۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس

آقای قاسمی پیرکوهی معلم ادبیات دوران نوجوانیم _در جاده شیخ زاهد دیدمش بادخترش داشتند قدم میزدند واین عکس را دخترش با گوشی همراهم گرفت ، آرزوی شادابی و سلامت برای ایشان را دارم

آقای قاسمی پیرکوهی معلم ادبیات دوران نوجوانیم _در جاده شیخ زاهد دیدمش  بادخترش داشتند قدم میزدند واین عکس را دخترش با گوشی همراهم گرفت ، آرزوی شادابی و سلامت برای ایشان را دارم 

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

! از دکتر بهمن مشفقی در فیسبوک_نوابغی که وزیربودند


نوابغی که وزیربودند 
دکترمرندی وزیر اسبق بهداشت ودر مان که اینک عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس هم می باشد معتقد است که :
... باید به گونه‌ای عمل کنیم که نخبگان به سمت فرزنددار شدن روی بیاورند تا اینکه به سمت خانواده‌های فقیری برویم که حتی نمی‌توانند خودشان را اداره کنند.
واقعا آدم نه تنها تاسف می خورد، بلکه حالش دگرگون می شود ، وقتی چنین حرف هایی می شنود.!
ای کاش ایشان جواب این سوآل را می دادند که فقر چگونه به اکثریت مردم ما روی آورد واکنون به بسیاری ازگروهای اجتماع سرایت کرده وکمتر گروهی است که سخن از زیر خط فقر بدون درباره اش گفته نشود.!
از دکتر مرندی شگفت انگیزاست که از" خانواده های فقیر" برائت می جوید! مگر حضرت رسول (ص) نفرمودند : الفقر، فخری؟! مرندی ها ونخبگان مورد نظر ایشان هرچه دارند از خانواده های فقیردارند که فرزندان این خانواده های فقیرمجال شکفتن استعداد های خودشان را نمی یابند در نتیجه ازنظرایشان نخبه به حساب نمی آیند.!
http://isna.ir/fa/news/91110402657/%D9%85%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

