ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

این عکس لاهیجان قدیم را نمیدانم چه کسی باشتراک گذاشته ، من خودم اینجا را به همین شکل دیده ام و بیاد دارم و میشه گفت یه جورهایی پس از باران هست . چاله چوله خیابان و پیاده روهای خاکی را آب گرفته و آب زیر درخت ها بیشتر ونمایانتره اما انگاری باران بند آمده ومردم گروه گروه باهم دارن گپ میزنند و شاید هم می خندن و ویا قهقه ایی سرمیدهند . مناره مسجد اردوبازار هم مشخص چهار چراغ معلوم نیست اما قسمت هایی از مهمانخانه اخوت برادران شاهی پور هم مشخص است چند ماشین کبریتی برادران داشئی هم دوتا کنار خیابان دوتاهم تو پیاده رو پارک کرده اند همان مینی بوس های اطاق چوبی و صندلی چوبی دماغ دار را میگویم و حتمآ چندتا دلال ماشین شاید پاشای یا احمد دلال دارند دادمیزنند و منتظر مسافر برای جاده لنگرود و شاید هم بطرف آستانه و رشت هستند . یه بچه هم مشغول بازی و دویدن بدنبال طوقه دوچرخه اش است یکنفر هم سوار دوچرخه سمت چپ خیابان خاکی داره رکاب میزنه و جالب تر عده ای خانم های چادر سفید بسر روی چوب ها سمت چپ عکس نشسته اند دیگران را تماشا میکنند و حتمآ گپ میزنند اما انگاری هیچکس چشمش به دوربین نیست و عکاس را نمی بینند بدون شک این عکس از بالای سردر باغ ملی گرفته شده و من خوب یادمه دوطرف دروازه دوتا مغازه کوچک بود یکیش که بر خیابان اصلی بود مرد لاغر اندام و مهربانی آجیل و تنقلات میفروخت اسمش حاجی بود و مغازه طرف دیگر برخیابان صفاری آنروز روزنامه فروشی اکبرپدیدار نظر بود روزنامه چلنگروعکس استالین میفروخت که بین جوانان آن موقع طرفدار زیاد داشت و وهرروز جلوی مغازه اش غلغله ای بود و منتظر بودند که روزنامه ها برسد و تا رسیدن روزنامه باهم بحث میکردند و حتی بالای پیت حلبی میایستادند و سخنرانی میکردند و با کف زدن ها و سر و صدا و فریاد های دیگران همراه بود خلاصه عین هاید پارک کرنر لندن بود عده ای حرف میزدند و عده بیشتری گوش میدادند. بعداز بیست و هشت مرداد که شاه برگشت روزنامه فروش و بقیه فراری شدند آنجا عکاسی شد و مردم عصرها و تعطیلات و دیگر ایام که برای گردش به باغ ملی می آمدند عکس یادگاری میگرفتند و دور میزهای گرد چوبی روی صندلی های چوبی کافه باغ ملی می نشتند و توی قندان های بلوری بستنی ثعلب با عطر گلاب میخوردند و گپ میزدند نمیدانم چرا برای بچه ها بستنی نصفه یا نیم پرس میآوردند من که خیلی دلخور میشدم و اعتراض میکردم و البته شربت آلبالوی قرمز روی بستی را هیچوقت از یاد نخواهم برد. وگاهگاهی هم مارا میبردند سالن سینمای داخل باغ ملی که فیلم های سیاه و سفید هندی و آمریکایی بزبان اصلی نشان میدادند و گاهی هم بازیرنویس فارسی بود و آنهایی که سواد خواندن داشتند بلند بلند میخواندن و بیسوادها از طرفین و جلو عقب سرشان را به او نزدیک میکردند تا بهتر بشنوفندو وقتی که زیرنویس ظاهر میشد با سوادها باصدای بلند میخواندند وهمهمه ای در سالن ایجاد میشد وسالن پربود از سرو صدا و دست زدن ها ...



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر