![]() |
| mohammadreza tavakoli |
۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه
۱۳۹۳ آبان ۶, سهشنبه
دستنبو يک نوع خربوزه مينياتورى است و ذاتا اندازه شان کوچک است و ارزش خوردن را ندارد چون کوچک است و حجم و وزنى ندارد ,پوست و دانه شان دور ريخته شود ميماند کله پاچه مورچه ,اما کمپوزه خربوزه کال و سبز و تلخ و بیمزه است با نمک ميخورند چون کال است و نارس کوچک ,من یکبار در عجشیر جنوب دریاچه ارومیه در یک سفر دانشجویی خورده بودم ، به مزاق گيلک جماعت نمي چسبد بيشتر ترک ها ميخورن
۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه
یادداشت دکتر بهمن مشفقی _ چهل وچهارمین سال ِ تاسیس ِ مدرسه ی عالی مدیریت گیلان-لاهیجان، جشن گرفته شد. اول آبان ما 1393 به مناسبت ِ چهل وچهارمین سال تاسیس مدرسه عالی مدیریت گیلان-لاهیجان در گرد همایی سالانه ی فارغ التحصیلان این مدرسه ی عالی واعضای خانواده های شان ، جشن گرفته شد. مدرسه ی عالی مدیریت گیلان-لاهیجان که در سال 1349شمسی دایر ودرسال 1354 شمسی آخرین دوره ی پذیرش دانشجو را گذراند وسپس در کمال شگفتی مواجه با بحران انحلال خود شد! از مدارس عالی تاثیر گزارکشور بود که فارغ التحصیلان آن در طول سالهای قابل ملاحظه وتاکنون به خدمات ارزشمند خود در مدیریت های مختلف از جمله در دانشگاههای کشورادامه می دهند. گرداننده ی این مراسم ، جناب آقای ناظم زاده بودند که در آغاز مراسم اعلام کردند که این گرد همایی به همت ِ بسیاری از علاقمندان بویژه کمک های موثر جناب آقای دکتر احمد وند شکل گرفته است.ضمن تبریک چهل وچهارمین سال تاسیس مدرسه عالی مدیریت گیلان –لاهیجان از همه ی حاضرین تشکر وقدردانی کردند. سپس جانب آقای دکتر احمدوند پشت میکروفون قرار گرفتند وضمن تبریک به همه ی حاضرین در مراسم بویژه کسانی که از کشورهای مختلف ، کانادا-آمریکا- سوئد – هلند سوئیس ونیز شهرهای مختلف ایران رنج سفر را به خود هموارنمودند تشکر وقدر دانی کردند. سپس در خصوص برنامه های انجمن مطالبی اظهار داشتند ودر بخشی از آن گفتند که در صدد انتشار کتابی هستند که در آن کتاب تجربیات و دانش ها وخاطرات دانشجویی وزندگی فارغ التحیصیلان این مدرسه عالی و خانواده های شان در زمینه های مختلف جمع آوری خواهد شد و از عموم شرکت کنندگان درخواست کردند که در این برنامه ایشان را همراهی نماینذ که با استقبال حاضرین همرا شد. بیان ِ این مسئله سبب شده که اینجانب دربخشی از این مراسم باشکوه پشت تریبون قرار بگیرم وبه عرض حضار برسانم که هر کتابی دارای یک مقدمه و موخره است وگفتم بدون اینکه از این قصد جناب آقای دکتر احمد وند آگاه باشم ، خود به خود موخره ی این کتاب را تهیه وتنظیم نموده ام و امشب با خود آورده ام ! ضمن توضیح مختصری علت حضورم را در این مراسم به شرح زیر اعلام کردم و آن اینکه در سال 1351 شمسی اینجانب باشکار یکی از دانشجویان عزیز مدرسه ی عالی مدیریت گیلان لاهیجان به نام خانم سهیلا معصومی به عنوان همسرم، خود را اولین شکار چی ی مدرسه ی عالی مدیریت گیلان لاهیجان می دانم ! به همین جهت به مسائل و رخداد های آن بی اعتناء نبودم تا آنجا که وقتی شایعه ی انحلال آن برسر زبانها افتاد به در خواست جناب آقای دکتر دها رئیس وقت مدرسه عالی وخانواده های شهروندان لاهیجانی مقالاتی در جراید وقت کشور نوشتم و در ضمن برای افراد موثر وصاحب عنوان وقت از جمله سناتور محمد علی صفاری- دکتر محمد علی مجتهدی و دکتر جعفر عادلی و حاج مهدی آستانه ای نمایندگان لاهیجان در مجلس شورای ملی و وزیر علوم وقت ارسال کردم که همه ی آن نامه نگاری ها به همراه پاسخ های دریافتی را در پوشه ای که ملاحظه می کنید گرد آوری کرده ام که همه به نوعی درباغ سبز نشان داده و پاره ای نوشته بودند که مدرسه ی عالی مدیریت گیلان –لاهیجان قرار است در آینده ی نزدیک که دانشگاه گیلان افتتاح خواهد شد در کادر آن فعالیت نماید.! ولی حقیقت امر این بود که به دنبال بزرگداشت روز شانزده آذر روز دانشجو که که منجر به دستگیری ی عده ای از دانشجویان شده بود، شاه به شدت عصبانی وخشمگین شد و شخصا دستور انحلا ل آنرا صادر کرده بود ودرنتیجه هیچ قدرتی قادر به جلوگیری از آن نبود.! در پوشه ی یاد شده گزارشی هم از وضع کودکستانها و دبستان های لاهیجان درسال 1356 است که چند نفر از علاقمندان به مسائل آموزش وپرورش از جمله شادروان استاد محسن محتاط معاونت مدرسه عالی مدیریت گیلان -لاهیجان و من دست به بازدید از مدارس وکودکستان های وقت زده بودیم و من آنرا تهیه وتنظیم نموده بودم که بسیار مورد توجه واقع شد واز نظر تاریخی و تاریخچه ای دارای اهمیت ویژه ای می باشد. حضور جناب آقای دکتر بهرام چهار دهی استاد وقت مدرسه عالی مدیریت گیلان -لاهیجان در این مراسم شادی ی حاضرین را دوچندان کرده بود. دربخش عمده ای از جریان این مراسم هنر مند ارجمند و شناخته شده ی گیلان آقای فرامرز دعایی با اجرای ترانه های شاد حاضرین را حوشحال وشادمان ساختند .بعلاوه تعداد قابل ملاحطه ای از حاضرین در مراسم با خواندن اشعار مختلف و ترانه های شاد به شادی و شادمانی مراسم افزودند. سرانجام این مراسم باشکوه وشب فراموش نشدنی درنیمی از شب گذشته با برخاستن حاضرین از صندلی های شان وخواندن هیجان انگیز سرود ِ جاودانه و ماندگار ِ " ای ایران " و درمیان کف زدن های حاضرین به پایان رسید.
دکتر حسن حاج صادقی دنداپزشک و پرویز صدرممتاز ، آقای صدر این عکس را بتازگی با شرحی خیلی صمیمانه و با احترم به اشتراک گذاشته ، دکترصادقی از بزرگان و پیشکسوت جامعه پزشکی لاهیجان بود و خدمات زیادی در لاهیجان بانجام رسانده است یادش گرامی روحش شاد باشد ، زنده یاد آدمی موثر از کمک و راهنمایی همکاران دریق نمیکرد ، بسیار شوخ و شاد و گرم کننده محافل بود
۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه
تشکر میکنم ،این عکس را خانم منیژه حقیقی برایم فرستاده است ، درمحوطه کارخانه چای نو یا قوام السطنه بازکیاگوراب لاهیجان گرفته شده ، تیمسار ضرغامی باموی سفید دستش لای کتش گذاشته است وزیر دارایی دهه سی یا اوایل دهه چهل بود همراه با گروهی به لاهیجان آمده بود گرفته شده سمت چپ ضرغامی رحیم خان صفاری است تحصیل کرده فرانسه بود و ژورنالیست شجاع آن زمان بود و به محمد مسعود گیلان شهرت داشت دفترش در رشت بود سمت راست عکس علی اصغر شمس محمدی کلاه بدست بعدی حسن خان صفاری پدر حسین و بعدی عبدالعلی ارض پیما پشت ارض پیما اصغر خان صفاری قسمتی از صورتش معلوم است به سهم خودم به سید محسن سنجری ادمین بلاگ چای ایرانی تقدیم میکنم . مرد کلاه بدست هادی اشتری استاندار سابق گیلان است
۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه
بیاد استادم در دبیرستان البرز تهران، دکتر محمود بهزاد
دکتر محمود بهزاد ، فاضل ترین معلم زیست شناسی دبیرستان البرز
دکترمحمود بهزاد
آقای گلبابایی
البرز و معلمان آن/ محمد علی کاتوزیان/ ترجمۀ فرزانه قوجلو
انتشار ۲ خرداد ۱۳۸۹
متن سخنرانی دکتر محمد علی همایون کاتوزیان در کنفرانس دبیرستان البرز که روز دهم اکتبر ۲۰۰۹ در دانشگاه کالیفرنیا، اِرواین برگزار شد. برپایی این کنفرانس با همکاری مشترک دکتر همایون کاتوزیان (از دانشگاه آکسفورد) و خانم دکتر نسرین رحیمیه (دانشگاه کالیفرنیا) بود.
http://bukharamag.com/1389.03.846.html
البرز و معلمان آن/ محمد علی کاتوزیان/ ترجمۀ فرزانه قوجلو
۲ خرداد ۱۳۸۹در: 74, خاطرات2 نظر
متن سخنرانی دکتر محمد علی همایون کاتوزیان در کنفرانس دبیرستان البرز که روز دهم اکتبر ۲۰۰۹ در دانشگاه کالیفرنیا، اِرواین برگزار شد. برپایی این کنفرانس با همکاری مشترک دکتر همایون کاتوزیان (از دانشگاه آکسفورد) و خانم دکتر نسرین رحیمیه (دانشگاه کالیفرنیا) بود.