بمباران لاهیجان و لکه‌های خونِ روی دیوار _علی امیری



متن زیر بخشی از خاطرات جناب دکتر ستوده است که در ویژه نامه تابستان سال گذشته در روزنامه شرق چاپ شد
بمباران لاهیجان و لکه‌های خونِ روی دیوار
متنی که در پی می‌آید، بخشی از خاطرات منتشرنشده دکتر منوچهر ستوده است که به همت علی امیری گردآوری شده و قرار است که در ماه‌های آینده با عنوانیادمانده‌های ستوده” به بازار نشر عرضه شود. این بخش که حاصل انتخاب گردآورنده خاطرات بوده‌است به حوادث شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران از سوی قوای متفقین مربوط می‌شود.
« … قبل از خدمت نظام در چند نقطه بنده به مشاغل مختلفی مشغول بودم یکی از آن‌ها این بود که در همان سال‌ها رضاشاه قصد داشت جاده‌ای بسازد از سیاه‌کوه قم مستقیماً تا بندرعباس. مسئولیت ساخت این راه به شرکتی به نام پرژام واگذار شده بود که بنده هم مدتی عضو این شرکت شدم و مسئولیت حسابداری آن را اداره می‌کردم اما دیری نگذشت که اختلافاتی پیش آمد و احساس کردم که دیگر نمی‌توانم با این شرکت همکاری کنم؛ به همین خاطر از این شغل دست کشیدم. بعد از آن در خیابان قوام‌السلطنه دکانی را تهیه کردم و به فروش لوازم‌التحریر و اقلام مربوط به تحصیل اقدام کردم. در این مغازه مشغول بودم تا اینکه سر و صدای جنگ بلند شد و بازار واردات مداد و دیگر وسائل تحریر دچار سختی‌هایی شد و وضعیت اقتصاد و تجارت در آن روزها بر هم خورده بود. در نتیجه به‌ناچار دست از این کار کشیدم و در فکر افتادم که در وزارت فرهنگ به اشتغال بپردازم. البته به خاطر عضویت پدرم در وزارت فرهنگ و دوستی بسیار نزدیکش با مرحوم میرزا مهدی‌خان ایرانی رئیس کارگزینی این وزارتخانه که مسبب ورود پدرم در وزارت فرهنگ بود، ایشان قصد داشتند که بنده را به عنوان رئیس فرهنگ شاهرود به آنجا اعزام کنند اما قبول نکردم و بعد ریاست فرهنگ نجف‌آباد اصفهان را پیشنهاد کردند که من اعلام کردم قصد ریاست ندارم و اگر اجازه بدهید به کلاس درس بروم و معلم باشم، چون با روحیاتم بیش‌تر نزدیک بود. چون اصرار زیادی از من دیدند با درخواست بنده موافقت شد و در هفتم شهریور ۱۳۲۰ به لاهیجان اعزام شدم تا در دبیرستان ایرانشهر این شهر به تدریس زبان فارسی بپردازم.
وقتی به لاهیجان رسیدم سر چهارراه اصلی شهر لکّه‌های بزرگ خون را بر روی دیوار مشاهده کردیم و بعد از پرس‌وجو از بمباران این شهر توسط هواپیماهای روسی مطّلع شدیم و دانستم که این خون‌ها مربوط به یکی از قربانیان این حادثه است. شرایط سخت و آشفته‌ای در شهر حاکم شده بود. رئیس وقت فرهنگ لاهیجان علی‌اصغر خان عمارلویی بود اما برای ملاقات وی و دادن ابلاغ وزارت فرهنگ به او در ابتدا موفق به دیدنش نشدم چون به همراه دیگر اهالی شهر، لاهیجان را ترک کرده بود و به زادگاهش یعنی عمارلو رفته بود.
من وقتی فهمیدم که ایشان به عمارلو رفته‌ است، قصد رفتن به آنجا را کردم و با سختی زیاد به عمارلو رفتم و وقتی آقای عمارلویی را پیدا کردم خودم را معرفی کردم و به اصرار و کوشش فراوان او را به لاهیجان آوردم تا به اتفاق، کلاس‌ها را دوباره راه‌اندازی کنیم. به مرور دانش‌آموزان به سر کلاس آمدند و دیری نگذشت که دوباره کلاس‌های درس در دبیرستان ایرانشهر راه‌اندازی شد؛ البته برای این کار یک ماه وقت صرف شد.
در لاهیجان بود که احساس کردم باید برای روحیه دانش‌آموزان هم برنامه‌ریزی بکنم و آن‌ها را از قید و بندهای ساختگی روزمره و متداول آن عصر دور سازم. به همین خاطر جمعیّتی را با شرکت دانش‌آموزان تشکیل دادم و چندبار به اتفاق آن‌ها به کوهنوردی رفتیم و از طریق شیطان‌کوه تا لنگرود پیاده‌روی کردیم و برگشتیم. این موضوع به‌خوبی احساس می شد که روحیه این جوانان تغییر کرده است. در بندر پهلوی هم سعی کردم تحولی در رفتار محصلان ایجاد کنم؛ به همین خاطر بعد از ظهرها بعد از اتمام کلاس‌ها همه را دور خودم جمع می‌کردم و مانند مشائین قدیم قدم‌زنان به بیرون شهر می‌رفتم به‌خصوص طرف پونل و در مسیر این پیاده‌روی‌ها همیشه بحث و گفت‌وگو داغ بود. یادم می‌آید که آن موقع آثار احمد کسروی مورد توجه بود و یکی از بحث‌ها حول محور دین که ساخته اندیشه کسروی بود، قرار داشت و بر سر مذهب و جالب آنکه اکثر این دانش‌آموزان کنجکاوانه پرسش‌های خود را برای بنده مطرح می‌کردند. بحث‌ها داغ و جذاب بود و من تا جایی که امکان داشت هدایتشان می‌کردم و راه درست را معرفی می‌کردم. بی‌اغراق باید بگویم که همة بچه‌ها به بنده علاقه 
 واقعی و زیادی داشتند چه کوچک و چه بزرگشان و این از رفتارشان مشهود بود…»
 این عکس را علی امیری لطف کرده اند و به من داده است
 او میگوید که
در هفتم شهریورماه 1320 هواپیماهای متفقین لاهیجان و چند شهر دیگر گیلان را بمباران کردند. در آن روز قریب سی و پنج نفر از اهالی شهر کشته و زخمی شدند. یکی از بمبها در وسط شهر و چند متری چهارراه اصلی سقوط کرد. چهارراهی که تنها شش سال از احداث آن می
گذشت  تعدادی از حاضران آن محل جان خود را از دست دادند از آن پس چهارراه اصلی شهر به احترام کشته شدگان به چهارراه شهدای شهریور بیست معروف شد. اما در گذر زمان تنها نام شهداء بر چهارراه ماند و امروز به اشتباه به شهداء انقلاب اسلامی منتسب شده است.
علی امیری پژوهشگر لاهیجانی ایستاده نفر سوم از چپ همراه گروه مجله بخارا و آقای علی دهباشی در خانه استاد ستوده کوشکک لورا از توابع گچسر تابستان نود
علی امیری کتاب تاریخ جامع لاهیجان را در دست چاپ دارد وب
زودی منتشر خواهد شد

