نسل‌ قدیم‌ بود. اما برخلاف‌ سرخوش‌ و تقریباً برخلاف‌ دیگر ناسیونالیست‌ها، ضد عرب‌، ضد ترک‌ و ضد مذهب‌ نبود. خلاصه‌ آنکه‌، نگرشی‌ عمیقاً مثبت‌ به‌ زندگی‌ داشت‌، حقیقتاً به‌ نظر دیگران‌، از جمله‌ نظر شاگردانش‌، احترام‌ می‌گذاشت‌. او با ما مثل‌ انسان‌هایی‌ بالغ‌ رفتار می‌کرد. با اینکه‌ دیدگاه‌های‌ سیاسی‌ کاملاً متفاوتی‌ داشتیم‌، می‌توانستیم‌ درباره‌ هر یک‌ از موضوعات‌ سیاسی‌ آزادانه‌ گفت‌وگو کنیم‌، بی‌آنکه‌ او حتی‌ یک‌ بار بکوشد تا از مقام‌ خود برای‌ پشتیبانی‌ از نظراتش‌ استفاده‌ کند؛ در عوض‌ در حرف‌ و عمل‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ بکوشم‌ تا در ارزیابی‌ همه‌ چیز منصف‌ و واقع‌بین‌ باشم‌. آن‌ زمان‌ شانزده‌ ساله‌ بودم‌ و یادم‌ هست‌ که‌ یک‌ بار با شور فراوان‌ از یکی‌ از سیاستمداران‌ برجسته‌ای‌ که‌ وی‌ دوست‌ داشت‌ انتقاد می‌کردم‌. به‌ محض‌ آنکه‌ مکث‌ کردم‌ تا نفسی‌ تازه‌ کنم‌، مؤتمن‌ با لحنی‌ ملایم‌ گفت‌: تو هیچ‌ چیز مثبتی‌ در این‌ فرد نمی‌بینی‌؟ حرف‌ او مثل‌ پتکی‌ بود. لحظه‌ای‌ فکر کردم‌ و بعد گفتم‌: چرا او سخنران‌ خوبی‌ است‌. مؤتمن‌ درسی‌ به‌ من‌ داد که‌ هرگز فراموش‌ نکردم.
صادق‌ چوبک‌ در همان‌ زمان‌ داستان‌ کوتاه‌ جالبی‌ درباره‌ پسربچه‌ دله‌دزدی‌ منتشر کرده‌ بود. یک‌ بار این‌ پسربچه‌ دزد که‌ چیزی‌ دزدیده‌ بود و فرار می‌کرد، گیر مردم‌ افتاد و همه‌ با مشت‌ و لگد به‌ جانش‌ افتادند. مؤتمن‌ که‌ درباره‌ این‌ قصه‌ اظهار نظر می‌کرد گفت‌ که‌ داستان‌ غیرواقعی‌ و بیش‌ از حد بدبینانه‌ است‌. بالاخره‌ دست‌کم‌ یک‌ رهگذر پیدا می‌شد که‌ بگوید «به‌ خاطر خدا این‌ بچه‌ را نزنید.» روزی‌ مشغول‌ خواندن‌ و تفسیر متنی‌ کلاسیک‌ در کلاس‌ بود. من‌ دستم‌ را بالا بردم‌ و تفسیری‌ متفاوت‌ پیشنهاد کردم‌. او گوش‌ داد و به‌ سادگی‌ گفت‌: حق‌ با شماست‌.
دو ساعت‌ از پنج‌ ساعت‌ در هفته‌ای‌ که‌ ما کلاس‌ ادبیات‌ داشتیم‌، خوش‌ترین‌ ساعات‌ هفته‌ بود. یکی‌ از این‌ ساعات‌ زنگ‌ انشا بود که‌ اغلب‌ به‌ اندازه‌ تماشای‌ فیلمی‌ خوب‌ ما را سرحال‌ می‌آورد. مؤتمن‌ در آغاز هر ترم‌ تعدادی‌ عنوان‌ به‌ ما می‌داد که‌ از میان‌ آنها سه‌ عنوان‌ را انتخاب‌ می‌کردیم‌ و در هر ترم‌ در موردش‌ انشا می‌نوشتیم‌، اما مؤظف‌ بودیم‌ تا یکی‌ از آنها را در کلاس‌ بخوانیم‌. دو انشای‌ دیگر را مؤتمن‌ جمع‌ می‌کرد و با دقت‌ آنها را در خانه‌ تصحیح‌ می‌کرد و درباره‌شان‌ نظر می‌داد و به‌ ما برمی‌گرداند. همه‌ شاگردان‌ بیشتر سعی‌ خود را در این‌ زنگ‌ به‌ کار می‌بردند و به‌ همین‌ دلیل‌ هم‌ آنقدر لذت‌بخش‌ بود، به‌خصوص‌ که‌ اجازه‌ داشتیم‌ تا براساس‌ یک‌ عنوان‌ قصه‌ کوتاه‌ هم‌ بنویسیم‌.