من، برخلاف سخنرانان قبلی، در وجوه گوناگون توسعه دبیرستان البرز تخصصی ندارم. بنابراین آنچه باید بگویم براساس تجربه خودم به عنوان یکی از دانشآموزان البرز است.
من در دهه پنجاه میلادی دانشآموز البرز بودم. بارزترین واقعیتی که میتوان درباره البرز گفت این است که انگار از آسمان نازل شده و در جایی فرود آمده بود که در آن زمان شمال شهر تهران به شمار میآمد. رفتار در مجموع مؤدبانه و شایسته دانشآموزان البرز نسبت به یکدیگر، و روابط دوستانه، اگر نگوییم صمیمانه، بین شاگرد و معلم با آنچه بیرون مدرسه، در دیگر مدارس و در بخش اعظم جامعه میگذشت بسیار فاصله داشت. چند عامل را دلیل بیهمتاییِ البرز به عنوان یک اجتماع دانستهاند.
اولین عامل میراث آمریکاییان، به طور اعم و میراث دکتر جوردن و همسرش، به طور اخص بود. از آنچه دیگر دانشآموزان کالج قدیم آمریکایی به من گفتهاند، از جمله معلممان زینالعابدین مؤتمن، که بعداً درباره او بیشتر گفتوگو خواهیم کرد، میدانم که تدریس در کالج بر پایه معیارهایی فوقالعاده بالا و براساس انضباط و تربیتی جدی استوار بوده، هر چند خشن نبوده است. مؤتمن به من گفت یک بار خانم جوردن دفترچهای را بین همه دانشآموزان دور گرداند تا زیر تعهدی را امضا کنند که هیچوقت در زندگیشان سیگار نکشند. مؤتمن گفت وقتی از من خواست که امضا کنم، از امضاء خودداری کردم و توضیح دادم که من هیچوقت حتی به امکان سیگار کشیدن فکر هم نکردهام و بنابراین دلیلی نمیبینم برای عدم انجام کاری تعهد بدهم که حتی به آن نیندیشیدهام. خانم جوردن حرفم را فهمید و مرا برای امضاء تحت فشار نگذاشت. در واقع، مؤتمن هرگز در عمرش سیگار نکشید. جوردن و همکاران او اصول آموزشی و تربیتیِ فوقالعادهای را در کالج برقرار کرده بودند.
عامل دیگری که در پس موقعیت استثنایی البرز نهفته بود، بیشک مرهون مدیریت کسی چون دکتر مجتهدی بود. من درباره او و نقشش بعداً بیشتر میگویم اما خاطرم هست دانشآموزان بزرگتر برایم گفته بودند که پس از رفتن جوردنها، معیارهای مدرسه در همه جنبهها تا سطح باقیِ مدارس تنزل کرده بود تا آنکه این اصول بار دیگر زمانی ارتقا یافت که مجتهدی رئیس یا، آنطور که ما در انگلیس میگوییم، مدیر مدرسه شد (Headmaster) . و باز هم طی مدتی کوتاه افول کرد، در فاصلهای که مجتهدی را از مدیریت مدرسه برداشتند و دوباره او را به سمت خود برگرداندند.
عامل سوم که در وضعیت خاص البرز نقش داشت معلمانش بودند که به اختصار دربارهشان سخن خواهم گفت. و عاقبت، خود دانشآموزان در تعیین جایگاه خاص البرز در نظام آموزشی نقشی بی چون و چرا ایفا کردند. عموماً اعتقاد داشتند که دانشآموزان البرز همگی از اقشار بالای جامعه بودند، یعنی پسران وزیران، سناتورها، نمایندگان مجلس، فرمانداران، تیمساران و از این دست اشخاص. این مسئله تا حدی حقیقت داشت اما در مورد اکثریت دانشآموزان صدق نمیکرد زیرا که عمدتاً از طبقات متوسط و در برخی موارد از قشرهای پایینتر جامعه هم میآمدند. به هر حال، به یقین میتوان درباره بافت و ترکیب دانشآموزان گفت که آنها پیش از پذیرش در دبیرستان البرز از سطوح عالی آموزشی برخودار شده بودند و افزون بر این از خانوادههای خوبی میآمدند، یعنی از خانوادههایی که به فرهنگ و آموزش علاقهای جدی داشتند. ما در بین خود شاعر، نویسنده، جستارنویس، نوازنده، آهنگساز و نقاش و در رشتههای علمی نیز دانشآموزانی برجسته داشتیم. تهیه و ویرایش ماهنامه البرز که در زمان تحصیل من منتشر میشد کاملاً حاصل کار خود دانشآموزان بود. یک کلاس عکاسی هم داشتیم که دانشآموزان ادارهاش میکردند و نیز رادیو البرز که هر روز وقت ناهار برنامه پخش میکرد.
پس از ملی شدن البرز باز هم مجتهدی کلید تداومِ موفقیتِ البرز بود. به هر حال میدانم که بعد از من بهرام بیانی گزارشی از دوران مجتهدی در البرز ارائه خواهد داد که بخشی از مطالعه و تحقیق او درباره زندگی و کار مجتهدی است. اما من میخواهم از تجربه و دیدگاه خودم شرح مختصری بدهم. دلبستگی مجتهدی به البرز آنقدر زیاد بود که حتی میشد ادعا کرد او به آن مدرسه عشق میورزید. برای اداره البرز سخت کار میکرد و به دستآوردهایش، هرچه که بود، میبالید. برای نمونه بگویم، زمانی تیم فوتبال البرز آنقدر قوی بود که به خوبی از پس بازی با تیمهای مهم دانشکده افسری و دانشگاه تهران برمیآمد. اما لازم به تأکید است بگوییم که مجتهدی مخصوصاً به موفقیت فکری و آموزش عالی علاقمند بود و به همین خاطر ما را پاداش میداد یا تنبیه میکرد. بگذارید نمونهای از تجربه شخصیام را بگویم. در آن دوران دانشآموزان دبیرستان در فاصله سالهای چهارم و ششم در رشتههای علوم ریاضی، علوم طبیعی و ادبیات به صورت تخصصی تحصیل میکردند. همه مدرسهها هر سه رشته را با هم نداشتند اما البرز بهویژه فاقد رشته ادبی بود. یکی از دلایلش درخواست کمتر بود، اما علت اصلی خود مجتهدی بود که علاقه چندانی به این رشته نداشت. این تعصبی غیرقابل توجیه بود که مجتهدی پس از فارغالتحصیل شدن من درصدد جبران آن برآمد. من از سرِ علاقه شخصیام علوم طبیعی خواندم اما همیشه عمیقاً دلبسته به تاریخ و ادبیات بودم چنان که بالاخره به حرفه امروز من منجر شد وقتی در سال ششم دبیرستان درس میخواندم، دوستانم مرا مجاب کردند که در یک مسابقه تلویزیونی شرکت کنم که فقط فارغالتحصیلان ادبیات و تاریخ در آن شرکت میکردند. مجری برنامه با اکراه فراوان اجازه حضور در برنامه را به من داد و من برنده شدم. روز بعد مجتهدی به دنبالم فرستاد و مرا سخت تحسین و تشویق کرد. چند ساعت بعد، معاونش، میراسدالله موسوی ماکویی، که بعداً دربارهاش بیشتر حرف میزنم به کلاس ما آمد و با صدای بلند و جلوی معلم و دانشآموزان تقدیرنامهای رسمی را از طرف مجتهدی خواند و به من داد. هنوز یادم هست که یکی از دوستان ریشخندکنان و به صدای بلند گفت: آن را بزن به دیوار.
