![]() |
| پل خشتی روستای تجن گوکه در لاهیجان بوستان نارنج لاهیجان_کلیپ پوروین محسنی آزاد از محمدرضاتوکلی |
كورسوم ننه
شهربانو دايه ی پيردوران بچگي ام مُرده بود. رفتم محّله ي شعربافان سراغ كورسوم ننه مُرده شوي شهركه شهربانو مُرد ، بيا بقعه ي آسيدمرتضي غسل وكفن و دفن دايه ي خدا بيامرز. پرسان پرسان رفتم آسيّد محمّد، جاده ي سوستان، خانه یي نشانم دادند زهواردر رفته با سربندي سفالي و ديوارهاي آجري و درِسبزرنگ. درنيمه باز بود. دررا آهسته بازكردم. حياطي ديدم كوچك و چهارگوش، آب و جارو شده بغايت تروتميز. رديف به رديف گل وگلدان دور تا دوركرت ها و توي كرت ها ميناي اصفهاني و اطلسي لب ماتيكي و جعفري بلند و كوتاه با گل هاي قرمز. ديوارها و چهارچوب پنجره ي رو به حياط پوشيده از پاپيتال و ياس زرد و ياس سفيدِ رونده بود .
كامله زني ازپنجره به حياط خم شده بود و با آبپاش پلاستكيِ شرابيِ روشن به گلدان هاي پاي پنجره آب مي داد.
![]() |
اوزونبرون
زنم عاشق آب بود. بيآن كه تشنه باشد، آب ميخورد.
نصف شب بيدار ميشد، ميرفت دستهايش را با آب ميشست. با آب حرف ميزد. آب را ميبوسيد.
خانهي ما كنار كشتزار بادام زميني و پاي
تپههاي پوشيده از درخت توتسفيد است و دم دست رودخانهي پَركاپُشت.
تابستان با فرو افتادن آب در بستر رود، اينجا،
آنجا خرپشتهها چون كوهانشتر سر از آب ببرون ميآورند. بهار، آب همهي پهناي بستر
بزرگ رود را ميپوشاند. در فصل كوليگيري تنهی درختانِ پوسيدهي كنار رودخانه پُر
از داركرم است. خيزران به دست در طول رودخانه پرسه ميزنم. روي علفها مينشينم.
كرم درخت، خمير نان فانتزي به قارماق ميزنم و در سطح آب به شيطانك رنگيِ ميكال
خيره ميشوم. كپور، كولمه، زالون، اردك ماهي، زرد پر. اي شيطانك سرخوسفيد و آبي،
چرا در آب صاف و لبالب از اكسيژن، دوروبرت چينوشكن بر نميدارد. چرا بيتابي نميكني.
دركانون دواير ريز، جستوخيز نميكني؟
زنم در سَكَرات مرگ دماغش دراز شده بود .
اوف كشيد گفت، او را در بستر روخانه دفن بكنم.
درخرپشتهیي استوانهیي شكل، گودالي كََندم
گورخانه با سنگ لحد. خرپشته را به شكل ماهي اوزونبرون در آوردم و قلوه سنگهاي
گردوبِكر بستر رودخانه را دوروبرش تنگ هم رديف كردم.
در فصل بهار، خيزران بردوش درطول پَركاپُشت
بالا و پايين ميروم. تنهي درختانِ پوسيدهي كنار آب پُر از داركرم است.
تابستان بستر بزرگ رود خشك ميشود و اوزونبرون سر از آب بيرون ميآورد و شبها در تاريكي، نور ماه قلوه سنگهاي
بكر را كه نيمه در خاك فرورفتهاند، روشن ميكند.
|
كهن الگو
دستگاه بارماكِ شركت گيلريس درجادهي
كمربندي گيرپاچ كرده بود، اين همه كارگر بيكار در آن سوخته سال، اين
همه مواد اوليّه نخ سفيد از تركيه ازاستراليا عاطل و باطل. فاكس زدند. پيغام
پسغام. در آن دكش فاكش با طيارّه رفتند چهارگوشهي عالم، مهندس، كارشناس، ايله وبيله
آوردند، خوردند خوابيدند مارك و دلار گرفتند ژنراتور روبه راه شد. روز راه اندازي
همگي مرد و زن صف كشيدند. با بروبچهها رفتيم شهر، امام جمعه مان را آورديم با دو
تا گوسفند، سر زديم با پنجهي دست خون را زديم به ژنراتور و بارماك. شر و ور
بلغوركردند. ديلماج كردند گفت، ميگند چه كار ميكنيد. چرا دستگاههاي به اين تر
تميزي را ديرين وارين، چرا چرك و چربه ميكنيد. گفتيم، واايستيد كنار قاميش بانها.
استارت نزنيد. يه بار ديگه گيرپاچ ميكنه. دست به دعا برداشتيم. حاجآقا دعا كرد.
از خداي سبحان خيروبركت خواست. همه به رسم ورسوم پدر بابايي. خيلي به قاعده.
استارت زدند، ژنراتور روشن شد. بارماك راه افتاد و حيّوحاضر شاهد و شاهده بودند
آن همه جماعت به كردكارِ چارهساز ما و ليفت و لعاب آن قوم باطل.
![]() |
| روستای متعلق محله لاهیجان
انجير
دوزخي
يك غدّهیي توي مغزم جا خوش كرده مثل انجير
سياه. سرم گيج ميرود. بينايي چشمام ضعيف شده. در سمت راست لكّههاي رنگين ميبينم.
دلم ميخواهد آواز بخوانم، برقصم، لباسهايم را دربياورم، اما اشكام سرازير ميشود.
ازدست دكترها كاري ساخته نيست. خودم ميدانم كه كارم تمام است و عمرچنداني برايم
نمانده.
آن ميوهي سياه دوزخي ذرهذره جا باز ميكند و با شوخ چشمي به
غددهی اشكيام فشار ميآورد و دَمبهدَم اشكام سرازير ميشود.
دوستي، آشنايي ميپرسد چطوري؟ حالت خوبه؟ ميخوام بگويم، بد
نيستم. توچه طوري. اشكام سرازير ميشود. با صداي زني كه از طبقهی بالا بچهاش را
درحياط صدا ميزند، اشكام سرازير ميشود. با ديدن پنجره و غبار ناپيدا درباريكه
نور توي اتاق، اشكام سرازير ميشود. رختخواب درهموبرهم، بوي روغن و سبزي كه از
خانهي همسايه ميآيد، بازي رنگها در آويزههاي چلچراغ كه از سقف سالن آويزان
است، وقتي درلكههاي رنگين، سايههاي زنده و گذراي دلبستگيهاي از دست رفته را ميبينم،
لبخند ميزنم و اشكام سرازير ميشود.
|
![]() |
| روستای لیالمان لاهیجان
مورچه های قرمز
مورچه هاي قرمز با آهنگ كيهاني دركُلنی چهار بُعدی شان به جنب وجوش
درآمده بودند . با قراول و يساول و پيش برو پس بيا، كروركرور صف آرايي كردند وبه
راه افتادند .
اين
مورچه ها قهّار ترين مورچه هايي اند كه تاكنون ديده ای.
بوته
زارها ونيزار ها ودشتِ پراز علف هاي دُم گربه ای را و آنتيلوپ ها را
وگورخرها و آهوهای ماده را كه با نفس های بخارآلود به چرامشغول بودند ، لقمه ی چپ
شان كردند و پشت سرخود زمين صاف وصوف ، سرزمين برهوت برجا گذاشتند . از رودخانه
عبور كردند ، رودخانه خشك شد . از جنگل پُرازدرخت و درختچه ودرنده وخزنده وپرنده
گذشتند ، نه ، دیگرجنگلی آنجانبود. درسرراه شان به کشتزاررسیدند با دوگاومیش
ودهقان پیرکه وسط مزرعه کف یکی ازپاهایش را روي پاچوبِ دسته بيل اش گذاشته
بود وسرپا ايستاده بود وچرت مي زد . لشكرمورچه ها يك لحظه مكث كرد ، آن يك لحظه
گذشت . از کشتزار عبوركردند، زمين بي آب وعلف شد واستخوان دوگاوميش ودهقان پير كه
وسط كشتكار خود يكي از پاها يش را روي پا چوبِ دسته بيل اش گذاشته بود وسرپا
مانده بود وچرت مي زد .
|
![]() |
| روستای لیالمان لاهیجان
بازی
زن
ازبیرون،ازخریدروزانه به خانه برگشته بود.کیسه های پلاستیکی ونایلکس رادرآشپزخانه
روی میزنهارخوری گذاشت.درِآشپزخانه رابست ودوباره بازکرد.درراهرو روسری اش
رابرداشت.بارانی اش رادرآوردازجارختی آویزان کرد.همان طورکه درسالن ازپله های اتاق
خواب بالامی رفت درآینه ی روی دیواربه خودش دست تکان داد.
