۱۳۹۷ اسفند ۸, چهارشنبه

خاطرات حسن محصصی از فعالان سیاسی لاهیجان در دهه‌ی بیست خورشیدی

 دکتر علی امیری_مهندس حسن خان  محصصی


تاریخ شفاهی گیلان خاطرات حسن محصصی از فعالان سیاسی لاهیجان در دهه‌ی بیست خورشیدی
مصاحبه و تدوین: علی امیری
مقدمه:
در تاریخ نگاری و بازشناسی وقایع گذشته توجه به موضوع یادمانده ­های کهنسالان بسیار مهم است. به خصوص در بررسی و تدوین تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی سده‌ی اخیر ضبط خاطرات رجال بازنشسته و شاهدان عینی رخدادها و نشر آن منجر به پربارتر شدن منابع مورد استفاده پژوهشگران شده است. به همین بهانه برای بالابردن توجه اهل نظر به ضبط خاطرات و یادمانده‌های بازماندگان قدیمی گیلان از این شماره بخشی با عنوان «تاریخ شفاهی گیلان» راه‌اندازی شده تا ناگفته ­های پیشینیان این دیار برای نسل‌های جدید گفته شود.
اولین بخش از این مجموعه به خاطرات شفاهی آقای حاج حسن محصصی اختصاص دارد. وی که در جوانی از فعالان دفتر حزب توده در لاهیجان به شمار می­رفت، سالها از مدیران سازمان جنگلبانی گیلان نیز بوده و سابقه دوستی و ارتباط با چهره‌های برجسته سیاسی و علمی سال‌های دور و نزدیک کشور را نیز با خود همراه دارد. نگارنده این یادداشت طی شش سال اخیر سلسله مصاحبه های با وی داشته که بخش نخست آن در ادامه آمده است. حاج حسن محصصی که در آستانه 94 سالگی قرار دارد، اکنون ساکن تهران می­باشد.