تصور میکنم که در آن دوران البرز تنها مدرسهای در ایران بود که انجمن اولیاء و مربیان داشت که آن را «انجمن خانه و مدرسه» مینامیدند. مجتهدی بود که این انجمن را سرپا نگه میداشت و میکوشید تا از ثروت و نفوذ اعضای سرشناس آن به نفع مدرسه سود جوید. او و کارکنان آموزشی و اداری درباره حضور دانشآموزان در کلاس درس بسیار جدی بودند. اولین کاری که معلم به محض ورود به کلاس میکرد حضور و غیاب بود. این کار در تمام مدارس اجباری بود، گرچه نمیدانم تا چه حد رعایت میشد. باری، در البرز هر یک ساعت غیبت از کلاس گزارش میشد و دانشآموز غایب را برای پاسخگویی صدا میکردند. روز بعد، پست ویژه مدرسه نامهای را برای والدین دانشآموز میبرد، طوری که بدون تأخیر باشد و خود دانشآموز هم نتواند نامه را دریافت و از والدینش مخفی کند. هر یک ساعت غیبت غیرموجه منجر به کسر یک نمره از کل بیست نمره انضباط و اخلاق میشد. بنابراین چنانچه دانشآموزی چهار روز بدون دلیل موجه غیبت میکرد آن وقت نمره انضباط او برای آن ترم یک صفر درشت میشد. اما به ندرت چنین اتفاقی میافتاد. مجتهدی و همکارانش در مورد حضور در کلاس آنقدر سختگیر بودند که غیبت مستمر بلافاصله به تماس مدرسه با اولیاء دانشآموز منجر میشد و اگر نتیجه رضایتبخش نبود، دانشآموز به سادگی اخراج میشد.
طولی نکشید که بازارِ مدارس خصوصی از این مسئله سود جست. در پایان تحصیل من در البرز، مدرسهای خصوصی، کوچک، گران و پایین دست در همان نزدیکی تأسیس شد که همه پسرانی را که به دلایل آموزشی یا انضباطی از البرز اخراج شده بودند میپذیرفت؛ این پسرها دلشان میخواست کنار دوستان البرزی خود و نزدیک دو مدرسه مهم دخترانهای باشند که اتفاقاً در فاصله کمی از البرز قرار داشت.
طبعاً همیشه توازن کامل برقرار نبود و گاهی بین دانشآموزان و مدیرشان و حتی بین معلمان و مجتهدی اختلاف پیش میآمد. واقعاً همه به مجتهدی احترام میگذاشتند اما همه او را دوست نداشتند. انضباط خشک او همراه با طرز تلقی سادهاش از درست و نادرست منجر به انتقادهای آشکار و نهان از شیوههای او میشد. برخی آن را به حساب تکبر او میگذاشتند اما بیشتر از سر سادگیِ ذاتی بود که گاه به برخورد با دانشآموز و معلم میانجامید. خاطرم هست زمانی جلال متینی، دبیر ارزشمند ادبیات، از حرف یا رفتار مجتهدی رنجید. موسوی، معاون مدرسه و حلاّلِ همیشگی ناراحتیها، موفق شد که آن دو را با هم آشتی دهد. مجتهدی که میکوشید به طور غیرمستقیم عذرخواهی کند به متینی گفت «سوءتفاهم دوجانبه شد.» متینی پاسخ داد «نه، سوءفهم شد.»
در مواردی چند من شاهد اعتصاب دانشآموزان علیه تصمیمات مجتهدی بودم. یکی از مواردی که خیلی خوب یادم هست داستان مننژیت است. ناگهان شایع شد که به تهران مننژیت آمده و یادم نمیآید چرا مقامات بهداشتی اعلام کردند که فقط بچههای زیر پانزده سال آسیبپذیرند. بر همین اساس، وزارت آموزش و پرورش حکم کرد که دانشآموزانِ سه سال اول را به خانه بفرستند اما کلاسها برای دانشآموزان بزرگتر برقرار باشد. این حکم غیرعملی بود و تقریباً تمام مدارس شهر آن را نادیده گرفتند. تقریباً همه، زیرا مجتهدی، که دستور برایش دستور بود و به بیهمتایی البرز میبالید، اصرار داشت که کلاسهای بالاتر به کار خود ادامه دهند. دانشآموزان مخالفت کردند و در شورش خود تعدادی از شیشههای مدرسه را نیز شکستند. مجتهدی که، برخلاف ظاهر خود، فردی کاملاً احساساتی بود دلش شکست و در یک مرحله دستمالش را درآورد و اشکهایی را که بر گونههایش سرازیر شده بود پاک کرد. همین کافی بود تا اعتصاب پایان یابد.
با وجود این رویدادهای تصادفی، تقریباً همه دانشآموزان البرز درباره مدرسه خود و مدیر آن به دیگران فخر میفروختند و سالها پس از فارغالتحصیلی یاد هر دو را زنده نگه میداشتند. بخش اعظمی از آنانی که در زمان مدیریت مجتهدی در البرز تحصیل میکردند سالهای البرز را بهترین دوران زندگی خود میدانند، درست مانند دیگر دانشآموزانی که در کالج تحت مدیریت جوردن بودند. اینکه البرز اصول خود را برای مدتی طولانی حفظ کرد نکتهای قابل ملاحظه است. من ایران را به عنوان جامعهای کوتاهمدت توصیف کردهام، جامعهای که در آن همه چیز تقریباً افقی زودگذر دارد و احتمالاً رو به افول میرود، از مد میافتد یا کاملاً محو میشود و جانشین جدید و کوتاهمدت دیگری پیدا میکند. درست مثل آنکه ساختمانی سالم را کلنگی اعلام میکنند. و فردی که شاید امسال بازرگان باشد، سال دیگر وزیر میشود و سال بعد از آن زندانی. البرز تا مادامی که مجتهدی سکاندار آن بود به چنین سرنوشتی دچار نشد. بهخصوص، مدرسه خوش نام هدف که در همان دوران من با سرمایه خصوصی تأسیس شد در برابر البرز جایگزینی قابل از کار درآمد اما نتوانست کاملاً به همان شهرت و اعتبار دست یابد. دانشآموزان خوبی در آنجا ثبتنام کردند که یا موفق نشده بودند در البرز پذیرفته شوند یا نمیخواستند به البرز بیایند. و با توجه به ماهیت زودگذری جامعه، معتقدم اگر مجتهدی مدیر آن نبود، البرز هم به همین سرنوشت دچار میشد. همانطور که بسیاری از شما میدانید، مجتهدی رئیس دانشگاههای شیراز و ملی شد، بنیانگذار دانشگاه آریامهر بود، مدیر دانشگاه پلیتکنیک تهران نیز شد. با وجود این، ارتباطش را همیشه با البرز حفظ کرد و به محض ترک این سمتها، به وظایف تماموقت خود برگشت. او در گفتوگو با برنامه تاریخ شفاهی هاروارد گفت که مدیریت البرز مهمترین سمتهایش بوده، مهمتر از ریاست دانشگاهها.
من نمیتوانم این مختصر را درباره مجتهدی به پایان ببرم بیآنکه تعدادی از جوکهایی را که دانشآموزان دربارهاش ساخته بودند نگویم، هر چند این جوکها بیشتر از سر محبت به او بود تا بدخواهی. چندتایی از آنها را نقل میکنم. در اواسط دهه ۱۹۵۰ خمیر ریش تازه به ایران آمده بود. در یکی از این جوکهای دانشآموزان، مجتهدی به داروخانهای رفت و گفت: «آقا، خمیر دندانِ ریش دارید؟» در همان دوران، پیش از نمایش فیلم در سالنهای سینما تصویری از شاه روی پرده ظاهر میشد و تماشاگران باید با صدای سرود شاهنشاهی سرپا میایستادند. یک روز مجتهدی در همین موقع وارد سینما شد و دید که همه سرپا ایستادهاند و گفت «بفرمایید، بفرمایید.» فروشندههای کنار خیابان که لیوان هم میفروختند، آنها را وارونه میگذاشتند، یعنی سروته. یک روز که مجتهدی قیمت آنها را از فروشنده میپرسید یکی از آنها را بلند کرد و با تعجب گفت که این لیوان سر ندارد. فروشنده به سادگی لیوان را برگرداند. مجتهدی شگفتزدهتر شد: تهش هم که سوراخ است.
البرز مؤسسهای بود که در آن بر آموزش و پرورش بسیار تأکید میشد. کتابخانه و آزمایشگاههای شیمی و فیزیک داشت. دارای چندین زمین فوتبال، والیبال، بسکتبال و تنیس، سالن ورزش سرپوشیده و فضای بازی دو و میدانی بود. فرهنگ یکی دیگر از فعالیتهای مایه مباهات البرز بود. سالن تئاتر و کنفرانسی که به همین منظور ساخته شده بود، تالار جوردن نام داشت. جلوی این تالارها اتاقی بزرگ بود که برای نمایشگاه از آن استفاده میشد. و پشت آن آمفی تئاتری بود با صحنهای بزرگ برای اجرای نمایش، ارکستر و نیز برگزاری سخنرانی و مناظره. مجسمه نیمتنهای از دکتر جوردن در اتاق جلو تالار بود. در آن زمان ما انجمن ادبی و فرهنگی فردوسی را احیا کردیم که توسط خود دانشآموزان اداره میشد و هر از چند گاهی شبهایی فرهنگی را در تالار جوردن برپا میداشتیم که شامل اجرای نمایش هم میشد. من قبلاً از نشریه و کلاس عکاسی البرز سخن گفتهام. کلاس عکاسی دفتری هم از آن خود داشت که دانشآموزان ادارهاش میکردند.