اتاق خواب پسربچه
پُرازاسباب بازی بود.شنل ونقاب وشمشیرزورو،سوپرمن،ماشین های کورسی ریزودرشت که
اینجاوآنجاپخش وپلابودند.
زن دَم درِاتاق پسرک
زیپ کیف دستی اش رابازکردباصدای بلندگفت:"اگه گفتی برات چه اسباب بازی خریدم؟"
پسرروی سه چرخه
دوراتاق رکاب می زد.پایین آمد.سه چرخه اش راول کرددادزد:«مردعنکبوتی.»
زن گفت:"نه،نه،نه." ازتوی کیف دستی اش کُلت کمری برونینگ درآورد.ضامن اسلحه
راآزادکرددادبه پسرک گفت:"بگیرطرف من."
پسرک اسلحه رابه سوی
زن نشانه رفت.
زن گفت:"دستت داره می
لرزه.دست چپت رابگیرزیرمچ دست راست،اسلحه پَرش نکنه."
پسرک دست چپش رازیرمچ
دست راستش گذاشت.
زن گفت:"لوله ی اسلحه
رایک کم بگیربالا."
پسرک لوله ی برونینگ
رابالاآورد.
زن گفت:"یه ذره طرف
راست."
پسرک زاویه ی اسلحه
رااصلاح کرد.
زن
لبخندزدوگفت:"خب.حالاماشه رابکش."
تک گلوله یی که
درخشاب اسلحه زندانی بودقهقهه زدوآزادشد.زن به عقب پرید.سرشانه هایش به
دیوارخوردوهمان طورکه چسبیده به دیوار،آرام سُرمی خوردوروی پاهایش چمباتمه می
زد،درپشت سرش شیارروشن خونِ گرم ازروی دیواربه پایین کشیده می شد.
|
![]() | ||
| روستای لیالمان لاهیجان
شب چاقوی دنده
ای
سرماازنوک
انگشتان پابه زانوها و لگن خاصره اش خزیده بود. درسینه و سرشانه و گردنش پخش شد و پیرزن
نصف شب از خواب بیدارشد.
دست
بُرد بالای سرش کلید برق را زد چراغ روشن شد.
طنین
صدای خشن مردی دراتاق کش وقوس رفت،چراغوخاموش کن.
پیرزن
لحاف را کنار زد. برگشت و پاهایش را روی دمپایی پای تختخواب گذاشت.
مرد جوانی
با چاقوی تیغه بلند دَم درایستاده بود.برف دانه های ریزروی موها و برآمدگی شانه هاش
نشسته بود. گفت:«تکون بخوری رگ جانت رامی زنم.»
پیرزن
گفت:«چطوری اومدی توی خونه.خودم سرِشب درِحیاط وکیپ کردم.»
پسرجوان
پوزخندزد:«ازروی خُرده شیشه های روی دیوار.»
پیرزن
گفت:«برووایستاکناربخاری گرم بشو.»
پسریک
لحظه به شعله های بخاری خیره شدوگفت:«توچی کاره ای به من امرونهی می کنی.»
پیرزن
گفت:«یک کورقوقوی بی سروسایه.»
پسرگفت:«النگوهاتودرآوردی
کجاقایم کردی.»
پیرزن
گفت:«توی حیاط رخت می شستم گذاشتم لب حوض کلاغ اومدنوک گرفت،پَرزدورفت.»
پسرگفت:«امروزخودم
دیدم.توی بازارروزداشتی عرق کوت کوتومی خریدی.»
پیرزن
گفت:«سردی ام شده.دهنم پُرازآب می شه.»
پسرگفت:«نکنه
می خوای بگی همه شون بدلی اند.به مفت نمی ارزند.»
پیرزن
گفت:«نصف شب هوای به این سردی چراکاپشن،چراپالتوتنت نیست.»
پسرگفت:«چراگپ
شب می زنی پیرزن.کاپشن،پالتو.»
پیرزن
دمپایی هایش راپوشید.دست گذاشت روی زانوهایش ازجابلندشد.
پسرگفت:«یک
قدم دیگه برداری خونت پای خودته.»
پیرزن
درِکمد رنگ و رورفته را بازکرد.پالتوی بلند اتوکشیده را از چوب رختی برداشت
گفت:«بیااینوبپوش ببین اندازته؟»
پسر اخم
کرده بود و با خودش درشش و بش بود. کنار بخاری پیرزن اورا به پشت برگرداند. پالتو به دست
پشت سرش ایستاد. پسرپالتورا تنش کردوگفت: «این خرقه ی درویش مال کیه؟صاحب مُرده پزش
عالی جیب اش خالی قدوقواره ی منه.»
پیرزن
دمپایی اش رادرآورد.چراغ راخاموش کرد.روی تختخواب روبه دیواربه پهلوخوابیدوهمان
طورکه لحاف راروی سرش می کشید گفت:«داری می ری درِحیاط و پشت سرت کیپ کن.»
پسرجوان
باپالتوی بلندمشکی بالای سراودرتاریکی ایستاده بودوچاقوی تیغه دنده یی هنوزدستش
بود.
|
![]() |
خان خانان
به فرمان خان
بزرگ عوام همه مطيع كنيد از شهر برانيد وايشان را درمصّلي بيندازيد
وگردن زنيد . اجنّه از بطون زنان بيرون كشيد وپيش روي سگان بيفكنيد . ازرودگان
ايشان زه خمان بسازيد . شهررا بسوزانيد و بناي بيوت وسراي ها به تخماق بكوبيد . آب
انهارو سواقي بگردانيد وبر شهر بر بنديد تا هوا عفن شود و پيرامون آن كشت وزرع
نشايد وامكان دخول وخروج نباشد .
وازآن گاه از استخوان تمامت جماعت ايشان كه
خودرا پارسيان خوانند استون پيلپا بنا كنيد كه توبت اين قوم گمراه بعالم درست نيست
و دعوت پوشيده مي كنند . كاسه ي سر ايشان كس بكس با گِل و با خون يكديگر اندوده كنيد تا مناره شود وآوازه ي آن به دور و نزديك
رسد كه هركس غير از اين كند سرش ببُرم .
و برجمله كور شويد دورشويد كه خان
خانان با دهه و صده و هزاره ي جيش
گران از اين ناحيت گذرد و بصوب بيابان افتد درشهرهاي نا امن تكاپوي كند
كه درقطع فتنه درغيرت و درجنبش آمده بجد ايستاده ترك غزانكند تا همه
را بزند ومنهزم كند واين مشكل مفسده حلّ شود . چنانكه خوشتر ازاين نشان نباشد كه
ناامن ايمن شود و خدانيست بجز يكي و بفرمود، اشداء علي الكفار.
|
![]() |
| روستای زاکله برلاهیجان
درمایهی
ابوعطا بنواز
دختر در
خوابوبیداری گفت: "من خیلی جوانم. چرا باید بمیرم."
به
پرستار زن گفته بود، کنار تخت میشینی از جات تکان نمیخوری. بیمار اندوکاردیت
کرده. قلبش چرکیه. عارضه داره. فرستادنش اینجا. خواست از جاش بلند بشه، نمیذاری.
بلند بشه میمیره.
در اتاق
نیمهروشن، مرد چهارشانهیی پشت به در، جلوی چوبرخت ایستاده بود. روپوشش را از
دست راست درآورده از جارختی آویزان کرد. گوشی را توی جیب روپوش گذاشت. به موهای
بغل سرش دست کشید. کتش را برداشت و بهطرف در برگشت. دکتر براری متخصص جراحی
عمومی.
کتش را
از دست چپ پوشید. کتوشلوار خاکستری. تولیدی بوخوم. مهتابی را خاموش کرد و از اتاق
بیرون آمد.
بخش
جراحی بیمارستان ساختمان قدیمی است. راهروی پهن، دوتکه میشود. سمت راست اتاق مدیر
گروه جراحی و اتاق خدمه و ناظر فنی. دست چپ اتاقهایی که بیمارها در آن بستری میشوند.
انتهای
راهرو در خروجی است. ماشین دکتر براری در حیاط، زیر درخت کتوکلفتی پارک شده است.