وضعیت لاهیجان در گذشته
در پاسخ به سؤال شما لازم است در ابتداء از دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان و به طور کلی از زمان نوجوانی و تربیت و پرورش آن زمان مقدماتی بیان کنم. دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی من تا هنگام استخدام در وزارت کشاورزی به طور کلی در زمان سلطنت رضاشاه گذشت. در این دوران (از سال 1310 به بعد) در تمام شهرهای شمال از طرف دولت اقدام به تغییر ساختار شهرها شده و در این شهرها که بازارها به شکل کوچه ­های وسیع پیچ و خم­دار و کاروانسراها و تیمچه ­هایی بود که دکان­ هائی به شکل قدیمی دارای اُرسی­ های چوبی بود و اُرسی­ ها شامل تخته­ های چوبی مربع یا مستطیل بود که این تخته­ ها را از پایین به بالا برده و در آن قسمت به طور موقت جاسازی شده و وقت غروب آن‌ها را به پایین آورده قفل می­کردند، صاحب دکان و شاگردانش از یک یا دو پلّه بالا رفته و در سطح دکان می‌نشستند و مشتری­ ها در جلو دکان روی سنگفرش ایستاده و کارهای خود را انجام می­داد. به طور کلی از خیابان­ های راست و مستقیم و درختکاری شده خبری نبود. در آن موقع چند بار به اتفاق پدر خودم به رشت و انزلی و لنگرود مسافرت کردم و آنجاها نیز به همین نحو بود که بالاخره به دستور دولت با نقشه­ کشی­ های قبلی شروع به احداث خیابان در شهرها کردند و در هر شهر اقلاً یک خیابان سرتاسری و یک یا دو میدان در آن خیابان احداث کردند و هم‌چنین موتور برق نیز به شهر لاهیجان آورده و با سیم‌کشی در شهرها و کوچه ­ها از شر چراغ نفتی خلاص شدند.
یادم می­آید دکان ­ها اکثراً فقط یک لامپ روشنائی 60 نصب کرده بودند که دارای روشنایی کمی بود و اوّل شب مأموری از طرف اداره برق به دکان ­ها مراجعه کرده و برای هر شعله چراغ 60 در حدود ده شاهی (نیم ریال) دریافت می­کرد. البته خیابان‌هایی که در لاهیجان احداث کرده بودند یکی شامل خیابان اصلی شهر از رودخانه واقع در اوّل شهر (سمت غربی) شروع و به استخر ختم می­گردید و دارای دو میدان یکی در وسط شهر و دیگری نزدیک استخر بود که هنوز هم وجود دارند. هم‌چنین خیابان دیگری از میدان دوم به طرف جنوب کشیده شد که تا حمام گلشن ادامه داشت و در آنجا میدانی احداث شد که در مقابل مسجد جامع است. البته آسفالت این خیابان­ ها دو سه سال طول کشید و در اول کار فقط در کنار سواره­ رو، جوی کوچکی برای عبور آب باران احداث شد و در کنار آن یک دیواره به عرض در حدود یک وجب با شفته و سیمان درست کرده و بعد از آن پیاده رو بود که بدواً به همان وضع خاکی و بعداً سنگ‌فرش و بالاخره موزائیک شد. این مختصری از تغییرات ساختمان شهرهای شمال بود.
یادم می­آید که برای ساختمان­ های شهرهای مازندران از شهرهای گیلان بنّا و معمار و کارگران را به زور به مازندران می­ بردند زیرا در آن‌جا اصولاً شهرها‌یی مثل رامسر و چالوس و نوشهر و نور وجود نداشت و به همین نحو بنّا و معمار نیز بسیار کم بود. در گیلان شهرها آبادتر از مازندران بود به طوری که وقتی به اتفاق پدرم و بعضی از بستگان به انزلی رفتم این شهر با بلوار و اسکله و کشتی­ ها به نظر ما یک شهر اروپایی می­شد.
 کتابفروشی­های لاهیجان در زمان رضاشاه
باری از وضع ساختمان شهرها بگذریم. در زمانی که من پا به مدرسه ابتدایی گذاشتم اصلاً کتابخانه  ای در لاهیجان نبود و دانش‌آموزان احتیاجات خود را از قبیل دفتر و مداد و کاغذ و دوات و کیف و جوهر و مرکب و غیره از خرازی­ ها و احیاناً از دکان­های بقالی تهیه می­کردند. فقط در آن موقع در تیمچه‌ی قیصریه که در جلوی مسجد جامع واقع بود، در یکی از حجرات آن شخصی به نام پدیدارنظر[1] نوشت افزار و بعضی اوقات کتاب­های درسی و شاید کتاب­ های دیگری داشت که این شخص پدرِ برادران پدیدارنظر بود. (یکی از آن‌ها سینمای کنار استخر را تأسیس کرد و دیگری در آبشار مهمانخانه داشت) در هر صورت بعد از احداث خیابان‌ها اشخاص ثروتمندی مثل دانشوران[2] و وزیری[3] و رادمنش[4] و توکلی[5] و دیگران در این خیابان­ها ساختمان­ های جدیدی ساختند و کم‌کم مغازه‌ها با دکورهای جدیدی احداث شد. در این میان دو کتابخانه (کتابفروشی) یکی به نام «معرفت» و دیگری کتابخانه «سعادتمند» تأسیس شد. در این کتابفروشی­ ها علاوه بر فروش کتاب، اقدام به کرایه دادن کتاب می­کردند که مشتری آنها اکثراً دانش آموز بودند و من یکی از مشتریان پر و پا قرص آن‌ها بودم. اولاً مدیر کتابفروشی «معرفت» حسین مسعودی[6] هم محلگی و آشنای قدیمی بود. یادم می­آید که اولین کتاب رمانی را که از ایشان گرفتم به نام «سیزده نوروز» بود که حاکی از وضع اجتماعی و فقر و نداری مردم در اواخر دوره‌ی قاجار و یک کتاب واقعاً تراژیک بود. البته تمام کتاب­ های رمان این کتابفروشی را من خواندم و کتابفروشی دوم کتابفروشی سعادتمند که دوست قدیمی من است که متأسفانه شنیدم از لحاظ بینایی دچار ناراحتی است.[7] تا موقعی که در لاهیجان بودم مرتباً از ایشان کتاب کرایه می­کردم و در این میان من با نویسندگان بزرگ فرانسه و انگلیس آشنا شدم و رمان­ های زیادی از نویسندگان بزرگ اروپای غربی و خوانده و از سرگذشت پادشاهان انگلیس و فرانسه و وضع اجتماعی این دو کشور در قرون 16 و 17 و 18 و 19 اطلاع پیدا کردم.