مؤتمن‌ با دقت‌ گوش‌ می‌داد و نه‌ فقط‌ اشتباهات‌ فاحش‌ ما را در تشخیص‌ و قضاوت‌ می‌گرفت‌ بلکه‌ کل‌ اثر را به‌ طور خلاصه‌ نقد می‌کرد. من‌ خاطرات‌ زیادی‌ از این‌ کلاس‌ها دارم‌ اما یکی‌ از آنها را به‌ اختصار می‌گویم‌ که‌ بازتابی‌ است‌ از شخصیت‌ مؤتمن‌. یکی‌ از همکلاسی‌های‌ ما، پسری‌ بسیار دوست‌داشتنی‌، فرزند یکی‌ از فرماندهان‌ ارتش‌ بود و همیشه‌ با راننده‌ و اتومبیل‌ اداری‌ پدرش‌ به‌ مدرسه‌ می‌آمد. یک‌ بار قصه‌ای‌ پرسوز و گداز درباره‌ تهیدستان‌ و ستمدیدگان‌ نوشت‌ و اینکه‌ چطور ثروتمندانی‌ که‌ اصلاً درکی‌ از وظیفه‌ اجتماعی‌ نداشتند با آنها بدرفتاری‌ می‌کردند. مؤتمن‌ پس‌ از توصیه‌های‌ ادبی‌ و فنی‌ گفت‌: راستی‌، تو به‌ ما نگفتی‌ که‌ این‌ آدم‌های‌ ثروتمند و ضد اجتماعی‌ چه‌ کسانی‌ هستند؟ پدر و مادر شاگردان‌ کلاس‌ پهلویی‌؟
یکی‌ دیگر از ساعات‌ بسیار لذت‌بخش‌ کلاس‌ مؤتمن‌ را در واقع‌ خود ما اداره‌ می‌کردیم‌. او بود که‌ به‌ ما پیشنهاد کرد تا مادامی‌ که‌ علاقه‌ و انرژی‌ کافی‌ داریم‌ برنامه‌ای‌ فرهنگی‌ و ادبی‌ برای‌ آن‌ ساعت‌ آماده‌ کنیم‌. هر هفته‌ برنامه‌ای‌ از پیش‌ آماده‌ می‌شد و ما بحث‌ و مناظره‌ می‌کردیم‌، یا شعر و داستان‌های‌ کوتاهی‌ را می‌خواندیم‌ که‌ یا خود نوشته‌ بودیم‌ و یا نوشته‌ نویسندگان‌ کلاسیک‌ و مدرن‌ بود.