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

کتاب شمس لنگرودی از زندگی نیمایوشیج _ازجان گذشته به مقصود_ با تشکراز محمدوثوقی و فرشین کاظمی نیا


بخش هايي از كتاب "از جان گذشته به مقصود می رسد" نوشته شمس لنگرودي در مورد زندگي نيما يوشيج، كه به دوران زندگي اين شاعر در لاهيجان مي پردازد. 

عالیه خانم دیماه به لاهیجان منتقل می شود و نیما نیز به قول خود چون زایده ای به همراه او به آن شهر می رود و اما نیما از مناظر لاهیجان خوشش می اید و باز مثل بارفروش (بابل كنوني) زندگی روحی خوشی را آغاز می کند . می گوید : " خداوند افراط کرده ، تمام برکت ها را به شیرینی گفتار لاهیجی ها داده است . هر روز چیزی بر حیرت من از ملاقات با آن ها می افزاید ... هر یک نفر لاهیجی رب النوع عقل بخصوصی است که طبیعت نمونه داده است . من در مرکز رب النوع ها زندگی می کنم " او که بارفروش را آن همه دوست داشت در مقایسه ی بارفروش و لاهیجان می نویسد : " بارفروش شهر نارنج می شود ، مخزن عطر و لاهیجان یک باغ مصفا " می گوید " اگر منزل محقر من خالی ازصدای ساز است ، طبیعت خوانندگان خود را مقرر داشته است که برای من در روی شاخه ها و در زیر گل های سفید و پشت گلی بخوانند " و طنزهایی می نویسد که هیچ شباهتی به حرف های نیمای اندوهزده ی پیشین ندارد . مثلا می نویسد : " لای در خانه ام نوشته اند : اناالنوجود ما طلبی بجدت . یعنی خدا می فرماید من موجود هستم بطلب مرا پس پیدا می کنی مرا . معهذا هیچ کس به جست و جوی من نمی آید . در صورتی که به خطا نرفته ام .من که در مرکز مثل پیغمبری بوده ام ، وقتی به نسبت ترقی کنم ، در یک شهر کوچک باید خدا بشوم ،آن هم در لاهیجان " یا بر سر دری که " بسم الله الرحمن الرحیم " نوشته شده است و او علتش را از صاحب خانه جویا می شود و جواب می شنود " برای این است که اجنه و شیاطین به خانه داخل نشوند " نیما می پرسد پس خودش چطور داخل خانه می شود "
نیما در لاهیجان سخت مشغول یافتن و مطالعه ی کتابهای خطی است و خوش می گذراند . خوشحال تست . راضی است . در نامه هایش آرامشی به چشممی خورد که حتی در نامه های بارفروش نیز به چشم نمی خورد . مشغله اش بررسی نسخ خطی شعر گذشتگان ، گردش در جنگل ها و کوهپایه ها است . نمایشی به نام " حاکم کاله " نوشته است که به قول خود " صفحه از زیر دست من بیرون نرفته ، عجله دارند که آن را ببرند " به نظر می رسد خوشترین دوران زندگی نیما همیت دوره ی یکساله است که در لاهیجان گذرانیده است . اما تعداد شعری که از این اقامت شاد او باقی مانده ، دوازده قطعه شعر قدماییو سنتی پند امیز و طنز الود است که نشانی ازشاعر افسانه ندارد و هیچ کدام از نوآوری هایی که در نامه هایش به ان ها می پردازد در این شعرها به چشم نمی خورد . مهمترین اثری که نیما در لاهیجان می نویسد مرقد آقا است.