به جز این رمان­ های کرایه ­ای، در منزل پدرم غیر از کتاب­ های دینی تعدادی کتاب وجود داشت که این کتاب ها روزنامه ­های دوران مشروطیت ایران بود که آن‌ها را غالباً جدا جدا و بعضی از روزنامه ­ها که تعداد شماره هر روزنامه کم ولی اسامی آن‌ها زیاد بود چند روزنامه را با هم صحافی کرده و کتاب­ های بزرگی به قطع رحلی آماده کرده بودند. این روزنامه ­ها اکثراً چاپ تهران و دو سه روزنامه چاپ اسلامبول و قاهره بود که توسط ایرانیان روزنامه­ نویسِ مقیمِ ترکیه و مصر نوشته می­شد و برای مشترکین ش در ایران می­ فرستاد. یکی از آن کتاب­ها روزنامه «عصرجدید» چاپ تهران بود که شامل بیش از 50 شماره چندین صفحه­ ای به شکل کتاب بزرگی درآمده و من به علت بعضی رمان­ هایی که به طور سریال در هر شماره چاپ می­شد این روزنامه را زیاد خواندم. به خصوص که زمان انتشار آن برابر با جنگ جهانی اوّل بود.
با این توضیحات باید بگویم که اطلاعات من از تاریخ گذشته‌ی دنیا و تاریخ معاصر ایران نسبت به دیگر هم‌درسانم بیشتر بوده است. به علاوه در سیکل اوّل دبیرستان که هنوز وزارت معارف (آموزش و پرورش) آن موقع اقدام به چاپ کتاب­ های یکدست در تمام ایران نکرده بود، هر دبیرستان مطابق ذوق مدیران وقت کتاب­ های نویسندگان و مورّخان مختلف را به شاگردان درس می­دادند و ما در کلاس اوّل متوسطه تاریخ قدیم خاور نزدیک و خاور میانه و ایران را می‌خواندیم که مربوط به تاریخ دوران پنج هزار سال قبل از میلاد مسیح بوده و اغلب شامل تواریخ اساطیر و افسانه ­های ملّی و مذهبی بود. من که از شاگردان خوب و درس­خوان بودم و غالباً شاگرد اوّل می‌شدم، به خصوص به ادبیات و علوم طبیعی و تاریخ و جغرافیا خیلی علاقه­ مند داشتم. اضافه بر آن پدرم نیز یا شخصاً کتاب­ های تاریخی مذهبی تهیه می­کرد و یا از دیگران به طور امانت می­گرفت. من از آن‌ها کاملاً استفاده می‌کردم مثلاً باید بگویم دو جلد کتاب بزرگ (قطع رحلی) شامل بیش از هزار صفحه به نام «زندگانی محمد» که نویسنده‌ی آن یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان بنام آن موقع مصر به اسم «دکتر هیکل» که در ایران به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده از یکی از دوستانش گرفت که من قبل از پدرم تمام آن را خواندم، با این‌که بیش از 70 سال از آن موقع می­گذرد و من کتاب­ های زیادی چه از نویسندگان ایران و چه خارجی راجع به زندگی محمد(ص) خوانده‌ام کتابی بدان خوبی ندیده ­ام.
فضای سیاسی لاهیجان قبل از شهریور 1320
این شرح کوچکی از دوران تحصیل من در لاهیجان بود. از لحاظ سیاسی تمام ایران در آن سال‌ها دارای محیط بسیار بسته­ ای بود که هیچ‌کس از وضعیت کشورهای دیگر خبری نداشت و به وجود آمدن هر مؤسسه و کارخانه و هر چیز تازه برای مردم و بخصوص برای ماها که دوران نوجوانی را می گذراندیم هر چیز نوظهور و مترّقی را از پرتو توجهات رضاشاه می­دیدیم. بنابراین همه‌ی نوجوانان و جوانان طرفدار رژیم پهلوی بودند و در منازل پدران و مادران و اشخاص مُسن در حضور این قبیل نوجوانان و جوانان دهان خود را بسته و از شاه و رژیم حرف بد نمی­زدند. بخصوص که در آن موقع کشف حجاب زنان صورت گرفته و از طرف دیگر تشکیل دسته­ های عزاداری و روضه خوانی موقوف و تعطیل شده بود. خلاصه همه‌ی ماها چشم و گوش بسته دعاگوی رژیم و شاه بودیم. از طرف دیگر با خواندن تاریخ ایران در قرن 18 تا دهه‌ی دوم و سوم قرن 20 میلادی کاملاً با سیاست­ های استعماری روس و انگلیس در ایران آشنا شده و در اوایل قرن 20 مواجه با ترقّی دولت آلمان و ظهور هیتلر در آن‌جا و بالاخره جنگ دوم جهانی شدیم که باز هم مورد هجوم نیروهای روس و انگلیس قرار گرفتیم در این اوضاع جوانان بیشتر به طرف آلمان و رژیم آن گرویده و همگی طرفدار آلمان شدند.
این احساساتی که مردم و جوانان بروز می­دادند فقط بر مبنای نفرت از عملیات روس و انگلیس در دو قرن اخیر به ضرر ایران و هم‌چنین تبلیغات شدید بر ضد دولت شوروی و مرام کمونیستی بوده و طرفداری از آلمان نیز فتوحات و پیشروی برق آسای نیروی آلمان­ ها در اروپا و بخصوص در شوروی بود که هجوم نیروی شوروی و انگلیس به ایران در شهریور 1320 و بمباران شهرهایی مثل لاهیجان که کاملاً بی­ دفاع بودند مزید بر علت شد. در این میان تبلیغات رادیو آلمان و سخنرانی­ های آتشین شاهرخ فرزند ارباب کیخسرو زردشتی وکیل پاک سرشت و وطن­خواه ایران در رادیو برلن، جوانان بی­اطلاع از همه جا را فقط ظاهراً طرفدار آلمان می­ساخت. باید این را هم اضافه کنم که این شاهرخ مبلّغ رادیو آلمان پس از خاتمه‌ی جنگ به ایران آمده و مدتی نیز رئیس رادیو ملّی ایران بود و بالاخره معلوم شد که در همان موقع جنگ و نطق­های آتشین خود یکی از جاسوس­های «اینتلجنت سرویس» انگلیس بوده و در پناه کارکردن و نطق ­های آتشین خود در رادیو آلمان گزارش ­های جاسوسی خود را به انگلستان می ­فرستاد و نتیجه این کار او این شد که پدرش که وکیل چندین دوره در مجلس شورای [ملّی] ایران بوده و از مردان پاکدامن­ ایران به شمار می­رفت به ازای خدمات ظاهری پسرش به آلمان در رادیوی آن‌ها و فحش­هائی که به رضاشاه و سیاست­مداران ایران می­داد، به اشاره‌ی مقامات رضاشاهی کشته شد.
ورود به فعالیت­های سیاسی
در هر صورت منظورم این است که در آن موقع جوانان و دیگر مردم از سیاست و مرام­ های مختلف احزاب و دستجات سیاسی که پس از واقعه‌ی شهریور 1320 و رفتن رضاشاه از ایران مثل قارچ روییده بودند چیزی نمی­ دانستند و فقط تحت‌تأثیر نوشته­ های احساساتی و تبلیغات دروغین این احزاب قرار گرفته بودند. من هم یکی از همین گمراهان بودم که در انتخابات دوره‌ی چهاردهم مجلس در سال 1322 به طور داوطلبانه برای یکی از کاندیداها به نام عبدالرضا آزاد[8] وکیل دادگستری که لاهیجانی بود فعالیت می­کردم البته ایشان از نظر تحصیلات و دانش سیاسی و دیگر صفات ابداً قابل قیاس با دو داوطلب دیگر یعنی دکتر رضا رادمنش و دکتر اسدالله آل­بویه نبود. چرا که این دو نفر از تحصیلکرده‌های ممتاز از اروپا بودند. دکتر رادمنش دارای تحصیلات عالی در رشته‌ی فیزیک بود و آل بویه دکتر در رشته‌ی ریاضیات و هر دو از استادان دانشگاه بودند.