خوشبختانه‌ من‌ جزو شمار اندک‌ از دانش‌آموزان‌ خوش‌شانس‌ بودم‌ که‌ مؤتمن‌ انتخاب‌ کرده‌ بود تا خارج‌ از مدرسه‌ نیز با آنها در ارتباط‌ باشد. او مردی‌ جدا شده‌ از همسر و بی‌فرزند بود و به‌ همین‌ خاطر ما را مثل‌ بچه‌هایی‌ می‌دید که‌ نداشت‌، جز آنکه‌ کسی‌ بچه‌هایش‌ را خودش‌ انتخاب‌ نمی‌کند. او مرا تنها یا به‌ همراه‌ یکی‌ دو نفر دیگر به‌ خانه‌اش‌ دعوت‌ می‌کرد، ما را به‌ کتابخانه‌ وسیعش‌ می‌برد و برایمان‌ چای‌ و کیک‌ و میوه‌ می‌آورد و می‌گذاشت‌ تا چند ساعتی‌ از همنشینی‌ با او، گفت‌وگو درباره‌ ادبیات‌، جامعه‌، سیاست‌ و سینما و کل‌ جهان‌ لذت‌ ببریم‌. در چند مورد مرا و چند تن‌ دیگر را برای‌ پیاده‌روی‌ با خود برد، دشت‌ها، کوه‌ها و دهکده‌های‌ پشت‌ رشته‌ کوه‌ البرز را زیر پا می‌گذاشتیم‌ که‌ در آن‌ زمان‌ فقط‌ باید با پای‌ پیاده‌ می‌رفتیم‌ و یا سوار بر چهارپایان‌. برای‌ نمونه‌، از غرب‌ تهران‌ بیرون‌ می‌رفتیم‌ و پس‌ از پیاده‌روی‌ از غرب‌ به‌ شرق‌ در پشت‌ کوه‌ها، از بخش‌ شرقی‌ شهر برمی‌گشتیم‌. بدیهی‌ است‌ که‌ در تمام‌ مدت‌ حرف‌ می‌زدیم‌ و درباره‌ ادبیات‌، فرهنگ‌ و جامعه‌ بحث‌ و جدل‌ و گفت‌وگو می‌کردیم‌ و در عین‌ حال‌ از طبیعت‌ پرشکوه‌ و تقریباً بکر لذت‌ می‌بردیم‌. وقتی‌ آن‌ گروه‌ از روستاییانی‌ که‌ هرگز دهکده‌هایشان‌ را ترک‌ نکرده‌ بودند، ما را می‌دیدند مثل‌ آن‌ بود که‌ مردم‌ آفریقای‌ مرکزی‌ در یک‌ قرن‌ پیش‌، سفیدپوستی‌ را دیده‌ باشند. مؤتمن‌ عاشق‌ درجه‌ یک‌ طبیعت‌ بود و هر ذره‌ از جایی‌ را که‌ می‌رفتیم‌ به‌ خوبی‌ می‌شناخت‌. به‌ راستی‌ که‌ او در پیاده‌روی‌ خبره‌ بود، فاصله‌ طولانی‌ رفت‌ و برگشت‌ بین‌ خانه‌ و مدرسه‌ را پیاده‌ طی‌ می‌کرد و به‌ هر نقطه‌ از ایران‌ رفته‌ بود و آن‌ را می‌شناخت‌ و مقرر بود که‌ طی‌ عمر طولانی‌ خود تمام‌ اروپا، آمریکای‌ شمالی‌، آسیا و جنوب‌ شرقی‌ آسیا را ببیند.
من‌ داستان‌های‌ بیشتری‌ از البرز و معلمانش‌ در سینه‌ دارم‌ اما نباید بیش‌ از این‌ وقت‌ شما را بگیرم‌.
بخارا ۷۴، بهمن و اسفند ۱۳۸۸

به یاد استاد من در دبیرستان البرز تهران ، من زين العابدين سوم در خانواده هستم و پدر بزرگم كه زين العابدين اول خوانده مي شود در دارالفنون علم آموخته بود، عمويم نيز چندسالي به عنوان مدير دارالفنون خدمت كرد و من نيز در آنجا ادبيات و عربي درس داده ام.

صنم مودي رفته بوديم پيش استاد زين العابدين موتمن كه 90 سالگي را پشت سرگذاشته تا در خانه اي موروثي با قدمتي 150 ساله برايمان از دارالفنون بگويد، خانه اي در پامنار كه درچوبي آبي رنگش تكه اي از گذشته گمشده بود. 
به استاد گفتند مي خواهند از خانه عكس بگيرند،
گفت: عكس هايتان را بگيريد تا بيايم.
پيرمرد ملبس به عبايي قهوه اي  از پله هاي اتاقي پايين  آمد. مردي لاغر اندام با موهاي سفيد و قامتي نه چندان خميده، جلوتر كه آمد بوي دارالفنون در هواي حياط پيچيد و حضورش در كرسي استادي كلاس هاي درس دارالفنون مصور شد.
يكي از اتاق هاي عمارت، اتاق كار استاد بود كه بوي نفت پيچيده در فضايش، ياد خانه هاي مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هامان را در ذهن جان مي بخشيد. نشستيم و استاد آغاز سخن كرد. گفت 90 سالگي را پشت سر گذاشته ام.
به قيافه ام نمي آيد؟
سپس خنديد و خودش پاسخ داد : زماني اول خطي بودم ولي حالا ديگر آخر خطي هستم و باز خنديد.