دکتر از راهروی سمت چپ بهسوی در خروجی راه میافتد و دم در اتاقی میرسد که پسر
ده دوازدهسالهیی روی یکی از تختهایش خوابیده است. سُند بهَاش وصل است. سِرُم
توی رگ و لوله توی دماغشو بغلدستش رادیو ترانزیستوری.
پسر اسمش
عطا است. از شیرجوپُشت یا مراد دهنده. از یکی از دهات همین دوروبرها. فرقش چیه؟
دم ظهر
دکتر براری به حرفوحدیث زن دندان زد. قورت داد و هضم کرد. درد شکم. استفراغ بعد
از خوردن غذا. عکس معده و روده نشان میداد ابتدای دوازدههی مریض زخم مزمن دارد
که باعث انسداد خروج مواد غذایی از معده میشود. مشکوک به گاسترینوما. پسر گردنش
کج شد. زار زد، امروز نه. امروز نه. دکتر گفت، امروز نه که چه؟ غروب مسابقهی
فوتبال ایران ژاپن بود. پسر میخواست از تلویزیون تماشایش بکند. مادرش گفت، برات
رادیو می آرم. پسر گفت، میخوام ببینم خداداد دروازهی حریف را سوراخسوراخ میکنه.
پسر با
سرخوشی بیهوش شد. داد زد گور پدر داور. قاهقاه خندید و در مکندگی سیاهچاله
فرورفت.
دکتر عصب
معده را قطع کرد. یک قسمت از معده و روده را پاره کرد. پارهپورهها را به هم
دوخت. حالا معده مستقيما تخلیه میشد به داخل قسمت دوم روده.
غروب پسر
گریه کرد و از سیاهچاله بیرون آمد. به آدمهایی که دور و برش نبودند بدوبیراه
گفت. دستوپایش را به تخت بسته بودند. زار زد دستش را باز کنند و آنتن رادیو را رو
به پنجره چرخاند.
در
ورزشگاه جوهور، مسابقه شروعشده بود و ایران یک گل عقب بود. صدای گزارشگر روشن بود
و قطع و وصل نمیشد. تیم حریف ناکایاما و کازو را در خط حمله داشت، سوراخ دهانگشاد
دفاع تیم ما را بهراحتی پیداکرده بود جناح راست و دستبردار نبود و ناکایاما
دوروبر این حفره ورجهوورجه میکرد.
پسر
اسامی بازیکنان ایران و ژاپن را قر و قاطی میشنید. دردی حس نمیکرد. جز اینکه
خداداد را در آن میان گمکرده بود. لولهی سُندرنگش عوضشده بود. از حال رفت و به
هوش آمد و سروکلهی خدادا پیدا شد و گل زد. گل دوم از کنار تیر دروازه وارد دروازه
شد و ژاپن حذف شد و ایران رفت جام جهانی.
اوكادا
که کک توی تنبانش افتاده بود، دو تا مهاجم تازهنفس به میدان آورد. خیلی خب.
بیاره. ناكاتا توپ را سانتر کرد و در هاج و واج مدافعان، شوجی جو با ضربهی سر
توپ را وارد دروازهی ما کرد. روز از نو، روزی از نو. حالا باید دید کی گل طلایی
میزند.
صدای
گوینده قطعشده بود و صدای امواج میآمد که چیزی روی آن سوار نبود. صدا را زیاد
کرد. صدای گزارشگر اتاق را گذاشت روی سرش. در وقت دوم اضافی، آسیبدیدگی دروازهبان
بیشتر شده بود. هفت هشت ده بازیکن اخطار گرفتند.
|
![]() |
پرستار سرش را
آورد توی اتاق گفت: "آقاپسر، درسته که بخش خلوته، ولی بیمار قلبی داریم."
همان
ناكاتا بهراحتی آمد پشت محوطهی جریمه. ضربهی پای او را دروازهبان دفع کرد.
مدافعان توپ را تعقیب نکردند. اوكانو ناظر صحنه بود و با یک ضربهی بغلپا کار را
تمام کرد.
گزارشگر
داشت کاسه کوزه را سرمربی خارجی میشکست که پسر رادیو را خاموش کرد.
دکتر
براری پسر را دید که رادیو را با پشت دست کنار میزند و یکلحظه موهای پشت گردنش
سیخ شد. از دم در گفت: "آهای، پهلوان کچل. تو که زور هفت هشتتا ورزاو
را داری، چرا خودت نرفتی بازی بکنی، به حسابشان برسی، ماتم گرفتهای."
پسر کشوقوس
رفت از تخت پایین بیاید،اما گویی از پشت سر توی چاه افتاده بود. نه نای بلند شدن
داشت و نه دستش به طوقهی چاه میرسید.
دکتر راه
افتاد و به اتاقی که دختر جوان در آن بستری بود نزدیک شد.
دختر
سُند و سِرُم بهاش وصل بود. موهای طلاییاش هالهی دور سرش بود. پشت دستهایش را
روی تپهی ونوساش گذاشته بود. دور و برش دستهدسته گل بود. پرستار پشت به پنجره،
روی صندلی نشسته بود و داستان علمی تخیلی میخواند. "مغاک سرد و خالی فضا آندورا
از هم جدا میکرد. گردش فکر او کامل شده بود. از ستارگان و از میان برهوت کیهان به
دنیای بشر سفرکرده و سرانجام به واحهی پرت و منزوی روح انسان رسیده بود."
دختر از
دوردست صدای کوبش طبل میشنید که کمکم نزدیک میشد. مرد جوانی را دید کنار استخر
مهمانسرا ایستاده بود. تصویر پلهها و در ورودی و پنجرهها و سالن خلوت روی آب
افتاده بود. مرد توی آب پرید. از پلهها بالا رفت. از راهرو گذشت. به سالن رفت و
روبروی زنی که پشت میز شام نشسته بود، نشست. روی میز شمع بود به نازکی انگشت کوچک
دست. بچهگربه به صورتش زبان میزد. دختر خندید و گفت، چرا همچین میکنی. شمعها
را یکییکی فوت کرد و از خواب بیدار شد و کش وقوس رفت بلند شود.
پرستار
کتاب را دَمَر روی تخت انداخت. پاشد سرشانههای دختر را فشار داد و با صدایی که
در اتاق پیچید دادزد،بگیر بخواب.
دختر پلکهایش
رو هم افتاد و چند لکهی نورانی دید جرقه میزد و صدای طبل را از دم در شنید.
درختی دید آتشگرفته. کوه سرش عرق چین سفید بود و لکههای نورانی از هم جدا شدند و
هوا فرار کرد و نوارهای روشن درهموبرهم نور او را مکید و همهچیز آکاردئون بود که
باز بود و بیصدا بسته شد.
دکتر
براری از دُم در گفت "گفته بودم اینطوری نذار بلند بشه؟"
پرستار
خمشده بود و بیحرکت مانده بود و دستهایش کمکم شُل میشد و سرشانهی پتوپهناش
نمیگذاشت چهرهی دختر دیده شود.
|
![]()
رولت روسي
|
شب از نيمه گذشته بود و او هنوز نخوابيده
بود. چه مرگش بود اين جوان ریقوی كم سن وسال. از تختخواب پايين آمد. پیجامه ی راه راه وزير پيراهن آستين كوتاه تنش
بود. كشوي دراوررا بازكرد. دست بُرد از زير لباس ها ششلول درآورد. سيلندر خزانه ي
فشنگ را از چپ آزاد كرد ومخزن گردان رابه طرف نورچراغ خواب گرفت. دريكي ازخانه هاش
گلوله بود. سيلندررا نرم و بي صدا جازد، چرخاند و ازاتاق بيرون آمد.
سكوت بود و تاريكي.
از حياط خانه صداي جير جير زنجرهميآمد. نور تيره وبي رمق از پس پرده هاي
پنجره به اتاق نشيمن مي تابيد.
پا برهنه پاورچين پاورچين
لكه هاي نور
روي قاليچه و درگاه شيشه
یی و راهروي تاريك را پشت سرگذاشت وبه دراتاق نيمه باز نزديك شد. ايستاد و گوش
داد و دررا آهسته باز كرد.
مرد قلچماقي پشت به
در و روبه ديوار روي تختخواب به
پهلو خوابيدهبودوسر شانهي پت وپهن اش ازروانداز بيرون بودوبادم وبازدم یکنواخت
نفس می کشید.