شناخت من از دکتر رادمنش فقط خواندن خبر بازداشت 53 نفر در سال 1316 و اخبار راجع به محاکمه آن‌ها بوده است و تنها همین را می­ دانستم که رادمنش فرزند یکی از خانواده­ های اعیان لاهیجان است و طرفداری من از انتخاب عبدالرضا آزاد بر اثر همان تبلیغات ضد کمونیستی سالهای قبل بوده وگرنه به عبدالرضا آزاد ابداً علاقه­ ای نداشتم و می‌دانستم که او هیچ وقت انتخاب نخواهد شد. باید این موضوع را اضافه کنم که من پس از گذراندن سیکل اوّل متوسطه (کلاس سوم دبیرستان) دوره دوم متوسطه را در دبیرستان کشاورزی کرج تحصیل کرده و در این مدت با شاگردان مناطق مختلف کشور آشنا شدم. در کلاس ما بیش از 80 نفر محصل حضور داشت که از سی و سه شهر مختلف ایران آمده و مدت دو سال شب و روز باهم بودیم و هم‌چنین چون دانشکده‌ی کشاورزی هم در همان‌جا بوده با دانشجویان نیز آشنایی و معاشرت داشتیم بخصوص دانشجویان اهل گیلان و اتفاقاً از بین همین دانشجویان دوستان زیادی پیدا کردم که روابط ما تا سال‌های زیاد به طور بسیار صمیمانه با آن‌ها ادامه داشته و هنوز هم ادامه دارد به جز آن‌هایی که از این دنیا رفته ­اند.
استخدام در وزارت کشاورزی و وقایع شهریور 1320
من بعد از خاتمه‌ی تحصیلات دوره‌ی متوسطه از طرف اداره‌ی کل کشاورزی آن روز (که بعداً تبدیل به وزارت شد) استخدام شدم و به خوزستان رفته و رئیس یک بنگاه کشاورزی در شهر شادگان شدم. اهالی این شهر اکثراً عرب بودند و فقط روساء و کارمندان ادارات و عده­ای تاجر و کاسب غیرعرب از جاهای دور و نزدیک در آن‌جا خدمت می‌کردند. من یک سال در شادگان خدمت کردم و با زحمات زیاد پدرم بالاخره در مرداد 1320 به اداره کشاورزی شهرستان شهسوار (که دفتر اداره در رامسر بود) منتقل شدم.
شش روز پس از ورودم به رامسر واقعه‌ی سوم شهریور و هجوم ارتش شوروی به شمال رخ داد که یکی از نتایج آن بمباران لاهیجان و کشته شدن حدود سی نفر از جوانان در میدان مرکزی شهر بود. عده‌ی زیادی از کشته شدگان شاگردان دبیرستان و هم مدرسه­ ای من بودند. در این میان تمام مردم رامسر هم از شهر فرار کرده و به جنگل‌ها و روستاهای دور دست جنگلی رفتند. من هم با عده ­ای از اهالی به جنگل رفته یک شب در آن‌جا توقف کرده و فردای آن شب به رامسر برگشتیم. جالب آن‌که تعداد مردمی که رامسر را ترک نکرده بودند از انگشتان دو دست تجاوز نمی­ کرد. بالاخره قهوه‌خانه­ ای در کنار دریا پیدا کرده با قرارداد با قهوه ­چی در آن‌جا توقف کردم تا آن‌که با آمدن یکی دو نفر از اهالی لاهیجان که فرزندان زخمی خود را برای معالجه به رامسر آورده بودند. (آن موقع لاهیجان و لنگرود و رودسر فاقد بیمارستان بود) از جزئیات بمباران لاهیجان باخبر شدم.
در رامسر بیمارستانی به وسیله‌ی دربار ساخته شده بود که یک دکتر آلمانی در آن‌جا مشغول کار بود. وقتی اخبار بمباران لاهیجان را شنیدم به اتفاق یک نفر از کارمندان که همشهری بودیم پیاده از رامسر به لاهیجان آمدیم. بعد از یک ماه مجدداً به رامسر برگشتم که خوشبختانه شرایط به حالت اولیه برگشته بود و ادارات و مردم به کارهای خود مشغول بودند. من مدت یکی دو ماه در رامسر مشغول کار بودم که به عنوان رئیس بخش کشاورزی شهسوار و پس از آن با همین سمت به لنگرود رفتم.
در اواخر حکومت رضاشاه چون ایشان تمام دهات رودسر و لنگرود را (تا نزدیکی لیالستان) خریده بود لذا این شهرها جزو مازندران به حساب می­آمد اما چند ماه بعد از واقعه شهریور 1320 و خروج رضاشاه از کشور مجدداً لنگرود و رودسر جزو گیلان شدند و من هم بالطبع کارمند گیلان شدم. از همین موقع انتخابات دوره‌ی چهاردهم مجلس شورای ملی شروع شد که شرح فعالیت خود را مختصراً شرح دادم. در دوران انتخابات، من به علت رفتن به خدمت وظیفه سربازی به اداره نمی­ رفتم و چون حوزه‌ی رأی‌گیری نماینده‌ی لاهیجان از آستانه و حسن کیاده و سیاهکل شروع شده و به لنگرود و رودسر ختم می­ شد و هم‌چنین روستاهای عمارلو جزو این حوزه بود که فقط یک وکیل داشت، بنابراین من در طول ده روز اخذ رأی چند روز هم در لنگرود فعالیت داشتم.
آشنائی با حزب توده
باید این را اضافه کنم از آن‌جایی که به مطالعه‌ی روزنامه و کتاب از زمان نوجوانی علاقمند بودم در تمام این سال‌های تحصیل و کارمندی از خواندن و مطالعه کتاب و روزنامه غفلت نکردم. به طوری که در دانشکده‌ی کشاورزی از مشتریان پر و پا قرص کتابخانه برای خواندن روزنامه بودم. بعد از شهریور 1320 روزنامه ­های مختلف مثل قارچ روئیدند و همین نویسندگان بخصوص نویسندگان دست چپی از فضای آزاد سیاسی استفاده کرده و کتاب­ های زیادی منتشر کردند. از جمله کتاب­ های سریالی که به وسیله‌ی روزنامه­ ها منتشر شد یکی «بازیگران عصر طلائی» به قلم «ا. خواجه نوری» بود که به شکل جزوه ­های ده، پانزده صفحه ­ای به طور هفتگی انتشار می­یافت و هم‌چنین جزوه­ های دیگری به نام «پهلوانان دورة دیکتاتوری» به قلم ارسلان خلعتبری که در آن‌ها شرح حال و رفتار و کردار سیاستمداران از اوایل مشروطه تا دوران رضاشاه را بیان می­کردند. در این میان علاوه بر خواندن این کتاب­ها و روزنامه ها با عده­ ای از دوستان مدرسه ­ای خود از قبیل دکتر صادق پیروز و عباس دیوشلی و ابوالحسن ضیاءظریفی و چند نفر از دوستان دانشجوی کشاورزی کرج گفتگو و بحث­ هایی داشتم که به این وسیله با اهداف حزب توده ایران آشنا شدم. بالاخره در یکی از مسافرت ­های خود به تهران فرم عضویت در حزب را با معرفی دو نفر (دکتر صادق پیروز و عباس دیوشلی) در اداره‌ی دفتر روزنامه «مردم» پر کردم و به لاهیجان برگشتم. 