با کدام پروانه پروازت گرفته است ؟ در کنار سید ابراهیم مروجی


سید ابراهیم مروجی

http://gilyar.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=26&Itemid=48
مروجی متولد ۱۳۶۱شمسی در رشت است . وی دوران مقدماتی و متوسطه ی تحصیل را در زادگاه خود گذرانده و به اخذ دیپلم علوم انسانی از مرکز پیش دانشگاهی آیت الله لاکانی رشت نائل آمده است . او در ادامه ضمن تکمیل تحصیلات خود موفق به اخذ دانشنامه کارشناسی حقوق قضایی از دانشگاه چالوس شده است .

مروجی از فروردین ۱۳۸۱همکاری رسمی خود را با مطبوعات محلی گیلان آغاز نموده و با اتمام دوره تخصصی روزنامه نگاری و عضویت در انجمنهای صنفی و خانه مطبوعات ، آثار قلمی خود را در نشریاتی چون گیلان امروز ، گیله وا ، گیلان ما در زمینه ی تاریخ معاصر گیلان منتشر ساخته است .

مروجی به زادگاه خود علاقه سرشاری دارد و از همین رو از آرشیو خانوادگی خود یک نسخه روزنامه ی ۱۰۷ساله ی ادب را در فروردین ماه ۱۳۸۱به موزه رشت هدیه کرده و همچنین یک جلد کتاب دست نوشته احمد قوام السلطنه را نیز در مرداد ۱۳۸۱به مرکز اسناد دانشگاه گیلان اهدا نموده است. او چهار عنوان کتاب تحت عناوین : پیشگامان فرهنگ گیلان ، تذکره ی نخبگان جوان گیلان ، بازتاب نهضت ملی در گیلان و زنان تأثیرگذار گیلان را در دست چاپ دارد و از سوی دیگر گردآوری و انتشار فیلم مستند و خاطره انگیز « تا آخرین نفسهایم » را نیز در کارنامه ی فرهنگی پژوهشی خود به ثبت رسانده است . این روزنامه نگار از سوی دیگر از جمله اعضای هیئت مؤسس و هیئت مدیره « جنبش طبیعت سبز گیلان » و مسئول بخش فرهنگی آن محسوب می شود .

ابراهیم مروجی جوان پژوهشگر گیلانی که زندگینامه ۶۵۰ فرهنگی گیلان را از لابه لای برگهای تاریخ،ناگفته ها و تاریخ شفاهی در آورده است و به قول خودش می خواهد غبار فراموشی را از چهره فرهنگیان خاموش گیلان پاک کند. جلد اول کتاب وی حاوی اطلاعات ۲۹۰چهره نسل اول و دوم اموزش و پرورش های گیلان است . همان ها که درانقلاب مشروطه نقش داشته اند. همان ها که اولین مدرسه ها را بنیان نهاده اند و همانها که اگر چه نیستند اما فرزندان و نوادگانشان وارث این فرهنگ هستند.نکته جالب توجه در این کتاب آن است که البوم تصاویر پیشگامان فرهنگ گیلان دارای بیش از ۱۲۰ صفحه است (کل کتاب بیش از ۴۰۰ صفحه می باشد)و فصل ضمائم آن نیز دههاسند منحصر به فرد تاریخی و نمونه های بیشماری از کارنامه ها،کتابها،تصدیق نامه ها و مکاتبات اداری را شامل می شود.
 

با کدام پروانه پروازت گرفته است ؟ با استاد هنرمند محمد علی حقانی فر

  از کودکی و از دبستان و دبیرستان با علی حقانی و اخوانش محشور بودیم و یاد پدرش گرامی از زحمت کشان آموزش و پرورش بود و از دوچرخه سواران قدیمی لاهیجان !ایشان حتمآ معرف حظورتان که هست از بازیگران سینماو تلویزیون و تآتر تشریف دارند
 http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138202310116

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

چندعکس از هنرمند لاهیجانی اقا "رضا خوشدل راد" کارگردان سینما


زن دیلمانی. شاه  شهیدان. گیلان 

تهيه كننده :
مجموعه طلوع ماه (290 قسمت )
مجموعه شكوه پارسي (14 قسمت )
مجموعه ديدار(13 قسمت )
مجموعه معلم مهر (26 قسمت )
مجموعه رو در رو (26 قسمت )
مجموعه ‍ژرفا(62 قسمت )
تله تئاتر بچه هاي من آفريقاي من
تله تئاتر آدمهاي ماشيني(2 قسمت )
مستند بلند خاك حافظه
مجموعه چهره هاي علمي ايران (6 قسمت )
مجموعه حضور (14قسمت )
مجموعه كيمياي سعادت (30قسمت )
مجموعه الفبا (26 قسمت )
و...............................