پسرجوان با نُك پاازروي
موكت پُرز بلند جلورفت.انگشتاشارهاش رادر حلقهي محافظ روی ماشه گذاشت واسلحه را به پس سراو نشانه گرفت وماشه را چكاند.
صداي تقهي چخماق
درتوپيخالياسلحه بلند شد. مردِبه پهلوخوابیده با چشمان نیمه باز، نفس درسینهاش
بند آمده بود.
پسرعقب عقب رفت و زيرلب
گفت، امشب هم جان بدر بُردي اي چالاقان.
زيرنورچراغ خواب موها فرفري، فك چهارگوش، چانه برجسته و
چاكدار، لبها باريك و بهم فشرده و وسط ابروهادوخط
باريك .
وقتي صداي كليك زبانه
ي قفل درِاتاق بلند شد و در بسته شد، باسر و صدا نفس کشید وچشم بازكرد وجلوي
دماغش به لكّه ي خاكستريِ رطوبت ديوارخيره شد.
|
![]() |
| تی تی کاروانسرا شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل |
![]() |
| تی تی کاروانسرا شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل |
![]() |
| تی تی کاروانسرا شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل |
![]() |
| تی تی کاروانسرا شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل |
![]() |
| خانه بوم گردی محمد آرزومند مجاور "تی تی کاروانسرا"ی شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل |
![]() |
| خانه بوم گردی محمد آرزومند مجاور "تی تی کاروانسرا"ی شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل |
![]() |
| خانه بوم گردی محمد آرزومند مجاور "تی تی کاروانسرا"ی شاه عباسی روستای بالارود در سیاهکل
آشیانه کج
دراتاق
نيمه تاريك روي تختخواب دونفره به پشت داراز كشيده وكف دستش
را روي پيشاني اش گذاشته است . بغل دستش روي پا تختي چراغ
خواب است با حباب قرمز ، تلفن همراه ، فنجان خالي قهوه وساعت كوچك شماطه داركه
ساعت 6 را نشان مي دهد .
درسكوت
خشك اتاق از بالاي سرش از پشت پنجره ، صداي خش خش مي آمد .
نسيم دم غروب بود كه شاخه هاي درخت حياط را به شيشه ي پنجره مي زد ؟
نيم خيز شد . نه . كبوتر بود . كبوتر دست آموز كه روي آبچك پنجره نشسته بود وبال
وپر مي زد . با پرپرزدن وضربه هاي نوك كوتاه اش لاي پنجره را باز كرد .
به اتاق آمد . روي كيبُرد لپ تاپ نشست وبا چشمان جستجو گر دوروبر نا آشنا را
ورانداز كرد .
از
تختخواب پايين آمد . مردي بود ميانسال . با شانه هاي افتاده وموهاي كم پشت درتاج
سر . دست برد بال هاي پرنده را آهسته به پهلو خواباند وسروته اش كرد . سينه پوست
پيازي ، پرهاي دُم بلند ، گردن شكيل وباوقار بود . جوان بود .
در
پاي راستش حلقه ي باريك صورتي رنگ بود . حلقه ر اباز كرد . تكّه كاغذ ي در شكاف
حلقه بود . با خط ريز نوشته شده بود ،رامين جان . ساعت 7 كافي شاپ آلونك .
ماچ صدادار . پريسا .
با
خودش گفت ، پريسا ، رامين ؟ اين خل وچل ها ديگه كي اند .
كبوتر
نامه بر را از پاهايش گرفت وروبه پايين نگه داشت . پر پر زد سر وسينه اش بالا
نيامد . ماده بود .
از
اتاق بيرون آمد . طراحي خانه دوبلكس بود . از پلكان اتاق خواب پايين رفت . از سالن
بزرگ سرد كه ديوارهايش با تابلو هاي نقاشي تزيين شده بود عبور كرد وبه
آشپزخانه آمد .
آشپزخانه
آنچه را كه كم داشت بوي آشناي زن بود .
زير
شير آب در لگن سينك با فشار دست سركبوتر را از تن جدا كرد .
خون گرم وروشن به دور وبر شتك زد . روي سيني سينك رو به بال خواباند . انگشت اشاره
اش را لاي پوست سينه فروكرد . پرنده را بر گرداند . پوست سر سينه و بال
ودُم وپاها كنده شد .پوست درقلمبه ي دُم ودرزانوي پاها گير كرده بود . قلمبه ي دم
وز انوها را با كارد بريد ودور ريخت .از زير قفسه ي سينه ، پوست شكم را با كارد
پاره كرد .شير آب را باز كرد . دل وروده وسنگدان اش را چنگ زد بيرون كشيد ودور
ريخت . توي ماكرو فر گذاشت ودرجه اش را روي 180 تنظيم كرد .
درپشت
پنجره آفتاب دوروغروب نزديك شده بود . رنگ هاي اشياي دوروبر در
سكوت خانه از روي هم سُر مي خورد واز چشم مي گريخت .
زنگ
ماكروفر به صدا درآمده بود . از روي صندلي بلند شد . از قفسه ي كابينت نوشيدني
وگيلاس كوچك كريستال درآورد وروي ميز نهار خوري گذاشت .
با
دندان هاي نوك تيز گوشت را تكه تكه كرد . زيتون پرورده هم دَم دستش بود . خورد
ونوشيد وتمام شد و چيزي نماند،استخوان بودواستخوان.
حالا
وسط آشپزخانه در تاريكي روي صندلي نشسته است . پا روي پا انداخته آرنجش
را به ميز تكيه داده ونقطه ي روشن دوروبر او آتش سرخ سيگاراش است .
|
![]() |
در
بزرگراه
ماشين ماكسيماي سفيدعروس باگُلِ پرنده ي بهشتي
وآنتريوم تزيين شده بود.داماد باكت وشلوارمشكي وكراوات پشت فرمان نشسته بودعروس
بغل دستش.كارناوالی ازماشين های سمندوزانتيا وپژوباچراغ های روشن پشت
سرشان روان بود.داماد از تقاطع خیابان ردشدچراغراهنمايي قرمز شد .جلودارردیف
كاروان به وسط چهاررا ه ر سيده بود، ازچپ وراست ماشينهايورش آوردندراه بندان
شدودامادازصف كاروان جداشدودراين غرغشه لاستيك جلو پنچر شد.
داماداز
بزرگراه كناررفت و زيرنورچراغ معابرگازي پاي سنگ جدول ترمزكرد.ازآينه نگاه كردگفت،پشت
سرمان ديّاربشري نيست.می مونیم يكي شان ازراه برسه لاستيك راعوض كنه.
عروس بي
آنكه حرف بزندازماشين پياده شد. بالباس سفيد پف داروتوربلندوسرشانه هاي برهنه
زيرنورزرد،خواب وخيال بود .
ازنوك
انگشتانِ دستكش هايش گرفت كشيددرشان آوردروي سقف ماشين گذاشت.ازصندوق عقب جك
ولاستيك زاپاس درآورد.همان طور كه داماد پشت فرمان نشسته بود،پيچ ومهره هاراشل
كرد.جك زد ماشين راهواداد.تاير پنچر راعوض كرد.جك
زد پیچ ومهره هاراسفت كرد.تاير پنچر وجك راگذاشت توي صندوق عقب.صف
كارناوال شوخ وشنگ سروكله اش پيداشده بوددستكش هايش رادستش كرد.سوارشد بغل دست
دامادوراهافتادند .
|
![]() |
| خانه صادقی درلاهیجان |
![]() |
| خانه صادقی درلاهیجان
سايش سنگ روي سنگ
مرد جوانی به كتابفروشي مي رود . كتاب های
روي شيشه بند را يكي يكي برمي دارد ورق مي زند يكي دوصفحه یی مي خواند
وسرجايش مي گذارد . ازمجموعه داستان كوتاهِ كوتاه ، سايش سنگ روي سنگ را مي خواند
. داستان مرد جواني كه به كتابفروشي مي رود. كتاب های روي شيشه بند را يكي يكي
برمي دارد ورق مي زند یکی دو صفحه یی مي خواند و سر جايش مي گذارد .