1. کاس آقا پدیدارنظر از اهالی محله‌ی غریب آباد لاهیجان بود. پدرش محمدجان در دوره تزار با تجار روس داد و ستد تجاری داشت و به قلی اوف مشهور بود. اما بعد از سر کار آمدن بلشویک‌ها سرمایه اش ضبط شد و دچار ورشکستگی گردید. کاس آقا بعدها در کنار برادرش حسن اسلام نظر به مدیریت تماشاخانه وی مشغول شد.
2. حاج کریم دانشوران که به ارباب اشتهار داشت.
3. مهدی­خان وزیری پسر حاج تقی وزیری از تجار سرشناس و بانفوذ آن دوره.
4. تقی­خان رادمنش برادر کوچک دکتر رضا رادمنش که مدتی برای حزب توده در لاهیجان فعالیت کرد.
5. حاج سید نعمت­ الله توکلی از مشهورترین و بانفوذترین تجار لاهیجان در عصر پهلوی بود.
6. وی بعدها در شهرداری و فرمانداری صاحب سمت­ هایی شد. چند بار نیز به عضویت انجمن شهر لاهیجان در آمد.
7. حمزه سعادتمند از نخستین فعالان مطبوعاتی لاهیجان در دوره پهلوی اول و دوم بود. نمایندگی چند روزنامه کثیرالانتشار را در لاهیجان بر عهده داشت و محل کارش همیشه پاتوقی برای روشنفکران بود. وی چندی بعد از این مصاحبه در نود و هشت سالگی از دنیا رفت.
8 . از نخستین وکلای رسمی عدلیه و دادگستری در لاهیجان که چند بار خود را کاندیدای مجلس نمود اما هیچ‌گاه به توفیقی دست نیافت.