این عکس مربوط است به سال ششم تحصیل بنده در دبیرستان البرزـ ۱۳۳۹ ـ چنین رسم بود که در روز آخر بچه ها دوره می افتادند . اما من اصلاً شاد نبودم. همانطور که در عکس پیداست چون می دانستم این سالها که می رود هرگز باز نمی گردد.
خلاصه اینکه میراث جوردن، مدیریت مجتهدی؛ بافت و ترکیب دانشآموزان و امکانات آموزشی و ورزشی از عوامل موفقیت دبیرستان البرز بود که من قبلاً برشمردم.
باری پیش از آنکه به معلمان مدرسه بپردازم باید چند کلمهای درباره اسدالله موسوی بگویم که قبلاً از او نام بردم، معاون مدرسه که غالباً در بحثهای رسمی و غیررسمی درباره البرز نادیده گرفته میشود. او آذربایجانی بود، اهل ماکو و فارسی را با لهجه زیبا و نسبتاً غلیظ آذربایجانی حرف میزد. موسوی مدیری سختکوش و توانا بود. با اینکه فردی جدی و مصمم بود روابط خوبی با معلمان و دانشآموزان داشت. او برخلاف مجتهدی، نه دیرجوش بود و نه احساساتی، اما در مجاب کردن دیگران به انجام کاری که باید انجام بدهند مهارت داشت بیآنکه آنها را وادار کند. او را حلاّل همیشگی مشکلات مینامیدیم چون هر وقت مشکلی پیش میآمد و یا قرار بود پیش بیاید، نقش حیاتی وساطت بین دانشآموزان با یکدیگر، بین معلمان، بین معلم و دانشآموز، اما بالاتر از همه بین مجتهدی و دیگران را بر عهده داشت. انصاف حکم میکند که بگوییم بخشی از موفقیت مجتهدی در اداره دبیرستان البرز مرهون نقش حمایتی و تکمیلی موسوی بود.
من خاطرات زیادی از موسوی و عملکرد او در موارد مختلف دارم، اما به یادآوری شماری از آنها بسنده میکنم. یک بار یکی از دوستان من که در کلاسی دیگر بود از معلم فارسی گله داشت که به انشای او نمره کمی داده و درخواست دانشآموز را برای بررسی مجدد انشایش رد کرده بود. من به موسوی گفتم و او گفت که بررسی میکند. روز بعد مرا صدا زد و گفت که با معلم صحبت کرده و او گفته بود که دانشآموز بیادب بوده و از او پرسیده که به جای خالی در انشایش نمره داده است یا برای نوشتهاش. موسوی گفت به همین دلیل به نظر او حق با دوست من نیست. به هر حال آنچه در گفته موسوی بهویژه به یاد ماندنی بود طرز گفتنش بود. وقتی به توضیح معلم رسید با لهجه غلیظ ترکی گفت که دوست من به معلم گفته بود: به سفیدیش نومره میدی، به سیاهیش نومره میدی، به چه چیزیش نومره میدی؟
یکی از دوستانم، پرهام آشتیانی که ما پَپَر صدایش میکردیم، ژیمناست و کوهنورد بود. یک روز او را تشویق کردیم که کمی از مهارتهای خود را نمایش دهد. او به ته کلاس رفت، به سرعت به طرف دیوار مقابل دویده، از آن بالا رفت و قبل از اینکه پایین بپرد پایش را به سقف هم زد. در نتیجه جای کفش ورزشیاش سقف سفید را لک کرد. موسوی که از طریق عینالله، فراشِ مشهور از ماجرا خبردار شده بود به کلاس آمد و با صدای بلند گفت: هی آشتیانی، که پَپَر یا هر چیز دیگری صدایت میکنند، به من بگو چطوری توانستی سقف را با کفش ورزشیات لک کنی. خندهدارترین قسمت ماجرا وقتی بود که او آشتیانی را صدا زد: آهای آشتیانی، پَپَر میجن، چی میجن.
محمود ذرّهپرور یکی از اعضای پرشور حزب کوچک پان ایرانیست بود، هر چند که با وجود تلاشهای صمیمانه نتوانست حتی یک عضو برای حزب خود در مدرسه دست و پا کند. یک بار در یکی از زنگ تفریحها او به عجله به کلاس برگشت و با حروفی درشت روی تخته نوشت: برای رها گشتن از نام و ننگ، تو را چاره جنگ است و جنگ و جنگ. موسوی که باز به وسیله عینالله با خبر شده بود به کلاس آمد و گفت: آقای ذرّهپرور برای رها جَشتن از نام و ننج، تو را چاره درس است و درس و درس.
من نمیتوانم این مختصر را درباره موسوی تمام کنم بیآنکه از شیوه او در دادن نمره انضباط در آخر هر ترم حرفی نزنم. او در پایان هر ترم به کلاس میآمد، از تک تک ما میخواست که بلند شویم و بعد با کسر نمره از بیست برای هر یک از کارهای ناشایست ما در طول ترم نمره دادن را شروع میکرد. صرفنظر از اینکه دست آخر چه نمرهای میگرفتیم، ماجرایی بود که همه انتظارش را میکشیدیم و واقعاً از آن لذت میبردیم. فیالمثل، از دانشآموزی میخواست تا بلند شود و میگفت: برای دو ساعت غیبت غیرموجه دو نومره، برای ده ساعت غیبت موجه یک نومره، برای دعوا در فلان ساعت و فلان روز سه نومره و الخ، تا آنکه به نمره نهایی میرسید، فرض کنیم دوازده. وسعت و دقت نظر او درباره رفتارها و سوءرفتارهای ما حیرتانگیز بود. باری مفرحترین آن جنبه خندهدار کار او در مورد دانشآموزان شیطانتر بود. برایتان دو نمونه نقل میکنم. اول بگذارید بگویم که تعدادی از دانشآموزان عادت داشتند در طی زنگ ناهار که طولانیتر بود دم در مدرسه بایستند و دخترهای دبیرستان انوشیروان دادگر و نوربخش را که در فاصله کمی از البرز قرار داشتند تماشا کنند و امیدوار باشند که با آنها تماس برقرار کنند، کاری که مدرسه بر آن صحه نمیگذاشت. در محاسبه نمره کسانی که به هر جهت زمانی را در زنگ ناهاری صرف این کار میکردند، موسوی میگفت: سه نومره بابت ایستادن بینالقطبین. عیناللهِ فراش فردی دوستداشتنی بود و شخصیتی خندهدار و گاهی دانشآموزان سربهسر او میگذاشتند. در چند مورد که نمره انضباط محاسبه میشد، موسوی گفت: بابت شوخی با عینالله دو نومره.
حالا اجازه بدهید به معلمها برگردم. برخی از دبیران ما، مثل دکتر گلشن ابراهیمی، معلم بسیار توانای ادبیات فارسی، در دانشگاه تهران تدریس میکردند. بسیاری از استادان نامدار دانشگاه پیش از زمان تحصیل من در البرز درس میدادند، مانند دکتر مهدی حمیدی که به روزگار خود شاعری برجسته بود. چند تن از دبیران ما استادانی صاحبنام و کارشناسانی مهم شدند. به عنوان مثال، دکتر جلال متینی معلم ادبیات فارسی البرز که استاد دانشکده ادبیات شد و بعدها رئیس دانشگاه مشهد و اکنون در واشنگتن به سر میبرد و فصلنامه پربار ایرانشناسی را منتشر میکند. دکتر مهدی محقق که به ما عربی درس میداد، بعدها استاد دانشگاههای تهران و لندن و مکگیل شد و اکنون در هشتاد سالگی ریاست انجمن میراث ملّی را بر عهده دارد. مرحوم عیسی شهابی که مدرکش را از آلمان گرفته بود و به ما شیمی درس میداد، بعدها در رشته ادبیات آلمانی از دانشگاه آلمان دکترا گرفت و وابسته فرهنگی ایران در آلمان شد. وی پس از بازگشت به ایران در دانشگاه تهران آلمانی تدریس کرد.
اکنون دلم میخواهد از دبیرانی که در هنگام تحصیل من در دبیرستان البرز به تدریس مشغول بودند بیشتر بگویم. عیسی شهابی که قبلاً از او نام بردم و بعدها دکتر شهابی شد معلمی نمونه بود. نه فقط به ما شیمی درس میداد و بذر علاقهای خاص را به این رشته در ما کاشت، بلکه بینهایت فروتن، مؤدب، درستکار و منصف و در کردار و منش خود یک انسان به تمام معنا شریف بود. احتمالاً در آن زمان چهل سال داشت اما از نظر ما فردی بسیار باتجربه و فرزانه بود. هرگز در کلاس او مشکلی نداشتیم. غالباً ما را با عنوان «بچههای عزیزم» خطاب میکرد.