دختر جوانی به كتابفروشي مي آيد. فروشنده زير گوش دختر پچ پچ مي كند ولاله ي گوش
اورا مي بوسد . دختر با صداي سبك اش مي گويد ، بعدش چي؟ هر دو مي خندند . مردجوان
كتاب را سرجايش مي گذارد از كتابفروشي بيرون مي آيد . ازروي سنگ جدول پياده رو روي
آسفالت مي رود به آن سوي خيابان برود . وانت پاترول از راه مي رسد . از پهلو به
دنده و تهيگاه او مي زند . به زمين مي افتد ومي ميرد.
|
![]() |
| کوچه محمدآقا کریم محله گابنه در لاهیجان
زن برفي
شب
دير وقت قدم زنان با سر خوشي به سيگار دان هيل اش پُك مي زد واز شب نشيني به خانه
بر مي گشت . برف باريده بود ، بند آمده بود ودوباره نم نم مي باريد . تاج درختان
كنار خيابان زير سنگيني برف خم شده بود . سطح آسفالت پوشيده از برف بود
. نه آينده یی نه رونده یی . شب برفی بود و سکوت و مردی میانسال با شال گردن بلند
و پالتویی که دکمه هایش باز بود.
درنبش
خيابان نوغان زني روي سنگ جدول نشسته بود وزانوهايش را بغل زده بود . روسري اش روي
شانه هايش افتاده بود
مردگفت
: « چي شده ؟چرااين وقت شب اينجانشسته اي . »
زن
سر بلند كرد . پچ پچ كنان گفت : « مي خوام برم شاه بلوط محله . جادهي ادارهي
نوغان بسته است . ماشين رفت وآمد نمي كنه .»
مرد
گفت : « اينجا بشيني از سرما يخ مي زني . بلند شو بريم خونه . توي همين كوچه .
تافردا صبح گرگ با تو کار نداره.»
زن
سر برگرداند . برف روي جادهي ادارهي نوغان تلمبار شده بودوهمچنان نم نممي
باريد.
مرد
شُل وول دست انداخت زير بغل زن بلندش كردگفت : « راه بيفت بريم . آنقدر
سمن است یاسمن را نمی بینی.»
از
حياط وسيع پُر از دارو درخت عبور كردند .چراغ هاي خانه خاموش بود . چلچراغ سالن
را روشن كرد . خانه سوت وكور بود .
گفت
: « برو بشين كنار شومينه تن وبدن ات گرم بشه . مي رم برات يك فنجان
چاي داغ بيارم . »
كلاهش
را از سر برداشت . شال گردنش رابازكرد . پالتويش را در آورد واز جالباسي آويزان
كرد و همان طور كه ازپله ها به آشپزخانه مي رفت زن راديد كه روي قاليچهی كنار
شومينه كزكرده وخودش را به گرماي آتش سپرده است .
زن
روي زمين كنار شومينه كز كرده بود . گرما ي آتش اورادر بر گرفت . گونه هايش گُل
انداخت .برف دانه هاي سرو صورتش آب شد . روسري ومانتو وجوراب ولباس هاي زيرش آب شد
. اندام تركه یی برهنه اش با آن پوست سفيد كه كُرك هايش در پرتو نورآتش طلايي شده
بودآب شد . بخارشد. هیچ و پوچ شدوچيزي ازاو بر جانماند .
مرد
فنجان به دست به سالن آمده بود . پرتوآتش در نقش ونگار وگُل وبلبل قاليچهي پاي
شومينه مي رقصيد وموجِ شتابانِ سايه روشن ها در ديواره هاي گرم بخاري پخش مي شد .
در
بالاي پله ها به درهاي بستهي اتاق ها چشم چرخاندبا خودش گفت ، اون زن كجا رفت
؟
|
![]() |
| کوچه اکبریه محله گابنه در لاهیجان |
![]() |
| کوچه اکبریه محله گابنه در لاهیجان
در سایه ی ليلكی
زن و مرد روستايي درسايه ي شاخ وبرگ درخت ليلكي زيرانداز وسفره پهن كرده اند نهارشان را خورده اند و دوباره رفته اند رنج برنج دويست درز بيمرد بيجار آبخورش را با داره درو مي كند و زن پشت سرش دوسه لاخ ساقه هاي بلند را به كمر يك مشت ساقه وخوشه ي درو شده ی برنج گره مي زند .
كنار زيرانداز بچّه ي هفت هشت ماهه با لمبرهاي تخم مرغي اش لخت وپتي روي تيغه های علف نشسته پسِ كلّه ي قمچه ماررا مشت كرده است، خم می شود سرمار را توي كاسه ي ماست فرومي كند درش می آورد ماست را ميليسد وسر ماررا مك مي زند.
زن جيغ می کشد از روي خوشه هاي برنج پرپرمی زند، شلنگ تخته مي اندازد، قمچه ماررا از دست بچه مي قاپد زمين مي زند وهمان طور كه سرمار را زير پاله مي كند ، عقاب مارخوار بی آن كه پَر بزند در بلندای آسمان ارتفاع كم مي كند، چنگال باز می کند، روي بچّه فرود مي آيد، با پرهای گشوده روي بچّه خيمه مي زند چنگال هايش را درلمبر هاي آبكي بچه فرومي كند و پَر مي زند واوج مي گيرد و کوتر کوهی با آوای محزون می خواند، کوکو، کوکو.جارشان .
|
![]() |
| پل خشتی روستای تجن گوکه در لاهیجان |
![]() |
| کوچه محله گابنه در لاهیجان |
![]() |
بهشت
سرخپوست بوميِ شرق كوههاي آند ميگفت، به
درخت كائوچو تكيه داده بودم، درخت هوارا ليسيدودور بدنام چنبرهي شيطاني زد.
آناكونداي سبز، بوآي آبي، هيولاي انقباظيِ
مردابها با رنگ قهوهیي زيتونيِ تيره و شكم سفيد و چشماني چون دوتيلهی شرربار و
با 10 متر طول و200 كيلوگرم وزن، آروارههايش را باز كرد، ماهيچههايش موجاموج كشوقوس
رفت، منقبض شد و طعمهاش را از سر تا پا بلعيد.
شكارچي بزرگ، شكارچي سفيدپوستِ جنگلهاي
حاشيهي آمازون اژدر مارِماده را كُشت. شكماش را پاره كرد. سرخپوست را ديد كه
دستوپايش را جمع كرده و در مادهي لزج و چسبناكِ شكمبهي مار چمپاتمه
زده و زانوهايش را بغل كرده است.
غشاء نازك دوروبر مردك را كنار زد. زنده
بيرونش آورد و از او پرسيد، در اين گندابِ پلشتِ عفن، با ترس مطلق چگونه بود حال
زار تو؟
مرد سرخپوست گفت، در بهشت بودم. شناور در
مايع ولرم. دربهشت درون رحم مادرم.
|
![]() |
| باغ کشاورزی لاهیجان |
![]() |
| ساحل چمخاله |
![]() |
| ساحل چمخاله |
![]() |
شير
كفتاركُش
شيرِ نرِ پير، خونين و مالين، اُفتانوخيزان در ساوان
پيش ميرفت و از گَلهي شيران دور ميشد.
يك دسته كفتار
پاچه ورماليده دوروبرش پرسه ميزدند.
استخوان
يكي از پاهاي عقبياش شكسته بود. در موهاي بلند گردناش خون سياه دلمه بسته بود.
درصورت شاهانه و در انحناي تهيگاهاش زخم و شيارِ چنگ و دندان بود.
كفتارها درپي
اوروان بودند. روي علفهاي تيغه بلند، قطرات خون را بو ميكشيدند. نزديك ميشدند.
به زخم پاي شكستهاش دندان ميزدند و او نالش ميكرد و كفتارها سر بر ميگرداندند،
به عقب جست ميزدند، دوباره برميگشتند و دندان قروچه ميكردند.
او زماني شير
كفتاركُش بود. كفتارها به شكار نيمخوردهاش، به قلمرواش نزديك ميشدند، چون
ديوباد سر در پي سردستهشان ميگذاشت. با پنجهي دست به پاهاي عقبي كفتار ميزد.
تعادلاش را بهم ميزد. يال زرد مواجاش را تاب ميداد و از زير شكم خصُيهي حيوان
را به دندان ميگرفت و كفتار زبون ميشد. هر مادهیي را درگَله طلب ميكرد، در دم
ماده زانو ميزد و بروي ميسپوزيد. غرش مهيباش برگ درختان را پشتورو ميكرد.
حالا در مصاف با شير نرِ جوان، پشم و پيلهاش ريخته بود. با پس گردني ازگلّه رانده
شده بود و آنجا در پاي بوتههاي خار، با نگاه تيرهوتار به پهلو افتاده بود و ناي
بلندشدن نداشت وكفتارها حلقهي محاصره را دمبهدم تنگ ميكردند و چشمان فسفريشان
درتاريكي غروب برق ميزد.
|
![]() |
| چمخاله |
![]() |
ديوژن
و پسرك
ديوژنِ فيلسوف كه شبها توي خمره ميخوابيد،
ازجیفه ی دنيا تاس رنگ و رورفتهیي داشت كه با آن آب ميخورد. يك روز
كناررودخانه رفت تا با تاس آب بردارد. پسركي ديد خم شده بود و درگودی دستاش آب ميخورد.
استاد از ناداني خود شرمنده شد و در برابر دانايي پسرك
سرخم كرد. با خودش گفت، وقتي دست چارهي اين كار است، چرا با تاس آب ميخورم.
تاس را دورانداخت و توي گودي دستش آب خورد.
پسرك تاس را برداشت و راه افتاد.
استاد كه متحيّر مانده بود به خود آمد. دنبال پسرك رفت وگفت:
"اي پسر دانا. به من بگو آن تاس به چه درد تو ميخورد."
پسرك گفت: "اي پيرمرد نادان. وقتي تاس چارهي اين كار
است، چرا با دست آب بخورم."
ديوژن تكان نخورد. جهان و هرچه درآن بود در برابر چشماناش
درهم و برهم شد.
|
![]() |
صدف
و باد
دخترجوان از حمّام درآمده بود، روي ايوان طبقهي بالاي
خانهي قديميِ زهوار دررفته ايستاده بود و موهايش را با حوله خشك ميكرد. بعدازظهر
تابستان بود. درِحياط نيمهباز بود. مرد ميانهسالي از در آمد توي حياط، هاجوواج
به راه پله و شيشههاي رنگي و ديوارهاي آجريِ زارونزار و دورتادور حياط نگاه كرد.
صورتاش را گرفت لاي دستهايش زنجموره كرد. دويد تنهي درخت را بغل گرفت زار زد،
عزيزدلم. از پاي درخت، خوج گلابيِ كالِ كرمو را برداشت گاز زد. به آجرهاي ديوار
دست كشيد. مچاله شد، طوقهي چاه را بغل گرفت گفت، اي ميچومه سو. بچّه بودم چه قدر
از اين چاه آب كشيدم. قفل چوبي پشت در را بوسيد و از درحياط بيرون رفت.
|
![]() |
زنگوله
پيرزن در روزگاري نهچندان دور، كرّوفرّي داشت. بروبيايي
بود. خانومانِ هشت در بهشت، حياط درندشت، آشپز و باغبان و راننده، فت و فراوان پس
بروپيش بيا، نانببركباب بيار. دم دقيقه زنگولهي كوچولوي طلاییرنگ را كه به شكل
ناقوس كليسا بود، سردست بلند ميكرد به صدا درمیآورد و فیالفور کلفت و نوكر
جلويش دستبهسینه ميماندند. حالا دورو زمانه عوضشده بود. مالومنالشان به تارات
رفته بود. شوهرش باآنهمه بادبروت و سردوشي و واكسيل، اسير خاك شده بود. تخم و
ترکههایش در چهارگوشهي عالم سفيل و سرگردان بودند. هوش و حواسش سرجانبود. از مال
دنيا همان زنگوله براش مانده بود. با پشتخمیده، عصازنان، هاجوواج در کوچه و
خيابان راه ميافتاد و زنگوله را سردست بلند ميكرد و به صدا درمیآورد.
|
![]() |
گوبي
پاي قفسهي كتابها، روي ميز تحرير، تنگ آب. توي تنگ
گوبي شواليه، ماهي ريزهميزهي كفزيِ آكواريومي با بالههاي لگني به رنگ آبي خاكستري.
كنار تنگِ آب بچه گربهیي روي دمُش نشسته و با مردمك باريك به ماهي تويِ تنگ زُل
زده است.
دختر بچه در
پروپاي دو سالگياش بود. بالشك را از روي كاناپهي سالن برداشت كشانكشان آورد
اتاق پاي ميز تحرير. تاتيتاتيكنان برگشت سالن، بالشك را از روي نيمكت مُبلي
برداشت کشانکشان آورد اتاق پاي ميزتحرير، گذاشت روي بالشك. چهاردستوپا روي بالشها
رفت. سرپا ايستاد. با پشتدست به پوزهي گربه زد. دست بُرد از توي تنگ، شواليه را
درآورد. گذاشت توي دهنش، قورتش داد.
|
![]() |
بعد
از جنگ
جادهي خاكي. كپّههاي خاك. تانك چيفتن با برجك كجووله.
يك لنگه پوتين بدون بند. دو كلاه آهني كه طاقباز ماندهاند. چند تيغه خشاب كلاش.
پوكههاي زنگ زدهی فشنگ. يك پيشانيبند سبز. قوطي خالي كنسرو لوبيا. گونيهاي پُر
از خاك، پارهپوره كنار سنگر سوخته. اينجا آنجا، نقش جاي پاها روي خاك.
خرپشتهها. گذرگاههاي تودرتو. دَم غروب است. بوتههاي خار در باد تكان ميخوردند.
چشمانداز فراخمنظرِ ميدان بزرگ، بروبيابان سوتوكور. خط خاليِ افق و جيجاغِ
ناپيدايي كه غيّه ميكشد و مرداني كه بودند و نيستند.
|
![]() |
گربه
محمدسوري گفت ،يارو عاقله مردگربه ي خانگي اش،گربه روس رابُرد بيرون شهر،ولش كرد توي بوته هاي چايِ پُر از ساقه هاي خار.اومد خونه ديدگربه زودترازاوبرگشته خونه. پس گردن اش راگرفت داد دست راننده ي قلچماق كاميون آذربايجان،گرجستان،فلان بهمان بُردآن طرف مرز آستارا ولش كرد.گربه برگشت خونه نشست روي ُدمش دست وشكاف پنجه اش را ليس زد.انداختش توي گوني سر گوني را با نخ قيطان بست پرت كردتوي رودخونه.اومدديدرتاريكي كزكرده كناربخاري.
يك شب سر سفره نشسته بود شام مي خورد،گربه به بشقاب شيرش زبان مي زند. با خودش در شش وبش گفت،اي خالق انس و جن.بااين بیضه ی سگ آبي چه كنم. يه نرمه توسري به اش زد.گربه از خوردن دست برداشت.سرش رابلند كرد. بامردمك باريك تاروتور بهاش نگاه كرد.پشت كردرفت وپيدايش نشد.
محمد سوري گفت،حالايا رو غلتبان با زيپ شلوارباز با دكمه هاي پيراهن بالا پايين بسته راه مي افته شب ها اين كوچه اون كوچه اين درواون درزار وزنبيل چك وپر مي زنه، گربه ام كو؟ گربه ام كو؟
|
![]() |
گوشه گیرسایه ها
سرایدار پیر با انگشت به سقف اتاقش، به تخته بند بالای سرش اشاره
کردگفت، طبقه ی دوم آپارتمان سمت راست.
از پله ها بالا رفتم. در پاگرد
تنگ و تاریک طبقه ی دوم زنگ درِ سمت راست را
فشاردادم. صدای پُرطنین مردی از
پشت درشنیده شد، کیه؟
گفتم،
من ام. همانکه دیروز تلفن کرد.
صدای چرخیدن کلید در
قفل بلند شد. خودش بود شازده اوجاقی با ابروان سیخ سیخ، کت و شلوار مشکی و پاپیون. باسه تا پادرکفش های جیر
برّاق گفت، چهار دقیقه دیرکردید.
پشت سرش از راهرو باریک به سالن
رفتیم. روی تخته بندکف سالن پا قدم هایش مثل سم جانوران صدا می داد. با دست اشاره کرد روی نیمکت مبلی نشستم. زانوهایش
را خم کرد روی سه پایه ی پاهایش نشست گفت، خب. که گفتید شهربازی.
سالن نیمه تاریک بود
تابلوی های نقاشی روی دیوار، قالیچه ی ترکمن
وسط سالن، ظروف و قاشق های نقره در آینه بند دولابچه.
اینجا و آنجا گلدانهای عتیقه یبراق، مجسمه
ی بزرگ برنجی شیوا کنار قفسه یکتابها.جلو درگاه شیشه یی پرده
ی ضخیم تا پارکت سالن آویزان
بود.
دو دقیقه ی دیگر از وقت طلایی تان هدر رفت.شد شش دقیقه.
با دستپاچگی
دفتردستکم را درآوردم گفتم، همان طورکه گفتم آمدم قرارداد ببندیم شب ها بیایید شهربازی برای بچّه ها
برنامه اجراکنید.