مجلس شورای ملی و خاطره‌هایی که از انتخابات دوره‌های مختلف در لاهیجان دارم دکتر بهمن مشفقی




مجلس شورای ملی و خاطره‌هایی که از انتخابات دوره‌های مختلف در لاهیجان دارم
  
 دکتر بهمن مشفقی
اندکی بیش از یک‌صد سال از انقلاب مشروطیت می‌گذرد. انقلابی که اولین دست‌آوردش عدالت‌خانه که به مجلس شورای ملی معروف شد. نمایندگان این مجلس بر طبق قانون اساسی از سوی مردم با توجه به تقسیمات کشوری انتخاب می‌شد.
هر چند در طول عمرم هیچ‌گاه نقشی در انتخابات دوره‌های مختلف مجلس شورای ملی نداشتم و وقتی هم که به سن رأی دادن رسیدم از آن‌جا که در هیچ دوره‌ای کاندیدای مورد علاقه و همفکر نداشتم در نتیجه در انتخابات شرکت نمی‌کردم. اما خاطراتی هرچند مختصر از هیاهوی دوره‌های مختلف انتخابات دارم که شرح آن برای درج در تاریخ انتخابات این شهر چه بسا مفید باشد.
اولین خاطره‌ام از انتخابات مجلس شورای ملی به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد که در شرح آن در خاطراتم آمده است: در انتخابات دوره شانزدهم مجلس ملی که در سال 1328 شمسی صورت گرفت من دوازده سال داشتم. در آن زمان در لاهیجان سه نفر بیش از همه نام‌شان به عنوان کاندیدای انتخابات مجلس شنیده می­شد: یکی غلامحسین ابتهاج و نیز آقای علی اکبر دیهیم و سومی ابوالفضل آل‌بویه بود. احساساتی‌ترین و فعال‌ترین آنها علی اکبر دیهیم بود که مرتباً در حال سخنرانی و جمع کردن مردم به دور خود بود و هر وقت وی با گروهی از هواداران خود از جلو منزل ما رد می‌شد من بلافاصله قاطی جماعت می‌شدم و با آنها هم صدا شده و فریاد می‌زدیم:
داس و تبر و تیشه  ابتهاج وکیل نمیشه!
و من در حالی که نه ابتهاج و نه دیگر کاندیداها را اصلاً نمی ­شناختم، فقط دلمان را با هیاهویی که علی اکبر دیهیم بیشتر از دیگران راه انداخته بود خوش می­کردیم!
روزی همراه آن جمعیت و در حالی که علی‌اکبر دیهیم پیشاپیش جمعیت حرکت می‌کرد، به طرف تلگراف خانه شهر حرکت کردیم. از قرار علی اکبر دیهیم می‌خواست در خصوص تخلفاتی که در جریان انتخابات مشاهده کرده بود از طرف خود و جمعی که با او بودند به تهران تلگرافی مخابره نماید. وقتی متن تلگراف را از بالکن ساختمان تلگراف خانه برای جمعیت حاضر قرائت کرد همه به مدت چندین دقیقه ابراز احساسات کردند و او گوش‌هایش را گرفته بود و فریاد می‌زد: «بلندتر! بلندتر! این فریادهای شما تهران را می‌لرزاند!» و ما هم باور می‌کردیم و فریادهای‌مان را بلندتر می‌کردیم!
بعدها که بزرگ و بزرگ‌تر شدیم، فهمیدیم که تهران هیچ‌گاه به فریاد شهرستان‌ها کوچک‌ترین توجهی ندارد تا چه رسد که از آن فریادها بلرزد!
سرانجام غلامحسین ابتهاج با خیال جمع از صندوق بیرون آمد. هنوز این چند مصرع از اشعار علی اکبر دیهیم یادم است که می‌گفت:
دیهیم  نمـاینــدة لاهیجـان است      او لایق مجلس بهــارستـان  است
هم هست به دانشکده جنگ استاد      هم مایه فخـر و شرف ایران است
انتخابات دیگری که شاهد بودم انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی بود که در اردیبهشت سال 1331شمسی آغاز شد و من در آن سال پانزده سال داشتم. در این دوره هم اسم دو کاندیدای انتخابات بیش از همه بر سر زبان‌ها بود.
یکی شادروان عبدالرضا آزاد وکیل پایه یک دادگستری که لاهیجانی‌الاصل بود و دیگری مهندس شمس‌الدین غروی بود که اهل رودسر و ریشه در روحانیت داشت. از آنجا که مردم لاهیجان علاقمند بودند که نماینده‌شان از شهر لاهیجان باشد این بود که شرکت چشمگیری در انتخابات داشتند. به طوری که به نظر می‌رسید موفقیت عبدالرضا آزاد حتمی باشد. اما مهندس شمس‌الدین غروی با اختلاف جزیی از او به مجلس راه یافت. شایع بود که ریشه در روحانیت داشتنِ مهندس غروی و توصیه‌های آیت‌الله کاشانی در پیروزی او بی­تأثیر نبوده است.
بعد از کودتای ننگین انگلیسی آمریکائی 28 مرداد با وجود این‌که به سن رأی دادن رسیده بودم، ولی به دلیل اینکه دولت‌ها دخالت آشکاری در انتخابات داشتند و در اغلب شهرها افرادی بودند که مردم به آنها «وکیل ساز» و «وکیل تراش» می‌گفتند. چون آن‌ها در هنگام انتخابات برای حفظ منافع شخصی‌شان بیشتر از کاندیدای مورد نظر دولت حمایت می‌کردند و ماه‌ها قبل از آغاز انتخابات سکان انتخابات را به اشکال مختلف در دست می‌گرفتند و اغلب هیئت‌های نظارت بر انتخابات و ریاست اجرایی انتخابات از میان آنها انتخاب می‌شد. از کسانی که در این زمینه اغلب نامشان برده می‌شد شمس محمدی، اصمعی، کنفی، عبدمحمودی، محمد کریم، ایرج یاورزاده، اصغر فیاض، اصغر صفاری، اقبال امین و… بودند. در ضمن دو  نفر از مالکان مطرح یعنی قنبرخان چهاردهی و احمد خسروی هم نقش فراوانی در انتخابات دوره‌های مختلف داشتند. تنها انتخابات مجلس شورای ملی که از نزدیک شاهد دخالت دولت و عوامل گوش به فرمان دولت در منطقه بودم انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی بود.
این انتخابات در سال 1339 شمسی انجام شد و من در آن سال دانشجوی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران بودم و دو کاندیدای مطرح این دوره در لاهیجان یکی سرتیپ محمدعلی صفاری و دیگری رحیم‌خان صفاری بود. از آنجا که من همیشه علاقمند بودم که نمایندة شهر لاهیجان فردی تحصیل کرده و روشنفکر و منتقد باشد و همه این خصوصیات در رحیم‌خان صفاری جمع بود. این بود که به حمایت از او برخاستم. اما حاکمیت با حسابی دقیق برای جلوگیری از راه یافتن چنین شخص مبارز و روشنفکری به مجلس رقیب قدری برایش ساخته بود که از همان آغاز معلوم بود که صندوق سازانِ وکیل تراشان شهر جانب او را خواهند گرفت و این شخص سرتیپ محمدعلی صفاری کهنه سرباز رژیم طاغوت بود. او هم با نفوذی که در منطقه داشت سعی نمود به هر وسیله‌ای که شده است رحیم‌خان صفاری را وادار به استعفاء از کاندیداتوری انتخابات نماید. رحیم‌خان تا شب انتخابات مقاومت نمود اما دستگاه حکومت درست در شب فردای روز انتخابات هیئتی از رشت که عبارت بودند از استاندار وقت، رئیس رکن دوم پادگان رشت، رئیس شهربانی رشت، رئیس دادگستری رشت و چند تن از افراد صاحب نفوذ استان به ملاقات رحیم‌خان صفاری آمدند تا او را وادار به استعفاء از کاندیداتوری نمایند. خودِ رحیم خان صفاری ماجرای آن شب را برای من چنین تعریف کرد:
«وقتی از حضور آنها شگفت زده شده بودم، پس از بحث‌های فراوان، قرآنی را که با خود آورده بودند به طرف من گرفتند و گفتند: رحیم‌خان! به این قرآن قسم اگر فردا پایت به خیابان بیاید ترا خواهند کشت و مصلحت تو در این است که از کاندیداتوری استعفاء بدهی!»
در آن شب رحیم‌خان صفاری را وادار کردند که استعفایش را کتباً به آنها تسلیم کند. هنوز بعد از گذشت پنجاه سال از آن تاریخ متن استعفای رحیم‌خان از کاندیداتوری انتخابات دورة بیستم را به خاطر دارم که خیلی خلاصه و پرمعنی اعلام کرده بود:
«همشهریان عزیز! اینک که انتخابات از آزادی اشباع شده است مصلحت را در این می‌بینم که استعفای خود را از کاندیداتوری انتخابات این دوره اعلام نمایم. از شما می‌خواهم که آرامش را حفظ کنید. ساعت 10 شب لاهیجان، رحیم صفاری»
در همان شب به میزان وسیعی این استعفاء در سرتاسر شهر پخش شد. شادروان رحیم صفاری در خصوص اصرار حاکمیت به وادار کردن او به استعفاء به من گفت: «حاکمیت همیشه وحشت زیادی از راه یافتن فردی روشنفکر و آزادی‌خواه و منتقد به مجلس شورای ملی داشت، به همین جهت یک نفر نظامی شناخته شده را که اگر خود را از هر حوزه‌ای حتی تهران کاندیدا می‌کرد به مجلس راه می‌یافت، عمداً از حوزه لاهیجان در مقابل من کاندیدا نمود تا از راه یافتن من جلوگیری نماید.»
 لاهیجان – ششم اردیبهشت‌ماه 1389

۱۳۹۷ اسفند ۶, دوشنبه

رژه رفتن ورزشکاران زورخانه باشگاه سام لاهیجان روی چمن زمین فوتبال لاهیجان

معمولآ هر سال عصر روز چهارم آبان روز تولد محمدرضا شاه گروه های مختلف مردمی و از جمله ورزشکاران و باستانی کاران از جلوی عکس شاه و . فرماندار و سایر مسئولین رژه می رفتن و تا ساعت ها با شادی و دست زدن ها ایستاده دور تا دور زمین فوتبال به تماشا می ایستادند.
نفر اول ستون چپ ناصرعطارحمیدی که در چرخ زدن های طولانی داخل گود زوخانه بی رقیب بود ناصر اقا بابای مدرسه بود وبازنشسته آموزش و پرش است ، اکبر اقا فتوحی با قدی بلند مامور آتش نشان بود ، یکی به آخر ستون ، روانشاد خوشدل که  آرایشگر بود را شناخته ام .