دبیران دیگری هم بودند که شیمی درس میدادند، نمونهاش آقای قاسمی بود که هیچ وقت مستقیماً معلم من نبود، اما مسئول آزمایشگاه شیمی بود و من در این سمت با او ارتباط داشتم. او آدم خوبی بود و آزمایشگاه را خوب اداره میکرد اما به خاطر حرف جالبی که زده بود شهرت داشت. زمانی که خبر مرگ اینشتاین را در رادیو اعلام کردند، دانشآموزی به آزمایشگاه دوید و هیجانزده خبر را به قاسمی داد. قاسمی گفت «آلبرتو میگی، آلبرتو میگی» انگار روابط نزدیکی با آن فیزیکدان بزرگ داشت. دانشآموزان میگفتند که پاسخ آقای قاسمی به سلام شما بستگی دارد که چطور او را خطاب کنید. اگر بگویید سلام آقای قاسمی، خشک و رسمی میگوید سلام! اگر بگویید سلام مهندس قاسمی، جواب میدهد سلام جانم، اگر بگویید سلام دکتر قاسمی او میگوید سلام جانم، قربانت برم.
یک معلم شیمی دیگر احمد رفیعزاده بود که در فرانسه درس خوانده و دبیر فوقالعادهای بود. او کوتاه قامت و تپُل بود، با گردن خیلی کوتاه، عینک تهاستکانی و صدایی بم. یک بار که از ته کلاس و از بین دو ردیف نیمکت جلو میآمد گفت: ایزومرهای پنتان را بنویسید و بخوانید. یکی از شاگردها که متوجه نبود او تقریباً پشت سرش است با صدایی آهسته اما بم گفت: نمینویسیم و نمیخوانیم. رفیعزاده شنید و از خنده رودهبُر شد.
میر زَکی کمپانی ریاضی درس میداد و شنیدن اسمش هم کافی بود تا پشت شاگردها از ترس بلرزد. او معلم بسیار توانایی در ریاضی بود اما تندخو و کمالپسند بود. ترکیب این دو خصوصیت باعث میشد که بسیاری از دانشآموزان وقتی کمپانی آنها را پای تخته صدا میکرد تا مسئلهای را حل کنند از ترس بلرزند. همیشه پاپیون میزد و شایع بود که از اعضای بخش نظامی حزب ناسیونالیست افراطی سومکا پیش از انحلال آن بود. او ناسیونالیستی دوآتشه بود اما هیچ وقت احساسات سیاسیاش را بروز نمیداد و مطمئناً هیچ نشانهای از نژادپرستی در او نبود. در بین ما دانشآموزان یهودی، زرتشتی، مسیحی ارمنی و آسوری بودند اما به خاطر ندارم که در هیچ یک از موارد دانشآموز یا معلمِ مسلمان علیه آنها جبهه بگیرد. برعکس، روابط آنقدر عادی بود که هیچکس حتی از نظرات اخلاقی یا مذهبی دیگری اطلاعی نداشت. هیچ وقت من در کلاس آقای باروخ بروخیم، معلم یهودی فیزیک نبودم اما وی به سبب دانش و منش خود از شهرت بهسزایی در بین دانشآموزان برخوردار بود. ما دو معلم فیزیک داشتیم که مخصوصاً خاطره آقای وحید، تصور میکنم اسم کوچکش ابوالحسن بود، در یاد من مانده است. او اهل شیراز بود و نسبتاً ریزجثه و مانند بسیاری از همشهریان خود پوستی تیرهتر از مردم شمال داشت. روال او بود که لُب مطلب هر درس را به ما دیکته کند تا آن را در دفتری مخصوص بنویسیم و هر وقت از ما میخواست به او نشان بدهیم. وحید معلم خیلی خوبی بود و برای ما شخصیتی خندهدار داشت و من نمیدانم چرا عادت داشتیم او را پشت سرش حیدر بنامیم، در واقع «حیدر قیر صاف کن». جدا از درس تخصصی خود، مثل دیگر همشهریان شیرازیاش به شعر علاقه داشت. او که از دلبستگی من به شعر باخبر بود گاه و بیگاه درباره شعر و شاعران معاصر دقایقی قبل از پایان کلاس با من حرف میزد. یک بار از من پرسید که آن اواخر چه کتابی خوانده بودم. و من گفتم «کتاب الاکبر فی مقامات الاصغر» او که گیج شده بود پرسید «اصغر؟» گفتم بله آقا ملقب به قاتل. حالا این اصغر قاتل جنایتکاری بود که مدتها قبل از تولد من پسربچهها را میدزدید و پس از تجاوز آنها را میکشت تا آنکه موفق شدند دستگیرش کنند و به دست عدالت بسپارند. وقتی من به وحید گفتم «ملقب به قاتل» فهمید که شوخی کردهام و پاسخ داد «نکند چشم زخمی به تو رسیده باشد؟» من با شیطنت خواسته بودم او را دست بیندازم و او هم زیرکانه به من رودست زد. وحید به جز تدریس، آزمایشگاه فیزیک را هم اداره میکرد طوری که عادت کرده بودیم عصرهایی که در آزمایشگاه حضور داشت او را ببینیم و تحت نظارت او کار کنیم.
دکتر محمود بهزاد که همین اواخر در سن نود و چهار سالگی درگذشت، فاضلترین و دوستداشتنیترین معلم زیستشناسی بود، پیش از آنکه البرز را ترک کند و برای پژوهش عازم اروپا شود. در آن زمان من وسط سال ششم طبیعی بودم. در عین آنکه معلمی جدی و بسیار موفق بود فردی صمیمی و حتی مهربان بود. دانشآموزان برای او در تالار جوردن مهمانی خداحافظی برگزار کردند و همه دانشآموزان با هم تدارک مراسم را دیده بودند. این یکی از عاطفیترین صحنههایی است که من از دوران تحصیلم به یاد دارم. ۱۹۵۹ صدمین سال انتشار «اصل انواع» داروین بود، چنان که این روزها صد و پنجاهمین سال آن است. از بهزاد دعوت کردند تا به همین مناسبت در باشگاه دانشگاه تهران سخنرانی کند و ما همگی رفتیم تا به این سخنرانی اندیشمندانه گوش کنیم.
عبدالعلی زنهاری تاریخ درس میداد. او تاریخ را در پاریس خوانده بود و به تاریخ اروپا و ایران به یک اندازه تسلط داشت. ما از او بسیار آموختیم و بهخصوص من، با توجه به علاقه ذاتیام به تاریخ، از درسهای او لذت میبردم، اما ظاهر مرد بیچاره تعریفی نداشت. ریزنقش بود با بینی سالکدار و گاهی هنگام حرف زدن دچار لکنت میشد. عینک سیاه به چشم میزد تا چیزی را که در چشمهایش یا اطراف آن بود پنهان کند. گوشش هم سنگین بود. بنابراین او را متخصص چشم و گوش و حلق و بینی مینامیدیم. یادم هست یکبار از ما خواست تا براساس زندگی جلالالدین منکبرنی، خوارزمشاه، مقالهای درباره شخصیت او بنویسیم. چنین نگرش پیچیدهای به تاریخ در مدارس واقعاً سابقه نداشت و جای تعجب نبود که بیشتر دانشآموزان نتوانستند مطلب خوبی در این زمینه بنویسند. من آنقدر خوش شانس بودم که توانستم به خوبی از عهده برآیم و زنهاری از من خواست تا مقالهام را در کلاس بخوانم.
این شرح مختصر را باید با یادی از دو شخصیت بسیار جالب در میان معلمان البرز به پایان ببرم. هر دو دبیر ادبیات فارسی بودند که شخصیتهایی بسیار متفاوت اما به یاد ماندنی داشتند. یکی از آنها مصطفی سرخوش بود که در آلمان کشاورزی خوانده بود و آنقدر به فارسی عشق میورزید و آن را خوب میدانست که برای تدریس فارسی در البرز استخدام شد و تا آنجا که میدانم در هیچ مدرسه دیگری درس نمیداد. نسبتاً کوتاه بود و خوش قیافه با چشمهای قهوهای روشن و موهای قهوهای تیره که آنها را رو به عقب شانه میزد. شاعر بود و عمیقاً متعهد، در واقع بسیار احساساتی و ناسیونالیست و پانایرانیست بود و مثل بقیه همفکران خود درباره ایران کهن دیدگاهی کاملاً ایدهآلیستی داشت. همه شعرهای او از نوع مثنوی شاهنامه فردوسی بود و بیشتر آنها آکنده از تحسین احساساتی نسبت به ایران پیش از اسلام و مابقی اشعار به نقد شدید از ایران معاصر میپرداخت. او نیز همانند عارف و عشقی، شاعران ملیگرای پرشورِ اوایل قرن بیستم، دوران کهن را میستود و ایران معاصر را به دیده تحقیر مینگریست و همانند آن دو و دیگر همفکرانشان از عربها بیزار بود و فکر میکرد اگر به خاطر سلطه اعراب در قرن هفتم نبود ایران کشوری بسیار پیشرفته میشد. و درست مثل عارف برای انهدام ایران معاصر دعا میکرد. گاهی دستهایش را به حالت دعا در کلاس بالا میبرد و میگفت: «خدایا یک بمب اتم بفرست و کار همه ما را یکسره کن.»