درسایه ی شیوا دست
هایش را روی زانوهای دو پای جلوییاش گذاشته بود و بانگاه مِه و میغ به ام خیره شده بود گف،
برای بچّه ها ؟
گفتم، روزنامه ها خیلی سرو صدامی کنند. درچهارگوشه ی عالم مشهور می شوید. ازکشورهای خارج میآیند می برندتون توی سیرک
بین الملل.
گفت، لنگرکارتان
اینجاست. من روزنامه نمیخوانم. ازخانه بیرون نمی روم.
گفتم، گویا در انجیل آمده خداوند مخلوقاتی مثل شمارا دوست دارد.
گفت، انجیل نه، تورات.
کپسول چشم هایش تکان نمی خورد.
همان طورکه خیره خیره نگاهم می کرد گفت، که اینطور. پس قرار داد می بندیم مارا
می برید شهربازی سیرک بین المللی ادا و اصول دربیاوریم .
با صدای بلند گفت،
خوش اندام، بانوی من. وقت صرف چای و بیسکویت است.
از پشت قفسه ی کتاب
ها صدای قدم هایی روی کف پوش بلند شد. پرده کنار رفت. زن میانسالِ گردن درازی به
سالن آمد سه تا دست داشت. دریک دست قوری آب جوش، دریک دست استکان و نعلبکی و دست
دیگر پیش دستی و بیسکویت. از سمت راست به ام نزدیک شد. آب جوش توی استکان ریخت.
چای کیسه یی را کنارش در نعلبکی گذاشت. خم شد به ام تعارف کرد. پشت کرد رفت از
سمت چپ به شازده نزدیک شد. نخ و کیسه ی چای را توی استکان پایین و بالا برد. پیش
دستی و استکان را به شازده داد. بغل دستش روی صندلی راحتی نشست و به پشتی صندلی
تکیه داد. چندلاخ از موهایش روی صورتش ریخته بود.
چای دراستکان لب پر
می زد. پیش دستی و استکان را روی میزعسلی گذاشتم گفتم، فکرنمی کردم همسراختیارکرده اید.
گفت، چطورمگر.
گفتم، خطا نکنم،
حضرتعالی فرزند هم دارید.
گفت، چرانه؟ مگرچه اشکالی دارد.
باصدای بلند گفت، مد
دیار پسرم. بیا اینجا آقا می خواهد ما
را ببرد شهربازی برای بچه ها ادا و اصول در
بیاوریم.
ازپشت قفسه ی
کتاب ها سرو صدا بلند شد. پرده کناررفت. مرد جوانی جست و خیزکنان به صحنه آمد. سه تا دست و سه تا پا داشت. دریکی از دست هایش پَرِ گَردگیری بود.
پَرِگَردگیری را به سرو صورتم مالید و روبرویم کنارشازده روی سه پایه ی پاهایش نشست و به ام چشمک زد.
شازده گفت، چرا با
خودتان عکاسباشی نیاوردید عکس خانوادگی
ازما بیاندازید.
دفتردستکم جلوی پایم
پخش و پلا شده بود. با آتش بیارمعرکه، با هیولایی
در درونم دست به گریبان بودم. گفتم نکند وقتش است نوهّ
تان هم وارد صحنه شود.
گفت، چرانه. خب، پس
گفتید برای بچه ها برنامه اجراکنیم.هان؟
ازجا بلند شدم.
زانوهایم خم شد دوباره نشستم. با صدای بلند گفت،
شیوا، دخترِ پسرم. بیا سالن آقا میخواهد ما همه مان برویم شهربازی دلقک بازی
دربیاوریم.
|
![]() |
| Add caption |
![]() |
| آستانه اشرفیه |
![]() |
| آستانه اشرفیه |
![]() |
| رشت |
![]() |
| رشت |
![]() |
| مرغانه پورد کوچصفهان |
![]() |
![]() |
| محمدرضاتوکلی پورین محسنی آزاد |
![]() |
![]() |
| کوچه رضوی محله خمیرکلایه در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| بوستان نارنج در لاهیجان |
![]() |
| روستای بیجار بنه در لاهیجان |
![]() |
| روستای بیجار بنه در لاهیجان |
![]() |
| تالاب سوستان در لاهیجان |
![]() |
| تالاب سوستان در لاهیجان |
![]() |
| تالاب سوستان در لاهیجان |
![]() |
| تالاب سوستان در لاهیجان |
روستای متعلق محله در لاهیجان
![]() |
| ساحل کیاشهر |
![]() |
| ساحل کیاشهر |
![]() |
| کیاشهر |
![]() |
| کیاشهر |
![]() |
| کیاشهر |
![]() |
| لنگرود |
![]() |
| آستانه اشرفیه |
![]() |
| لنگرود |
![]() |
| روستای گمل در لاهیجان |
![]() |
| روستای گمل در لاهیجان |
![]() |
| روستای گمل در لاهیجان |
![]() |
| روستای گمل در لاهیجان |
![]() |
| کنار سفیدرود آستانه اشرفیه |
| پل نیاکو |
![]() |
| پل نیاکو |
![]() |
| پل خشتی نیاکو آستانه اشرفیه |
![]() | ||
|
![]() |
| کوچه محله پردسر درلاهیجان |
![]() |
| کوچه درلاهیجان |
![]() |
| کوچه درلاهیجان |
![]() |
| کوچه درلاهیجان |
![]() |
| مسجد و مقبره چهارپادشاهان لاهیجان |
![]() |
| مسجد و مقبره چهارپادشاهان لاهیجان |
![]() |
| مسجد و مقبره چهارپادشاهان لاهیجان |
![]() |
| روستای نوبیجار لاهیجان |
![]() |
| روستای متعلق محله در لاهیجان |
![]() |
| روستای متعلق محله در لاهیجان |
![]() |
| روستای نالکیاشر |
![]() |
| روستای نالکیاشر |
![]() |
| روستای نالکیاشر |
![]() |
| روستای نالکیاشر |
![]() |
| روستای نالکیاشر |
![]() |
| روستای نالکیاشر |
![]() |
| شیخ زاهد گیلانی در شیخانبر لاهیجان |
![]() |
| شیخ زاهد گیلانی در شیخانبر لاهیجان |
![]() |
| شیخانبر لاهیجان |
![]() |
| باغ کشاورزی لاهیجان |
![]() |
| باغ کشاورزی لاهیجان |
![]() |
| باغ کشاورزی لاهیجان |
![]() |
| باغ کشاورزی لاهیجان |
![]() |
| باغ کشاورزی لاهیجان |
![]() |
| نمایشگاه عکس |
![]() |
| پل خشتی روستای تجن گوکه در لاهیجان |
![]() |
| پل خشتی روستای تجن گوکه در لاهیجان |
![]() |
| روستای کوهبنه در لاهیجان |
![]() |
| دوبرادران روستای کوهبنه در لاهیجان |
![]() |
| محوطه چهل ستون روستای راکله بر در لاهیجان |
![]() |
روستای کوهبنه در لاهیجان![]()
جوانی
یا
دسته گُل دیروز پریروز
آنکه یکی دو سال ازبروبچه های دور و برش بزرگ تر باشد و ریش و سبیلش درآمده باشد، راه دور نرو، کسی نیست مگر
نعمت دوراهی. پدرش اسب وارابه داشت. نعمت دوراهی همه اش یک تکه طناب دستش بود توی باغات چای و مزارعِ برنج دنبال اسب های سرگردان نیلی و کهر و اردبیلی این ور و آن ور سگ دو می زد. طناب می انداخت گردن شان جست می زد پشت اسب لخت در باغ و بُلاغ به تاخت وتازدر می آمد . غروب هاوقت و بی وقت می رفت بالای شاه نشین کوه پشت شاخ و برگ شمشادهای خودرو قایم می شد، چه مرگش بوداین نعمت دوراهی ِنابکار.
بلوار شهید مطهری عمود بر رشته کوه است. در دامنه ی کوه خانه های شهر همدیگر را بغل زده اند.اما شاه نشین کوه چیزدیگری است.سنگ های بزرگ از بالابه پایین غلطیده اندو مثل حلقه ی گل که زن های هاوایی دور مچ پای شان دارند در پای کوه حلقه وار جا خوش کرده اند.غروب ماشین ها تنگ هم در حاشیه ی بلوارپارک می شوند.پراید،دوو، پیکان، پاترول. زن و مرد پیر و جوان کنار تخته سنگ ها روی علف های هرز بند و بساط عصرانه شان را پهن می کنند. آن ور بلوار چند تا دکه است با صندلی و سایبان رنگارنگ آب میوه. بستنی . آدامس و سیگار و شکلات.
