۱۳۹۶ تیر ۸, پنجشنبه
۱۳۹۶ تیر ۶, سهشنبه
۱۳۹۶ تیر ۵, دوشنبه
۱۳۹۶ تیر ۴, یکشنبه
توپ پاره_نوشته همشهری حسین داریوش در اینستاگرام_پسرکم می گفت یکی از خانم های طبقه سوم بلوک بغلی تهدید مون می کنه که توپ تون رو پاره می کنم و به پلیس صدو ده زنگ می زنم بیان دستگیرتون کنند هیچوقت این حرف ها رو جدی نگرفته بودم چون در همین سن و سال با تمام مزاحمت هایی که برای همسایه هامون درست می کردیم و این تهدید ها رو شنیده بودیم ولی هیچوقت بیاد ندارم توپی داخل حیاط همسایه انداخته باشیم ولی به مابر نگردانده باشند حتی اگر با ترس و لرز و سر ظهر برای گرفتنش در خونه شون رفته باشیم . فکر نمی کردم بازی کردن در پارک پشت خانه این نوع تهدید شنیدن هم در پی دارد اما گویا بزرگ تر های این دوره زمونه یادشون رفته که خودشون یک روزی نوجوانی و جوانی کرده اندو همین بلا ها را سر دیگران آورده اند ، کودکیشون یادشون رفته و دردسر تمام مشکلات خواسته و نا خواسته زندگی رو با پاره کردن توپ سر بچه ها خالی می کنند. اشک های پسرم را با توپ پاره در دستش که کادویی دوستش هم بود را فراموش نخواهم کرد ای کاش ما بزرگ ترها یاد بگیریم حالا که خانه ها حیاط ندارند و گوشی و تبلت و بازیهای کامپیوتری دست از سر فرزندانمان بر نمیدارند حیاط دلمون را محل بازی کودکان کنیم .
۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه
یادی از" ملائکه " روزنامه فروش دوره گرد شهر ما_امروز در میان آرشیو اوراق یادداشت هایم یک بریده روزنامه ای از روزنامه ی اطلاعات ،چنان که در تصویر مشاهده می کنید پیدا کردم که بدون شک برای بسیار از شهروندان لاهیجانی جالب و چه بسا خاطره انگیز باشد. سید ابوطالب ستایشگر " معروف به " ملائکه " روزنامه فروش دور گردی بود که اغلب روزنامه ی اطلاعات را که شاد روان حمزه سعاتمند نمایندگی آنرا در لاهیجان داشت هر روز با سر دادن ِ " اطلاعات.. اطلاعات.. به مردم عرضه می کرد . او چون سواد نداشت پس از گرفتن روز نامه از دفتر نمایندگی به اولین کسی که برخورد می کرد می گفت : چند تا تیتر این روز نامه را برای من بخوان و او پس از گوش کردن به آنها یک تیتری که برایش مهم و مشتری آور بود انتخاب می کرد و آنرا با صدای بلند برزبان می آورد. بعضی از مواقع رندان برای اذیت کردن او تیتر هایی که خودشان ابداع می کردند و چه بسا پاره ای از آنها مسئله دار بود به او می گفتند و او بی خبر از همه جا آن تیتر را با صدای بلند فریاد می زد در روز نامه ی اطلاعات شماره 15693 مورخ سه شنبه سی ویکم امرداد ماه سال 2537-1357حورشیدی در زیر عنوان ِ " گزارش هایی از شمال " خبر در گذشت ملائکه" با عکسی از او به شرح زیر به چاپ رسید : " ملائکه " لاهیجان درگذشت. وی یکی از خادمین مطبوعات بود وسالها به کار روز نامه فروشی اشتغال داشت.