۱۳۹۷ اسفند ۴, شنبه

مرد همیشه ورزشکار "منوچهر سرفراز" رشته ورزشی اش تربیت بدنی و پرورش اندام است.مدال طلای پیشکسوتان 2010 فیلیپین را دارد


منوچهر سرفراز, ابوالحسن نژاد قنبر, غلامرضاتختی
منوچهر سرفراز که بازنشسته آموزش و پروش لاهیجان است، آدمی با اخلاق پهلوانی است. همه مردم کبلایی صداش می کنند درحالی که هیچوقت کربلا نرفته است. منوچهر بار ها مدال و جایزه دریافت کرده است و بازو بند و کمربند قهرمانی گرفته است. منوچهر درسال 2010 میلادی در کشور فیلیپین در رده سنی پیشکسوتان مدال طلای آسیا را گرفته است. منوچهر می گفت کمربندش راکه جایزه گرفته بود به یکی از دوستانش قرض داده بود تا در مسابقه ای شرکت بکند ولی در همان محل کمربندش را دزدیدند.
 منوچهر خودش برایم تعریف کرد که سال سی و هشت با عده ای از دانش اموزان ومربیان از جمله مش ابول قنبر نژاد برای مسابقات ورزش دانش  آموزی عازم ساری شدیم .در روز افتاحییه وقتی وارد سالن مسابقات شدم چون قیافه بزرگ و ورزیده ای داشتم همه ی جمعیت با سر و صدا برایم دست زدند وتشویقم کردند، اون پایین و جلو غلامرضا تختی را دیدم که بادست به من اشاره می کرد که بروم کنارش بشینم و بعد مش ابول هم وارد شد. چند دقیقه ای غلامرضا تختی با من خوش وبش کرد و سئوآل هایی ازمن کرد و من جواب دادم.
منوچهر همسایه ما در محله خمیرکلایه لاهیجان بود . هم مدرسه ای و هم بازی بودیم . پدر منوچهر شعبان خان سرفراز مردی پر جنب و چوش و صاحب هتل ایران نزدیک چهار چراغ لاهیجان بود . میر شکار بود  خانه شان که انتهای کوچه ی طویل بود دکترفروردین نام داشت حالا شده کوچه شهیدعبدالله بروشان سگ های شکاری زیادی داشتند.من و برادرم دوره کودکی که به خانه شان می رفتیم دیده بودم منوچهر وسط خشت های سرخ قدیم ساخت لاهیجان را  سوراخ کرده بود و به چوب صاف له و آزاد می کرد، تمرین وزنه برداری می کرد .    
  

۱۳۹۷ بهمن ۲۹, دوشنبه

اپلیکیشن پیشکسوتان فرهنگ و هنر لاهیجان_هوشنگ ضیاء شمس به عنوان «خبرنگار»؛ محمدعلی حقانی فر «بازیگر»؛ کیومرث صفابخش «عکاس»؛ حسن تقی پور « آهنگساز»؛ محمد رهروان «بازیگر »؛فریدون محمد دوست لاهیجانی«عکاس» از جمله افردی هستند که بیوگرافی آنها دراین اپلیکیشن امده است .



از اپلیکیشن تعدادی از پیشکسوتان فرهنگ و هنر لاهیجان رونمایی شد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی ابریشم ،  ویژه برنامه رونمایی از اپلیکیشن تعدادی از پیشکسوتان فرهنگی و هنری لاهیجان عصر روز شنبه ٢٧ بهمن ٩٧ با حضور جمع کثیری از اصحاب فرهنگ و هنر این شهر در سالن شهید باهنر برگزار شد.
درابتدای این مراسم نگار نادری رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لاهیجان ضمن خیر مقدم به حاضرین گفت: خوشا به سعادت جامعه ای که در آن مفاخر بر صدر نشیند و قدر ببینند . خداوند را شاکرم که به همت دو تن از بزرگواران عرصه هنر آقایان شاملو و اسدالله جباری شرایط رونمایی اپلیکیشن ۶ تن از بزرگان فرهنگ و هنر شهرستان لاهیجان فراهم گردید. جامعه امروز بیش از هر زمان به افراد مهربان و دلسوز نیاز دارد افرادی که دلشان برای کشور و همنوعشان می تپد هنرمندان واقعی از این دست افراد هستند.آنها وظیفه‌شان تأثیرگذاری و ساختن جامعه سالم برای خوب زیستن است .
وی در ادامه افزود: مدتی است که مشارکت اجتماعی رنگ باخته است .برخی تمام منفعتشان در بدگویی و تفرقه انداختن است به شخصه از افرادی که صادقانه و بی ریا هدفشان ارتقای فرهنگ و هنر است قدر دانی و تشکر می کنم. اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لاهیجان مدیون هنرمندانی است که دغدغه فرهنگی داشته و بدون چشم داشت در کنارمان هستند.
نادری اضافه کرد: امروز ٦ بزرگوار در عرصه فرهنگ و هنر معرفی می‌شوند و از اپلیکیشن آنها رونمایی می گردد . هیچ قصد و غرضی برای انتخاب در کار نبوده و نیست و کسی جز دو هنرمند سازنده در انتخاب دخالت نداشتند آقایان شاملو و جباری بر اساس تجارب ، تخصص و ادای دین به بزرگان فرهنگ و هنر دست به کار شده و در مرحله اول بدون هیچ اولویتی از این پیشکسوتان یاد کردند. مرحله بعد به زودی آغاز می شود، آقایان شاملو و جباری به سراغ دیگر بزرگان شهر خواهند رفت یاریگرشان باشید تا بتوانند در این گام موثر،  ماندگار بوده و اپلیکیشن سایر بزرگان شهر را در دیگر حوزه‌ها تولید نمایند.
هوشنگ ضیاء شمس به عنوان «خبرنگار»؛ محمدعلی حقانی فر «بازیگر»؛ کیومرث صفابخش «عکاس»؛ حسن تقی پور « آهنگساز»؛ محمد رهروان «بازیگر »؛فریدون محمد دوست لاهیجانی«عکاس» از جمله افردی هستند که بیوگرافی آنها دراین اپلیکیشن امده است .

تشکر از خانم فهیمه فتحی زاده که این عکس های زیبای لاهیجانی هارا در صفحه اینستاگرامش به اشتراک گذاشته است.