همان طور که دنبال نعمت دوراهی چهار دست و پا از کوه بالا می رفتم گفتم : غروب دیربرم خونه بابام دعوام می کنه.
نعمت دوراهی مثل بزکوهی از روی این صخره روی آن صخره می پرید گفت : عجب خطایی کردم این بچه ننه را انداختم پشت سرم.
افتان و خیران بالا می رفتم و دو تا پروانه دور سرم پرواز می کردند. پای درختان اقاقیا پوشیده از خاک برگ بود. قله ی کوه خراب شده بود و سنگ ها به پایین ریزش کرده بودند. از نفس افتاده بودم. دور و برمان همه جا بوته های تو درتوی تمشک بود و برگ های سبز و ابلق کیش. از آن بالا تا چشم کار می کرد مزارع برنج بود و زمین های رها شده ی چای.
گفتم: آمدیم این بالا چه غلطی بکنیم؟
نعمت دوراهی گفت: آه و ناله اگر دوام داشت این دور و برها آن قدر بوده که هفت هشت تاش صنّار.
گفتم: آه و ناله برای چی؟
گفت: می آند در دوقدمی ات، تو اونا را می بینی اونا تو را نمی بینند.
تخته سنگِ صاف و صوفِ پوشیده از خزه را نشانم داد و گفت: یه بار زن و مردی هن هن کنان این همه راه را آمدند بالا چی کردند؟ مرد وایستاد روی تخت سنگ نماز خواند.
گفتم: این شد یک چیزی.
گفت: حیف که نمی تونم قاه قاه به ات بخندم. چون که نمایش داره شروع می شه.
دختر جوانی از پای کوه با نوکِ پا بالا می آمد. یکی از دکمه های روپوش بلندش باز بود و پیراهن صورتی رنگش دیده می شد. پشت سرش روی علف ها پتو پهن شده بود. روی پتو دو تا زن رو به روی هم نشسته بودند. یک شان پشتش به کوه بود. کنار آن دو تا زن، مردی به پشت دراز کشیده بود. پاهایش را خم کرده بود و دختربچه یی را روی زانوانش گذاشته بود. پاهایش را تکان می داد و دختربچه بالا و پایین می پرید. بغل دست مردِ الکی خوش تلفن همراه بود.
نعمت دوراهی گفت: حالا آن ور را نگاه کن. آن جا که ماشین ها پارک شده اند.
پسر جوانی از عرض خیابان عبور کرده بود و به طرف کوه می آمد.خم شد و تیغه ی علف را از زمین درآوردولای دندان هایش گذاشت و به آسمان نگاه کرد.
نعمت گفت: ادااصول را بذار کنار بیا بالا پسره ی پولدار عوضی.
گفتم : من از این کارها خوشم نمی آد.
گفت: بلند شو سرت را بدزد بیا دنبالم.
بلند شدیم رفتیم پشت بوته های درهم و برهم تمشک قایم شدیم.
نعمت گفت: آن طورکه این دو تا دارند می آند، پای این تخته سنگ به هم می رسند.
گفتم : حالا می فهمم چی تو آن کله ی آت آشغالته.
گفت: بی پدرها قرارمدارشان را گذاشته اندهیشکی خبر نداره.
گفتم: من می خوام برم.دیرم شده.
گفت: نمی تونی بچه جان. تکان بخوری دختره می بینه رم می کنه.
دختر به پای درخت لیلکی رسیده بود. ایستاد نفس تازه کرد و به بالا دست، به انبوه شمشادها نگاه کرد. گفتم واویلا. ما را دید. دستم را فشار داد گفت ،خفه خون بگیر.
نفس در سینه ام حبس شد و بیرون نیامد. یک نفر دور و برمان بود.
چشم چرخاندم و دو تا پای قلمی دیدم در شلوارِ لیِ برفکی و کفش اسپرت و دست برهنه یی که خوشه ی سبز تمشک را لای انگشتانش له می کرد.
دختر او را در انبوه بوته ها و درختچه ها نمی دید. یارو دختر را زیر شاخ و برگ لیلکی نمی دید. ما چند قدم بالاتر کز کرده بودیم وهر دو تا را می دیدیم. دختر را سمت راست، تمام قد از بالا کنار تنه ی شیار دار اقاقیا و پسر را سمت چپ ،از کمر به پایین بغل دست مان .در جیب روی کفل پسره تلفن همراه بود.
دختر چند قدم جلو آمد. پسر از تخته سنگ دور شد. بایک وجب فاصله از کنار هم رد شدند. پسر لا به لای لیلکی ها گم و گور شد و دختر به بوته های تمشک رسید.ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد.
نعمت دو راهی آهسته گفت : الاغ تمام عیار، یک کم بپیچ سمت راست، چند قدم برو پایین تر.
پسر دوباره برگشته بود جای اولش. دختر پشت کرد از کوه پایین رفت. پسر گویا دختر را دیده بود. در شیب تند سکندری رفت. درختچه ها و صخره های سر راهش او را به سمت چپ کشاندند و از دختر دورشدو با قدم های تند و کوتاه، شمشاد ها و بوته ها و لیلکی ها را پشت سرگذاشت و در پایین سرازیری به علف های بلند اویارسلام رسید. ایستاد و هاج و واج به دور و برش نگاه کرد.
گفتم: پاشو بریم. نمایش تمام شد.
نعمت دوراهی گفت: نه پسرجان. نمایش تازه داره شروع می شه.
مردی که با دختربچه بازی می کرد، بلند شده بود رفته بود جلوی دکه ی بستنی فروشی وآن دو تا زن همان طور رو به روی هم نشسته بودند و به جلو خم شده بودند. دختر دو لا شد تلفن همراه را برداشت و از کوه بالا آمد.
پسر دوباره آمده بود پای تخته سنگ. تلفن همراه پسر زنگ زد. پسر در تلفن گفت، ای بابا. کجایی تو. از دست تو خون دماغ شدم.
شاخه را تکان بدم می بینی؟
خیلی خب. خیلی خب. هر چه تو بگی.
پسرپایش راستون کردوباکف پالیزخوردواز سرازیری پایین رفت.
گفتم: من دارم می رم. دیگه دیرم شده.
از پشت بوته های تمشک درآمدم.دولادولا شاخه ها را دور زدم و بوی عطر به دماغم خورد و صدای دختر را شنیدم. در تلفن می گفت، من می ترسم. می خوام برگردم.
نه، نه. سر و صدا نکن. عالم و آفاق می فهمه.
بابام داره بر می گرده.ای وای خداجان چه غلطی دارم می کنم.
نعمت دوراهی گویادر چشم انداز بی در و پیکر اسب صاحب مرده یی دیده بود. پشت سرم شلنگ تخته انداخت از شیب تند پایین آمد گفت،پسره عینهو نان بیات. دختره هم از ترس داره زهره ترک می شه. بهتره فلنگو ببندیم.
از کنار آن دو تا زن که روی پتو نشسته بودندرد شدم. داشتند هندوانه می خوردند.هندوانه ی توزرد.دکه هاچراغ شان تک تک روشن می شد. در پای کوه برگشتم به یال و کوپال شاه نشین کوه نگاه کردم. برگ های جوان شمشادها رو به تیرگی میرفتند. لا به لای شاخه های ساکتِ لیلکی لکه ی صورتی رنگ دیدم.کمی بالاتر شاخه یی تکان خورد و برگ ها لرزیدند. یک دم مکث کرد، دوباره تکان خورد و لرزیدو دیگر آن لکه ی صورتی رنگ را ندیدم.
|

























































































































































































































#puroyen_mohseni_azad
پاسخ دادنحذف#PuroyenMohseniAzad
پوروین_محسنی_آزاد#
عکس ها از
دکترمحمدرضاتوکلی#