- لاهیجان- خبر نگار اطلاعات-با کمال تاسف اطلاع یافتیم که " سید ابوطالب ستایشگر " معروف به " ملائکه" که سالهای متمادی سرگرم کار فروش روز نامه درلاهیجان بود، بدنبال یک بیماری در سن 64 سالگی در گدشت.جسد وی در میان تاثر وتاسف مردم لاهیجان به خاک سپرده شد. روزنامه اطلاعات : در گذشت سید ابوطالب ستایشگر را به بازماندگانش تسلیت می گوییم وبرای شان صبرو شکیبایی آرزو می کنیم. لاهیجان- سی ویکم خرداد ماه 1396- دکتر بهمن مشفقی
کتاب مصور "چهل مجلس" اثر پژوهشی پیمان عیسیزاده_نویسنده و پژوهشگر لاهیجانی
https://goo.gl/photos/xEBdYKUGoarzjYHY6
![]() |
| نبرد خونخواهی مختارثقفی_بقعه آقاسید احمد امیرشهیدلاهیجان. |
![]() |
| به معراج رفتن پیامبرص _بقعه آقاسید داود کیا_بیاربنه_لاهیجان |
![]() |
| حرکت اسرای اهل بیت باسرهای برنیزه شهدا_بقعه آقاسید داودکیا_بیجاربنه_لاهیجان |
![]() |
| نبرد حرباکفار_بقعه ملاپیرشمس الدین_روستای لاشیدان حکومتی لاهیجان. مشهدی آقاجان نقاش لاهیجانی |
![]() |
| به میدان رفتن حضرت علی اکبر_بقاع چهارپادشاهان لاهیجان...سمت راست به میدان رفتن قمربنی هاشم_بقاع چهارپادشاهان لاهیجان...سمت چپ |
استاد غلامحسین لاهیجانی 1316هجری قمری
۱۳۹۶ خرداد ۲۶, جمعه
بادیدن این عکس ونوشته یاد کودکی های خودم افتادم ، آنروزهای پرهیاهوی تابستان سی و دو قبل از مدرسه و نگرانی های من برای رفتن مدرسه ،جریان کودتای بیست و هشتم مرداد ، من که شش ساله شده بودم باید به کلاس اول میرفتم . مدرسه احمدقوام که در محوطه پروشگاه لاهیجان بود. محوطه ای بزرگ درواقع قسمتی ازصحرای لاهیجان بودکه شهرداری به قوام داده بودند تبدیل به پرورشگاه بکند یکسر محوطه کنارخیابان اصلی روبروی بیمارستان بود یک سرش به محله امیر شهید، دور تادورش را با پایه های چوبی و چندرشته سیم خاردار محصور کرده بودند . روز اول مهر که به مدرسه رفتیم نه معلم بود نه مدیر و نه ناظم تنها چندنفر مستخدم در مدرسه پرسه میزدند و از دور بچه هارانظاره میکردند و این وضع چهل پنجاه روز ادامه داشت و ما هرروز به مدرسه میرفتیم فقط و فقط بازی میکردیم . بعد ها متوجه شدم که همه معلم ها از ترس مصدقی یا توده ای بودن و یا انگ توده ای خوردن فراری بودند و سرکار حاظر نمیشدند .
۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سهشنبه
سوغات کربلا
۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه
۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه
عکس های آقای کیوان پندی در اینستاگرام
![]() |
|
عکس های آقای کیوان پندی در اینستاگرام
![]() |
|
۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه
بقعه آپيررضا در محله تكيه برلاهیجان را درآلبوم عکس سایت "لاهیگ" دیدم ، تاریخ خردادهفتاد و نه را دارد عکاسش مشخص نیست .