فهیمه خانم فتحی زاده برای این عکس پدر بزرگش در اینستارگرام  نوشته اندکه  
 این عکس مربوط به پدربزرگ مادری ام مرحوم "ابراهیم رحیمی بشر" ملقب به رحمت علیشاه به همراه دراویش، دوستان و معتمدین محلی لاهیجان است. تاریخ این عکس به حدود هفتاد سال قبل بر می گردد. پدربزرگم نفرنشسته در وسط ردیف پایین است درحالیکه عکس قطب خود حاج مطهرعلیشاه شیرازی را در دست دارد.
.
پدربزرگم هرسال بمدت یک هفته مراسم دیگ جوش داشتند که دراویش در آن مراسم، آداب مخصوصشان را انجام می دادند و سپس با آبگوشت اطعام می شدند و در حال حاضر مقبره ایشان درحیاط مسجد امیر شهید لاهیجان است و روی سنگ قبرشان علامت کشکول و تبرزین مخصوص دراویش حک شده است.
.
حاضرین درعکس ازسمت چپ ایستاده نفرسوم مرحوم رسول سپهر شاعرمعروف لاهیجان، نفر چهارم مرحوم حاجی حمیدی، نفر پنجم مرحوم حاجی سعادت و نفر هفتم مرحوم درویش حاجی کنفی که همه ی آنها ازمعتمدین محلی لاهیجان قدیم بودند.

اولین بار است که عکس شاعر لاهیجانی رسول سپهری را می بینم که در این عکس تبرزین درویشی به دست گرفته است. یک نفرهم کشکول درویشی در دست دارد ، حاج حمیدی هم انگاری سینی یا بشقاب اسامی پنج تن را دارد و لابد در دستان حاجی کنفی نهج البلاغه یا کتاب درویشی دارد. حاجی سعادت لابد پدر احمد سعادت است.
ایکاش بقیه افراد هم شناخته می شدند.


خانم فهیمه فتحی زاده : این عکس در سال هزار و سیصد و سی شمسی گرفته شده و مربوط به سلسله ی خاکساریه جلالی است.
حاضرین در عکس نفر اول از سمت چپ پدربزرگ مادری ام بنام مرحوم ابراهیم رحیمی بشر معروف به حاجی خان و ملقب به رحمت علیشاه، نفر وسط مرحوم مشهود علیشاه لنگرودی، نفر سوم مرحوم مرتضی خان رحیمی بشر عموی مادر مرحومه ام کشور رحیمی بشر، نفر نشسته ازسمت چپ مرحوم درویش مشتاق علیشاه شیرازی و نفر بعد مرحوم سیدآقا می باشند. این عکس توسط استودیو عکاسی زیبا ی رشت گرفته شده است.
.



خانم فهیمه فتحی زاده : اینعکس قدیمی مربوط به مرحوم ابراهیم رحیمی بشر، پدر مادر مرحومه ام کشور رحیمی بشر و دایی ام بهمن رحیمی بشر است. ایشان معروف به حاجی خان و ملقب به رحمت علیشاه و از صوفیان سلسله ی خاکساریه بودند. او همچنین از تجار بنام و رییس صنف خواربار فروشان آن زمان لاهیجان بود که هرسال بمدت یک هفته مراسم دیگ جوش را برای درویشان و صوفیان برگزار می کرد و بعد از مراسم، صوفیان با آبگوشت اطعام می شدند.

این عکس مربوط به اواخر دهه بیست می باشد. پدربزرگم متولد هزار و دویست هشتاد شمسی بوده و در سن پنجاه و هشت سالگی درسوم مرداد سال هزار و سیصد و سی و هشت فوت کردند ومقبره ایشان درحال حاضر درحیاط مسجد امیرشهید می باشد و روی سنگ قبرش علامت مخصوص دراویش،کشکول و تبرزین حک شده است
استاد بهمن رحیمی بشر ایستاده نفر سوم از چپ
عکس اهدایی جناب پروفسور هوشنگ خوش سرور نفر دوم از چپ

۱۳۹۷ بهمن ۲۸, یکشنبه

عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام_مستر تستر


عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام


عکس های همایون بازرگان در اینستاگرام_کیومرث بازرگان


عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام


عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام


عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام


عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام


عکس های "همایون بازرگان" در اینستاگرام


۱۳۹۷ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

کارگاه نجاری "مبل پارک"ابوالقاسم صنعتی.کوچه برق لاهیجان. تشکر،عکس از نوشین رمضانی مقدم. نوشته سال ١٣٣١ بالای درب تابلوی پروانه صوفی نصب شده است، خب لابد تابستان بود یا هوا گرم بود که زیر پیراهنی رکابی پوشیده اند، آنموقع من پنج سالم بود، اما فکر میکنم این عکس مربوط به سال ١٣٣۵ به بعد باشه چون سال سی و یک خانم پروانه صوفی ماما هنوز به لاهیجان نیامده بود. "سیاب جودت" که از آذری های لاهیجان بود جنب این مغازه کارگاه گالوش سازی داشت و باموتور پر سرو صدای دیزلی با لاستیک بریده شده از تیوب اتوموبیل را سمباده می زد و چسب کاری میکرد کفش درست میکرد. جالب اینکه بعد از این همه سال، من یک جفت از این کفش های لاستیکی را دیدم که در موزه تاریخ چای آرامگاه کاشف گذاشته اند. بالای مغازه صیام جودت آنتن رادیو نصب شده،به شکل اچ انگیسی وارونه مشخص است. دکتر عسکری اولین دندانپزشک لاهیجان بود که تحصیلات مدرسه دارالفنون را داشت و پس تاسیس نظام پزشکی توسط دکتر منوچهر اقبال شماره و کارت نظام پزشکی گرفته بود. دکتر عسکری تقریبا تا اواخر عمرش به کار و مطب داری مشغول بود وخدمات زیادی به لاهیجانی ها و مردم شهرو روستاهای اطراف نمود. پروانه صوفی بعد به بالای فروشگاه نوشین رفت. این محل مدتی هم مطب دکتر حسین شکوری متخصص کودکان هم بود. بعد نوه دختری دکترعسکری یا امان الله کریم درمطب پدربزرگش به دندانسازی مشغول بود. وبلاگ #دکترمحمدرضاتوکلی