گفت:در يك كالج  آمريكايي درس مي خواندم كه در اواخر سلطنت رضاشاه دستور صادر شد مدارس خارجي برچيده شوند. مسوولان كالج نيز مدرسه را تحويل وزارت فرهنگ آن زمان دادند. سال 1320 هم كشور اشغال شد و رضاشاه ايران را ترك كرد ، اما من تحصيلات ششم ابتداي ام را در آنجا به اتمام رساندم.
تحصيلاتم را مدرسه البرز دنبال كردم و پس از گرفتن ديپلم در دانشسراي عالي موفق به كسب ليسانس زبان انگليسي شدم،  اما از آنجا كه در خانواده ما ادبيات جايگاه خاصي داشت من نيز به تدريس ادبيات و عربي پرداختم. از اين رو همزمان با كار تدريس در دانشسراي عالي رشته ادبيات را نيز خواندم و ليسانس آن را كسب كردم.
كي به دارالفنون رفتيد؟ 
من در واقع معلم هميشگي دبيرستان البرز بودم. چه آن زمان كه غيررسمي كار مي كردم چه، پس از آنكه استخدام رسمي شدم و حتي بعد از بازنشستگي هم در البرز تدريس مي كردم .در اين ميان حدود 10 سال در دارالفنون و تقريبا 8 سال در مدرسه دخترانه ايران در مولوي و دو سال هم در مدرسه نوربخش تدريس كردم.
سال 1315 نخستين سال معلمي او بوده. استاد 42 سال به تدريس در مدارس مختلف پرداخته. مي گويد: 
دارالفنون آغاز يك جنبش است، جنبشي كه ملت ايران هرگز نبايد آن را فراموش كند .آموزش در ايران به واسطه تاسيس دارالفنون متحول شد و از سبك مكتب خانه اي به سوي شيوه هاي  آموزش نوين در آن زمان گام نهاد.
دارالفنون نامش نيز معناي بزرگي را در خود حفظ كرده و همانگونه كه از معناي اين نام برمي آيد مركز فنون بسياري بود و بنيانگذار يك فرهنگ نو.
بعد از دارالفنون در زمان محمدعلي شاه، مدرسه هاي بسياري همچون علميه و ثروت از نوع دارالفنون تاسيس شدند و دنباله روي شيوه هاي آموزش نوين نسل جوان آن روز را تحت  آموزش قرار دادند؛ در واقع دارالفنون طليعه دار مدارس نسل نوين است.
028410.jpg
ناگهان ياد حوض دارالفنون مي افتد: مدرسه دارالفنون حوضي دارد كه آن روزها قناتي آن را پرآب مي كرد اما آن قنات نيز خشك شد همچون قنات پامنار، قنات ارك، قنات سرچشمه و بسياري ديگر. آه روزگار عوض شده و ...
موتمن مي گويد: من زين العابدين سوم در خانواده هستم و پدر بزرگم كه زين العابدين اول خوانده مي شود در دارالفنون علم  آموخته بود، عمويم نيز چندسالي به عنوان مدير دارالفنون خدمت كرد و من نيز در آنجا ادبيات و عربي درس داده ام. 
از دارالفنون چه كسي را به خاطر داريد؟
همكاران زيادي بودند كه در خاطرم باقي مانده اند،  اما سال اول ورودم به آنجا مديريت مدرسه برعهده كاتب همايوني بود كه هنوز هم زنده است و شايد حدود يك قرن را پشت سر گذاشته باشد؛ مرد ممتازي بود با توانمندي هاي خارق العاده.
از شاگردانتان چه؟
من همواره با شاگردانم ارتباط دوستانه اي داشتم و به واسطه اين رابطه است كه هنوز برخي از آنها گاهي سراغي از من مي گيرند و به ديدنم مي آيند. آن قديمي ترهاشان بيشتر در خاطرم باقي مانده اند. بسياري از آنها به درجات عاليه علمي رسيده و به مسند قدرت دانش تكيه زده اند. برخي در ايران نيستند اما با اين حال با هم مكاتبه مي كنيم و از احوال هم خبردار مي شويم. محمد علي كاتوزيان كه اكنون يكي از استادان بازنشسته دانشكده كنت است و بسياري ديگر از جمله شاگردان قديمي هستند كه هنوز هم به ياد گذشته از آن ايام ياد مي كنند.

گفت و گو تمام شده. برمي گردم و نگاهش مي كنم. از جلوي در حياط 51 ساله، استاد دارالفنون به عكس قاب شده اي از تهران قديم مي ماند. تهران، دارالفنون؛ طهران