میشه گفت من هم شاهد زنده دعوا و آشوب اسمال کیجابودم_اسماعیل خدا ترس کردمحله ای معروف به "کبلا کیجا" این عکس را آقای کیوان پندی در اینستاگرام گذاشته بود با گوشی موبایلم اسکرین شات گرفتم
![]() |
| من هم شاهد شروع ماجرا بودم |
بچه که بودم شاهد دعوا و چاقو کشی وآشوب کیجای در لاهیجان بودم .البته نمیدانم چه سالی بود، سی و شش هفت بود. یادمه روزهای آخر تابستان بود و کم کم آماده می شدیم که به مدرسه برویم، مادرم منو با بردار بزرگترم به همراه پسرنوجوان کارگر منزل فرستاده بود مغازه آقای فریدون عیسی بخش قیش یا کمر بند چرمی بخریم، مغازه عیسی بخش نزدیک میدان چهار چراغ اول خیابان بازار نبش کوچه بن بست سینما ایران زیر ساختمان رادمنش ها دکان خرازی داشت. موقع برگشتن از میدان و فلکه چهارچراغ می گذشتیم صدای تصادف شنیدیم، دو ماشین پابدای روسی درست وسط میدان چهارچراغ اتفاق افتاده بود. بنظر میرسید تصادف عمدی بوده باشه. بعد از تصادف هردو راننده از ماشین خارج شدند، راننده ماشین عقبی مردی بلند قد هیکل دار با موهای بلند که فقط پیراهن سفید آستین بلند پوشیده بود کارد به دست خارج شد و بطرف راننده جلویی حمله کرد، آدم های اطراف میدان بطرف دعوا رفتند و ازدحام بیشتر و بیشتر شد . اولین باری بود دعوای چاقوکشی میدیدم ، تقریبآ با حالت دویدن از آنجا دورشدیم . کیجا لات درشت اندام وغول چماقی بود که آنموقع در رشت گاراژداشت و ماشین های سواری مسافرکش به لاهیجان میفرستاد. چند نفر درلاهیجان گاراژ تاسیس کرده بوند و مسافر به رشت میبردند ، کیجا آنرا دخالت در قلمروکاری خودش به حساب آورده بود و برای تسویه حساب به تنهایی ویک تنه به لاهیجان آمده بود که دعوا راه بیاندازد. دعوا و چاقوکشی وسط میدان ادامه داشت و کم کم خودش را به مغازه عزیز کفاش یا برادران پرتوی که کنار میدان و زیرعمارت مطلق ها بود رسانده بود و وارد بالکن مغازه شده بود و با پرتاب کفش وقالب و سایر ابزار به دعوا و چاقوکشی ادامه میداد . واین داستان ازصبح که شروع شده بود ساعت ها ادامه داشت و دعوای بین مردم لاهیجان و لات های هفت محله آنموقع لاهیجان و زخم و زیلی شدنشان تا غروب ادامه داشت و جمیعت زیادتر و زیادتر میشد واز دست پلیس و شهربانی و پاسبان خارج شده بود که ارتش دخالت کرد و سربازانی مسلح از رشت به لاهیجان آمدند و برای پراکنده کردن مردم شروع به تیر اندازی هوایی و سرو صدا نمودند و مردم را فراری دادند وکیجا را دستگیرو باخود به رشت بردند. حین تیر اندازی مردی بنام بندبونی تیر خورد وکشته شد. بند بونی یادم هست عصای زیربغلی داشت موقع راه رفتن می شلید، دکه ای دور میدان روبروی بانک تجارت امروزی که آن موقع هتل نوارچی بود ماست بندی داشت و ماست کوزه ای میفروخت. آنموقع این واقعه و دعوای لات ها خیلی سرو صداکرد و بسیاری ازمطبوعات آنرا انتشار دادند و رشتی ها سال ها برای مسخره کردن لاهیجانی ها از آن یاد میکردند و پز میدادند و افتخارمیکردند!... و دراین سالهای زیاد که باجوانان رشتی همکلاس و همدوره دانشگاهی و خوابگاهی و سربازی و همکار بودیم به شوخی و جدی و طعنه سرکوفت شنیدیم... برادران پرتوی و عزیز کفاش هرگز نتوانستند کفاشی را سرو سامان بدهند، مغازه کفاشی شانرا به حسن آقای قاسمی که روبروی مغازه کفاشی دکه آجیل و تنقلات داشت فروختند و شهرداری هر دو دکه ی حسن دکه و بندبونی ماست بند را از فلکه اصلی برداشت و برد.
اشتراک در:
پستها (Atom)



