اما برخلاف عارف و عشقی، آدم غمگینی نبود. برعکس، او منبع خستگیناپذیر خنده در کلاس بود، نهفقط با گفتن لطیفههای محشر بلکه با مسخره کردن هر کس و هر چیز در حالی که با ماهرانهترین شیوهها شکلک یا ادای دیگران را درمیآورد. آدمی خاص خودش بود، یادآور شخصیت افسانهای بهلول به دوران خلافت هارونالرشید. او ایرانیان معاصر را به عنوان اخلاف عربها و چنگیزخان توصیف میکرد و میگفت به جای خون در رگهایشان ادرار کردهاند. او شعارهایی را که در تظاهرات عمومی عنوان میشد مسخره میکرد و میگفت یک روز فریاد میزنند «زندهباد دسته جارو، مرده باد دسته پارو» و روز بعد عکس آن را داد میزنند «زندهباد دسته پارو و مردهباد دسته جارو.» میگفت: اگر همین ماهوارهای را که روسها به فضا فرستاده بودند در ایران پرتاب شده بود فقط یک متر بالا میرفت. میگفت: اشتباه نکنید، منظورم این نیست که ما خودمان ماهواره میساختیم بلکه همین ماهوارهای را میگویم که در شوروی ساختهاند و الا´ن در آسمان است. سرخوش تجسمی از شکاکیت ایرانی بود و در عین حال هم ایران را میستود و هم تحقیر میکرد. اما گمان نکنید که رفتارش باعث دلسردی ما میشد. همگی از خنده و شوخی او لذت میبردیم بیآنکه شکاک یا منفیباف شویم.
او را بیشتر شبیه بهلولی دوستداشتنی میدیدیم تا منادی نیستی.
سرانجام، به زینالعابدین مؤتمن میرسیم. بهترین معلمی است که در تمام عمرم داشتهام ــ در هر جا و هر سطحی ــ و یکی از شاخصترین افرادی که توفیق شناختنش را داشتم. مؤتمن به ما ادبیات فارسی میآموخت هر چند قبل از دوران تحصیل من انگلیسی هم درس میداد. او در کالج درس خوانده و لیسانس زبان انگلیسی گرفته بود و برای باقی زندگیاش در همانجا به عنوان معلم ماند و همزمان از دانشگاه تهران لیسانس ادبیات فارسی گرفت و شاگرد استادان نامداری چون بدیعالزمان فروزانفر، ملکالشعرای بهار، جلال همایی و دیگران بود. اصلیت خانواده او کاشانی بود، اما گرچه پدربزرگش که در دارالفنون تحصیل کرده و به عنوان پزشک دربار به تهران نقل مکان و همانجا زندگی کرده بود، مؤتمن به کاشانی بودن خود میبالید و پیوند خویش را با همشهریان خود حفظ کرده بود. در واقع خانه حقیقتاً قدیمی و عهد قاجار خانواده مؤتمن در خیابان پامنار بخشی از خانههای بههم متصلی بود که زمانی خانواده گسترده آنها را در خود جای میداد. این خانه در یک بنبست قرار داشت که کوچه کاشیها نام داشت اما اکنون به نام پدربزرگ مؤتمن (مؤتمن الاطباء) است.
مؤتمن شاعر بود و از خاندانی شاعر نسب میبرد. فتحعلی خان کاشانی، ملکالشعرای دربار فتحعلی شاه، که با تخلص صبا شعر میگفت و تمام خانواده صبا از تبار او هستند، برادر جد پدریاش میرزا احمدخان صبوری بود، شاعر افسری که در جنگهای ایران و روس در اوایل سده نوزدهم کشته شد، و ملکالشعرای بهار نیز خود را از تبار او میدانست. بسیار شاعران دیگر در این خانواده گسترده بودند که محمودخان ملکالشعرا، نقاش و شاعر قرن نوزدهم یکی از آنان بود. مؤتمن نویسنده هم بود. هجده سال داشت که رمان قطور تاریخی خود، آشیانه عقاب ، را منتشر کرد که نبرد خونین قرن دوازدهم بین اسماعیلیان الموت و سلطان سلجوقی را حکایت میکرد و به هنگام نخستین انتشار آن در دهه ۱۹۳۰ بلافاصله مورد تحسین قرار گرفت و چندین بار تجدید چاپ شد و همچنان منتشر میشود. مؤتمن منتقد و محقق ادبی نیز بود. مطالعه کتابهای او را که در باب تحول شعر فارسی است هنوز در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران توصیه میکنند. مؤتمن دو جُنگ از صائب تبریزی منتشر کرد که مقدمههایی طولانی و مفصل در نقد سبک هندی به طور اعم و آثار صائب به طور اخص بر آنها نوشته است. در آن زمان، محققین برجسته هنوز سبک هندی در شعر فارسی را به عنوان «سبک منحط» توصیف میکردند. این نگرش از پایان سده هجدهم به تعصب ادبی بدل شده بود. شاعران این سبک یا مکتب در همین حیات دوباره یافتهاند که تا حدی نتیجه بازسازی، اگر نخواهیم بگوییم تفوق، فورمالیسم در نقد ادبی غرب است. مسئله فقط این نبود که مؤتمن نخستین یا یکی از نخستین منتقدانی بود که مکتب هندی و بهترین شاعر آن صائب را احیا کرد؛ بلکه چندین دهه طول کشید پیش از آنکه دیگران قدم جلو بگذارند و دست از تعصب قدیمی علیه سیصد سال شعر فارسی بردارند. مؤتمن برخلاف بیشتر معلمان فارسی در آن زمان با ادبیات معاصر و مدرن آشنا بود. هدایت و جمالزاده را به خوبی میشناخت و شعر مدرن و نوگرای عصر خود را میخواند و گرچه طرفدار شعر نو نبود، مانند تقریباً تمام همنسلان خود آن را رد نمیکرد.
تعداد قلیلی از شاگردان مؤتمن از آنچه من درباره وی گفتم خبر داشتند. آنچه آنها را بیش از همه تحت تأثیر قرار میداد احساس تعهد وی به معلمی به عنوان یک حرفه بود و نیز ویژگیهای شخصیاش که معلمی بسیار موفق از او میساخت: او انسانی فاضل و جدی بود بیآنکه آزاردهنده باشد، خوش صحبت بود، هر چند به اندازه سرخوش محبوبیت نداشت، معلمی که کسی منتقد جدیاش نبود، به فرض آنکه اصلاً منتقدی وجود داشت. وی دانش نظری خود را با تجربه آموزش و تدریس در مدرسه آمیخت تا بتواند دستکم به بیعلاقهترین دانشآموز هم چیزی بیاموزد. و در این مهم، اعتماد به نفس او، فروتنی، افتادگی، ادب و اعتدال در همه چیز و خونسردی او یاریاش داد.
در عین حال مؤتمن ناسیونالیستی احساساتی از نسل قدیم بود. اما برخلاف سرخوش و تقریباً برخلاف دیگر ناسیونالیستها، ضد عرب، ضد ترک و ضد مذهب نبود. خلاصه آنکه، نگرشی عمیقاً مثبت به زندگی داشت، حقیقتاً به نظر دیگران، از جمله نظر شاگردانش، احترام میگذاشت. او با ما مثل انسانهایی بالغ رفتار میکرد. با اینکه دیدگاههای سیاسی کاملاً متفاوتی داشتیم، میتوانستیم درباره هر یک از موضوعات سیاسی آزادانه گفتوگو کنیم، بیآنکه او حتی یک بار بکوشد تا از مقام خود برای پشتیبانی از نظراتش استفاده کند؛ در عوض در حرف و عمل به من آموخت که بکوشم تا در ارزیابی همه چیز منصف و واقعبین باشم. آن زمان شانزده ساله بودم و یادم هست که یک بار با شور فراوان از یکی از سیاستمداران برجستهای که وی دوست داشت انتقاد میکردم. به محض آنکه مکث کردم تا نفسی تازه کنم، مؤتمن با لحنی ملایم گفت: تو هیچ چیز مثبتی در این فرد نمیبینی؟ حرف او مثل پتکی بود. لحظهای فکر کردم و بعد گفتم: چرا او سخنران خوبی است. مؤتمن درسی به من داد که هرگز فراموش نکردم.