زن گیلانی

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

من از سربازي خاطره ندارم، حيف, وقتي به من گفتند از سربازي بنويس، گفتم كسي كه سربازي نرفته است چطور بايد از سربازي بنويسد. بعد به خودم نگاه كردم و ديدم آنها حق دارند به من زنگ بزنند و بگويند از خاطره‌هاي سربازي بنويسم. آنها پيش خودشان فكر كرده‌اند كه مرد است و دوره سربازي‌اش را رفته. حتما وقتي گفتم كه سربازي نرفته‌ام پيش خودشان گفته‌اند: اي داد بيداد، همين است كه اينقدر حساس است و تا مي‌گوييم بالاي چشمت ابروست، ناراحت مي‌شود. نگو كه، سربازي نرفته و مرد نشده است. با وجود همه اين حرف‌ها موضوع اصلي كه سربازي نرفتن من و خاطره نداشتن از دوره خدمت زير پرچم است به قوت خود باقي است. حقيقت اين است كه مي‌خواهم از سربازي نرفتن و حسرت خاطره‌هاي سربازي نداشتن بنويسم. حالا هميشه وقتي به عقب برمي‌گردم و به سال‌هاي از دست رفته نگاه مي‌كنم، بعد از پايان دوره تحصيلم، انگار چيزي كم دارم. همه آنهايي كه دوره سربازي رفته‌اند از سختي اين دوره سخن مي‌گويند اما اين سختي‌ها سال‌ها بعد خاطره‌هايي مي‌شود كه البته معمولا با كمي چاشني اغراق مي‌توان از آنها براي پر كردن وقت و گرم كردن محفل‌هاي دوستانه و خانوادگي استفاده كرد. من و امثال من كه به سربازي نرفته‌ايم وقتي نوبت خاطره‌هاي شيرين و تلخ سربازي مي‌شود، بايد سكوت كنيم. هر چقدر هم كه از خاطره‌هاي دوران نوجواني و جواني و شلوغ كاري‌ها و شيطنت‌هايمان بگوييم، باز هم انگار يك چيز خيلي مهم را براي تعريف كردن و پز دادن از دست داده‌ايم. امثال من حرفي براي گفتن نداريم و درك نمي‌كنيم كه در سرما و گرما كشيك دادن با پوتين و لباس سربازي و اسلحه و فانسقه يعني چه؟ نمي‌فهميم وقتي مي‌گويند چند ماه زير آفتاب سوزان نقطه صفر مرزي كشيك دادن و آماده‌باش بودن يعني چه. مجبوريم با حسرت به حرف‌هاي آنهايي كه خدمت كرده‌اند گوش بدهيم. حتي نمي‌توانيم سر دربياوريم كه چه بخشي از خاطرات سربازي رفيقمان خالي‌بندي است. ما نمي‌دانيم ترس از اضافه خدمت خوردن يعني چه. نمي‌دانيم بعد از چند ماه آموزش نظامي و سينه‌خيز رفتن با اسلحه و ميدان تير و كلاغ پر، رفتن به مرخصي چه طعمي دارد حتي نمي‌توانيم بفهميم يعني چه وقتي مي‌گويند در فلان پادگان، فلان گروهبان و فلان سركار استوار حال سرباز‌هاي صفر كيلومتر را مي‌گرفت و بعد، از سرباز جديدي كه به همان پادگان رفته مي‌پرسند راستي فلان سركار استوار هنوز همانجا هست يا نيست. بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم سربازي نرفتن يعني انگار يك جايي از زندگي مردانه‌ات را نقطه چين گذاشته‌اند. وقتي به من گفتند از سربازي بنويس، گفتم كسي كه سربازي نرفته است چطور بايد از سربازي بنويسد. آن وقت بود كه فكر كردم خاطره نداشتن از دوره سربازي خودش يك خاطره بد است. حيف! صولت فروتن - جام‌جم


  • MohamadReza Tavakoli خیلی متشکرم از لطف ومرحمت شما ، تابستان 54 با دوست سربازیم دکتر حمید گسکری در ساحل بندر پهلوی گرفتیم که یاداور دوران خوش جوانی با دوستان نازنین من است.