صادق چوبک در همان زمان داستان کوتاه جالبی درباره پسربچه دلهدزدی منتشر کرده بود. یک بار این پسربچه دزد که چیزی دزدیده بود و فرار میکرد، گیر مردم افتاد و همه با مشت و لگد به جانش افتادند. مؤتمن که درباره این قصه اظهار نظر میکرد گفت که داستان غیرواقعی و بیش از حد بدبینانه است. بالاخره دستکم یک رهگذر پیدا میشد که بگوید «به خاطر خدا این بچه را نزنید.» روزی مشغول خواندن و تفسیر متنی کلاسیک در کلاس بود. من دستم را بالا بردم و تفسیری متفاوت پیشنهاد کردم. او گوش داد و به سادگی گفت: حق با شماست.
دو ساعت از پنج ساعت در هفتهای که ما کلاس ادبیات داشتیم، خوشترین ساعات هفته بود. یکی از این ساعات زنگ انشا بود که اغلب به اندازه تماشای فیلمی خوب ما را سرحال میآورد. مؤتمن در آغاز هر ترم تعدادی عنوان به ما میداد که از میان آنها سه عنوان را انتخاب میکردیم و در هر ترم در موردش انشا مینوشتیم، اما مؤظف بودیم تا یکی از آنها را در کلاس بخوانیم. دو انشای دیگر را مؤتمن جمع میکرد و با دقت آنها را در خانه تصحیح میکرد و دربارهشان نظر میداد و به ما برمیگرداند. همه شاگردان بیشتر سعی خود را در این زنگ به کار میبردند و به همین دلیل هم آنقدر لذتبخش بود، بهخصوص که اجازه داشتیم تا براساس یک عنوان قصه کوتاه هم بنویسیم.
مؤتمن با دقت گوش میداد و نه فقط اشتباهات فاحش ما را در تشخیص و قضاوت میگرفت بلکه کل اثر را به طور خلاصه نقد میکرد. من خاطرات زیادی از این کلاسها دارم اما یکی از آنها را به اختصار میگویم که بازتابی است از شخصیت مؤتمن. یکی از همکلاسیهای ما، پسری بسیار دوستداشتنی، فرزند یکی از فرماندهان ارتش بود و همیشه با راننده و اتومبیل اداری پدرش به مدرسه میآمد. یک بار قصهای پرسوز و گداز درباره تهیدستان و ستمدیدگان نوشت و اینکه چطور ثروتمندانی که اصلاً درکی از وظیفه اجتماعی نداشتند با آنها بدرفتاری میکردند. مؤتمن پس از توصیههای ادبی و فنی گفت: راستی، تو به ما نگفتی که این آدمهای ثروتمند و ضد اجتماعی چه کسانی هستند؟ پدر و مادر شاگردان کلاس پهلویی؟
یکی دیگر از ساعات بسیار لذتبخش کلاس مؤتمن را در واقع خود ما اداره میکردیم. او بود که به ما پیشنهاد کرد تا مادامی که علاقه و انرژی کافی داریم برنامهای فرهنگی و ادبی برای آن ساعت آماده کنیم. هر هفته برنامهای از پیش آماده میشد و ما بحث و مناظره میکردیم، یا شعر و داستانهای کوتاهی را میخواندیم که یا خود نوشته بودیم و یا نوشته نویسندگان کلاسیک و مدرن بود.
خوشبختانه من جزو شمار اندک از دانشآموزان خوششانس بودم که مؤتمن انتخاب کرده بود تا خارج از مدرسه نیز با آنها در ارتباط باشد. او مردی جدا شده از همسر و بیفرزند بود و به همین خاطر ما را مثل بچههایی میدید که نداشت، جز آنکه کسی بچههایش را خودش انتخاب نمیکند. او مرا تنها یا به همراه یکی دو نفر دیگر به خانهاش دعوت میکرد، ما را به کتابخانه وسیعش میبرد و برایمان چای و کیک و میوه میآورد و میگذاشت تا چند ساعتی از همنشینی با او، گفتوگو درباره ادبیات، جامعه، سیاست و سینما و کل جهان لذت ببریم. در چند مورد مرا و چند تن دیگر را برای پیادهروی با خود برد، دشتها، کوهها و دهکدههای پشت رشته کوه البرز را زیر پا میگذاشتیم که در آن زمان فقط باید با پای پیاده میرفتیم و یا سوار بر چهارپایان. برای نمونه، از غرب تهران بیرون میرفتیم و پس از پیادهروی از غرب به شرق در پشت کوهها، از بخش شرقی شهر برمیگشتیم. بدیهی است که در تمام مدت حرف میزدیم و درباره ادبیات، فرهنگ و جامعه بحث و جدل و گفتوگو میکردیم و در عین حال از طبیعت پرشکوه و تقریباً بکر لذت میبردیم. وقتی آن گروه از روستاییانی که هرگز دهکدههایشان را ترک نکرده بودند، ما را میدیدند مثل آن بود که مردم آفریقای مرکزی در یک قرن پیش، سفیدپوستی را دیده باشند. مؤتمن عاشق درجه یک طبیعت بود و هر ذره از جایی را که میرفتیم به خوبی میشناخت. به راستی که او در پیادهروی خبره بود، فاصله طولانی رفت و برگشت بین خانه و مدرسه را پیاده طی میکرد و به هر نقطه از ایران رفته بود و آن را میشناخت و مقرر بود که طی عمر طولانی خود تمام اروپا، آمریکای شمالی، آسیا و جنوب شرقی آسیا را ببیند.
من داستانهای بیشتری از البرز و معلمانش در سینه دارم اما نباید بیش از این وقت شما را بگیرم.
بخارا ۷۴، بهمن و اسفند ۱۳۸۸
به یاد استاد من در دبیرستان البرز تهران ، من زين العابدين سوم در خانواده هستم و پدر بزرگم كه زين العابدين اول خوانده مي شود در دارالفنون علم آموخته بود، عمويم نيز چندسالي به عنوان مدير دارالفنون خدمت كرد و من نيز در آنجا ادبيات و عربي درس داده ام.
۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه
۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه
جعفر خان منتصرى عنوان اين عکس زيباى قديمى است که من انتخاب کرده ام, اسم کاملش جعفر منتصرکوهسارى است پدر خانم دکترکتایون و دکتر هوشنگ ودکترجمشید...، انگاری عکاس زوم کرده بطرف جعفر خان ایشان وسط عکس جلوی روحی پور کارشناس نشسته است روحی پور دارد میخندد ,در اين عکس دايى هاى من, جواد فلاح خير ردیف اول با موی فرفری, على فلاح خير, و دوست صميمى پدرم محمد طايفه محمودى که باغهاى بزرگ چاى داشت ردیف دوم , سمت چپ علی آقا دایی من اقاى کنفى با عينک هست که باغ دار بزرگ چاى در لاهيجان بود آ ن موقع هميشه سوار ماشين هاى نو و قشنگ ميشد بچه و ورثه نداشت يکى از باغ هاش بعد ها در جاده لنگرود تبديل به ترمينال اتوبوس شد , سمت چپ روحی پور آ قاى فرخى لنگرودى هم هست آنموقع رييس اداره دارايى لاهیجان بود دخترش همسر پرویز اصمعی بود پارسال فوت شد خدا بیامرتش خانم خوبی بود , آن پشت در بین ایستاده ها جعفر حکيمى عابد, اقا سيد على امامپور و برادر بزرگش هم هستند, محمود آزاد آنموقع مسئول روابط عمومی سازمان چای بود سمت چپ آزاد مهندس امیر سلیمانی که از مدیران سازمان بود ایستاده است چند نفر دیگر را تردید دارم هروقت مطمئن شدم مینویسم این عکس فکر میکنم مربوط به تجمع درمحل سازمان چای در لاهیجان باشد تاریخ عکس حدود سی و پنج یا شش است این عکس را آقای سید محسن سنجری مسئول و ادمین وبلاگ " چای ایرانی " برایم فرستاده اند ، صمیمانه از ایشان تشکر میکنم و مطمئنم این عکس زیبا جاودانه خواهد شد و به سهم خودم تقدیم میکنم به خاندان بزرگ منتصری ها و همه ی مردم دوستداشنی سیاهکل و دیلمان
![]() |
جعفرخان منتصرکوهسارى پدرمرحومه خانم دکترکتایون و دکتر جمشید ...دکتر هوشنگ ،مهندس فریدون و بهرام وسط عکس با کراوات و سبیل جلوی روحی پور کارشناس چای که در حال خندیدن است نشسته است
وبسیاری از بزرگان و نام آشنایان گیلان دیده میشوند
این عکس را ادمین و مسئول وبلاگ چای ایرانی سید محسن سنجری بمن داده اند از ایشان تشکر میکنم
برای رسیدن به وبلاگ چای ایرانی این لینک را کلیک بفرمایید
http://irantea.persianblog.ir/
|
۱۳۹۳ مهر ۱۵, سهشنبه
زور خانه سام لاهیجان را چه کسی ساخته بود ؟
| نفر جلو رییس زورخانه سام "حسن اسلام نظر" معروف به حسن نظامی است او صاحب سینمای ایران لاهیجان و مغازه مشروب فروشی که الآن داروخانه دکتر روحانی شده است و دور چهار چراغ و مرکز شهرلاهیجان بود. صاحب پلاژ و رستوران در ساحل چمخاله بود. او تا اوایل انقلاب زنده بود و فکر می کنم در سال شصت و یک فوت کرد. بعد از او "محمد مرغی" پدر عبدالرضا آصف دوست من است و پرچم در دست رضا صید فروش است که امسال فوت شد و صدر ممتاز با هیکل درشت نفر بعدی است. این عکس مربوط به رژه گروه های مختلف در مراسم روز تولد محمدرضا شاه در چهارم آبان هر سال در لاهیجان است زور خانه سام لاهیجان را چه کسی ساخته بود ؟ زور خانه سام لاهیجان در ابتدای کوچه امیرمومن و دقیقآ همان محلی بود که الآن خانه مسکونی استاد خطاط و معلم من " مهدی مخمر" است که از اداره اوقاف نود و نه ساله اجاره کرده است . در ایام کودکی هرو قت عصرهااز کوچه محل زورخانه می گذشتیم صدای ضرب و آواز و زنگ مرشد شنیده می شد و ما از درز درب چوبی زورخانه داخلش را دید می زدیم و دقایقی به تماشای حرکات آنهامی ایستادیم شعبان جعفری که کتاب خاطراتش که توسط هما سرشار در آمریکا به تحریر درآمده می نویسد بعلت دعوا و شرارت دهه بیست به لاهیجان تبعید شده بود به زورخانه لاهیجان تردد داشته و کم کم در اطاقی کنار زورخانه بیتوته میکرده و همانجا زندگی می کرده است . وبعد از اتمام مدت تبعید ش و مراجعتش به تهران همه کاره زورخانه حسن اسلام نظر شد اما چه کسی این زور خانه ساخته بود. مولف کتاب گلزار سپهر می نویسد که توسط " مهدی قلی خان صفاری " ملقب به اشرف السلطنه ساخته شده بود . مهدی قلی خان صفاری اشرف السطنه متخلص به اشرف در کودکی و جوانی نزد علمای لاهیجان تحصیل می نمود آدم باسواد و با معلومات بود و طبع شعر داشت در دوره جنگ بین الملل اول به حزب دمکرات گروید ودرتشکیلات جنگل به میرزا کوچک خان پیوست و سال 1314 وفات یافت اشرف السلطنه در زمره نخستین کسانی بوده که به تمدن مدرن روی آورد و البسه وی همخوان بالباس های مرسوم آن زمان اروپا بود . در سال 1299 خورشیدی در ایامی که بلشویک هاوارد لاهیجان شدند ، جمع کثیری از رجال و اعیان شهر از ترس جان خود از لاهیجان فرار کرده و به تهران و قزوین پناه بردند ، در این بین اشرف السلطنه که دستی به تشکیلات جنگل داشت و در واقع خودرا آزادیخواه می دانست لاهیجان را ترک نکرد و بدون توجه به وقایع احتمالی به امورات خود پرداخت ، بلشویک ها به محض ورود به لاهیجان اورا شناسایی کردند و اورا مجبور کردند با همان شکل و شمائل مرتبی که داشت پای هفت درخت له اسکندر آباد را جارو کند. هفت درخت را من در ایام کودکی و سر راه هرروزه مان به مدرسه دیده بودم و روبروی باغ ملی نبش سه راهی بطرف محله امیر شهید بود که بعد ها توسط شهردار فضل الله مسیح بریده شد. اشرف السلطنه در کنار بهره مندی از علوم خاصی که وی را به عنوان چهره ای متمایز با دیگر امین دیوان زاده ها معرفی می کرد علاقه زیادی هم به ورزش و بویژه به گود و زورخانه داشت، به همین مناسبت پس از اتمام و خاتمه نهضت جنگ در کوچه امیر مومن زورخانه ساخت که با دوستان و اعضای فامیل به ورزش می پرداخت و محل زورخانه ابتدا به زورخانه اشرف السطنه معروف بود. اشرف السطنه با تاج الملوک دختر حاج زین العابدین امین دیوان دوم وصلت نود و فقط یک پسر داشت آن هم حسن خان صفاری بود که به وفور عکس هایش در وبلاگ من هست ،انسانی عالم و وارسته بود لکنت زبان داشت ، باجناق عموی من سید نعمت الله توکلی و داماد ذو ریاستین و اصغر فیاض شهردار لاهیجان بود ، اشرف السلطنه پس از فوتش در صحن مسجد خمیر کلایه لاهیجان بخاک سپرده شد |
۱۳۹۳ مهر ۱۱, جمعه
ميوه اربه یا خرمالوی کوچک در جنگل هاي گيلان به صورت خودرو مي رويد. خرمالوی های میوه فروشی ها در حقيقت نوع پيوند يافته ي اين درخت مي باشد ميوه درخت اربه را درفصل پاييز از درخت مي چینند و داخل طشت یا تنه درخت تراشیده شده به گویش لاهیجانی "نو "یا ناو میریزند با پا له میکنند و در ضمن کمی خاکستر به آن اضافه میکنند شیرابه اربه له شده را از آن جدامیکنند و در دیگ و طشت بزرگ میریزند و با آتش چوب و هیزم میجوشانند تا غلیظ بشود و در طی سال بتدریج از آن استفاده میکنند
![]() |
| این عکس را محمد جواد رهروان لاهیجی هنرمند لاهیجانی در روستایی اطراف رودسر گرفته است ودر صفحه اش در فیسبوک گذاشته بود . که مرحله له کردن برای تهیه دوشاب اربه است ، همان شربتی که برای سیاه پله یا پلوی نذری ماه محرم در لاهیجان بکار میرود |
![]() |
| عکس از رضا خوشدل را |
![]() |
| عکس از رضا خوشدل راد |
![]() |
| بیجابجی و دوشاب برنج بوداده و اربه دوشاب خوراک های سنتی گیلان این تصویر را در یکی از صفحات غذاهای گیلکی گرفته ام |
۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه
سفید رود در خشکسالی امسال مهر ماه 93 سطح زیادی را آزولا گرفته بود و جریان آب کم بود
چای ایرانی وبلاگ جدیدی است که خوب شروع کرده است. مسئول وبلاگ آقای سید محسن سنجری، ذوق و شوق زیادی برای شناساندن تاریخ ایران و بیشتر لاهیجان دارد و روز به روز نوشته و عکس ومطالب و صفحات دارد بیشتر میشود ، ضمن عرض سلام و احترام برای ایشان آرزوی موفقیت می کنم. برای این کار فرهنگی درمورد چای ایرانی به ایشان صمیمانه تبریک میگویم . کارخانه چای هوخ تیف را به این شکل ندیده بودم ، سال هاست دوست داشتم از زوایای مختلف از اینجا خودم عکس بگیرم ولی راهم نمی دادند، وقتی این عکس را همراه چند عکس دیگر در صفحه چای ایرانی دیدم ذوق زده شدم . این عکس را خانم افسانه محتشم گرفته خیلی زیباست . پدرم چند عکس قدیمی تو آلبومش داشت و بارها برای ما تعریف کرده بود که کارخانه چای هوتیف را شرکت آلمانی ساخته بود که آن موقع در ایران راه سازی و ساختمان سازی میکرد، در سال هزار و سیصد و هفده توسط رضا شاه افتتاح شده بود و عکس ها مردم لاهیجان و رئوسا و مقامات اداری بصف ایستاده بودند و از جمله دختر عموی من زینت توکلی که آنموقع کودک دبستانی بود انتخاب شده بود که خوش آمد بگوید و دسته گل دست شاه بدهد در این عکس نفر اول شهردار دولو است که بعد از شهردار محمد تقی خان فیلسوفی آمده بود و بعد از بمباران شهریور بیست لاهیجان را ترک کرد او آبادانی بزرگی انجام داد . نفر چهارم دکترعلیرضا خان پاکپور پدر منوچهر است که رییس بیمارستان تازه تاسیس لاهیجان بود در باره منوچهر بازهم برای شما خواهم نوشت .
![]() |
| روز ورود رضاشاه برای افتتاح کارخانه چای هوختیف در سال هزار و سیصد و هفده است محل عکس جاده خاکی آب پاشی شده لاهیجان به لنگرود و ، ، ، اطراف استخر لاهیجان است که آنموقع بیرون شهر بحساب میآمد سمت راست دختران دانش آموز ایستاده انداین عکس را حتمآ پدر سیروس عکاس حسین چهره نگاری گرفته است . |
![]() |
| عکس زیبایی که خانم افسانه محتشم در وبلاگ " چای ایرانی " گذاشته شده است |
برای دیدن صفحه چای ایرانی این لینک را کلیک کنید
اشتراک در:
پستها (Atom)

























