۱۳۹۷ اسفند ۸, چهارشنبه

خاطرات حسن محصصی از فعالان سیاسی لاهیجان در دهه‌ی بیست خورشیدی

 دکتر علی امیری_مهندس حسن خان  محصصی


تاریخ شفاهی گیلان خاطرات حسن محصصی از فعالان سیاسی لاهیجان در دهه‌ی بیست خورشیدی
مصاحبه و تدوین: علی امیری
مقدمه:
در تاریخ نگاری و بازشناسی وقایع گذشته توجه به موضوع یادمانده ­های کهنسالان بسیار مهم است. به خصوص در بررسی و تدوین تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی سده‌ی اخیر ضبط خاطرات رجال بازنشسته و شاهدان عینی رخدادها و نشر آن منجر به پربارتر شدن منابع مورد استفاده پژوهشگران شده است. به همین بهانه برای بالابردن توجه اهل نظر به ضبط خاطرات و یادمانده‌های بازماندگان قدیمی گیلان از این شماره بخشی با عنوان «تاریخ شفاهی گیلان» راه‌اندازی شده تا ناگفته ­های پیشینیان این دیار برای نسل‌های جدید گفته شود.
اولین بخش از این مجموعه به خاطرات شفاهی آقای حاج حسن محصصی اختصاص دارد. وی که در جوانی از فعالان دفتر حزب توده در لاهیجان به شمار می­رفت، سالها از مدیران سازمان جنگلبانی گیلان نیز بوده و سابقه دوستی و ارتباط با چهره‌های برجسته سیاسی و علمی سال‌های دور و نزدیک کشور را نیز با خود همراه دارد. نگارنده این یادداشت طی شش سال اخیر سلسله مصاحبه های با وی داشته که بخش نخست آن در ادامه آمده است. حاج حسن محصصی که در آستانه 94 سالگی قرار دارد، اکنون ساکن تهران می­باشد.

وضعیت لاهیجان در گذشته
در پاسخ به سؤال شما لازم است در ابتداء از دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان و به طور کلی از زمان نوجوانی و تربیت و پرورش آن زمان مقدماتی بیان کنم. دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی من تا هنگام استخدام در وزارت کشاورزی به طور کلی در زمان سلطنت رضاشاه گذشت. در این دوران (از سال 1310 به بعد) در تمام شهرهای شمال از طرف دولت اقدام به تغییر ساختار شهرها شده و در این شهرها که بازارها به شکل کوچه ­های وسیع پیچ و خم­دار و کاروانسراها و تیمچه ­هایی بود که دکان­ هائی به شکل قدیمی دارای اُرسی­ های چوبی بود و اُرسی­ ها شامل تخته­ های چوبی مربع یا مستطیل بود که این تخته­ ها را از پایین به بالا برده و در آن قسمت به طور موقت جاسازی شده و وقت غروب آن‌ها را به پایین آورده قفل می­کردند، صاحب دکان و شاگردانش از یک یا دو پلّه بالا رفته و در سطح دکان می‌نشستند و مشتری­ ها در جلو دکان روی سنگفرش ایستاده و کارهای خود را انجام می­داد. به طور کلی از خیابان­ های راست و مستقیم و درختکاری شده خبری نبود. در آن موقع چند بار به اتفاق پدر خودم به رشت و انزلی و لنگرود مسافرت کردم و آنجاها نیز به همین نحو بود که بالاخره به دستور دولت با نقشه­ کشی­ های قبلی شروع به احداث خیابان در شهرها کردند و در هر شهر اقلاً یک خیابان سرتاسری و یک یا دو میدان در آن خیابان احداث کردند و هم‌چنین موتور برق نیز به شهر لاهیجان آورده و با سیم‌کشی در شهرها و کوچه ­ها از شر چراغ نفتی خلاص شدند.
یادم می­آید دکان ­ها اکثراً فقط یک لامپ روشنائی 60 نصب کرده بودند که دارای روشنایی کمی بود و اوّل شب مأموری از طرف اداره برق به دکان ­ها مراجعه کرده و برای هر شعله چراغ 60 در حدود ده شاهی (نیم ریال) دریافت می­کرد. البته خیابان‌هایی که در لاهیجان احداث کرده بودند یکی شامل خیابان اصلی شهر از رودخانه واقع در اوّل شهر (سمت غربی) شروع و به استخر ختم می­گردید و دارای دو میدان یکی در وسط شهر و دیگری نزدیک استخر بود که هنوز هم وجود دارند. هم‌چنین خیابان دیگری از میدان دوم به طرف جنوب کشیده شد که تا حمام گلشن ادامه داشت و در آنجا میدانی احداث شد که در مقابل مسجد جامع است. البته آسفالت این خیابان­ ها دو سه سال طول کشید و در اول کار فقط در کنار سواره­ رو، جوی کوچکی برای عبور آب باران احداث شد و در کنار آن یک دیواره به عرض در حدود یک وجب با شفته و سیمان درست کرده و بعد از آن پیاده رو بود که بدواً به همان وضع خاکی و بعداً سنگ‌فرش و بالاخره موزائیک شد. این مختصری از تغییرات ساختمان شهرهای شمال بود.
یادم می­آید که برای ساختمان­ های شهرهای مازندران از شهرهای گیلان بنّا و معمار و کارگران را به زور به مازندران می­ بردند زیرا در آن‌جا اصولاً شهرها‌یی مثل رامسر و چالوس و نوشهر و نور وجود نداشت و به همین نحو بنّا و معمار نیز بسیار کم بود. در گیلان شهرها آبادتر از مازندران بود به طوری که وقتی به اتفاق پدرم و بعضی از بستگان به انزلی رفتم این شهر با بلوار و اسکله و کشتی­ ها به نظر ما یک شهر اروپایی می­شد.
 کتابفروشی­های لاهیجان در زمان رضاشاه
باری از وضع ساختمان شهرها بگذریم. در زمانی که من پا به مدرسه ابتدایی گذاشتم اصلاً کتابخانه  ای در لاهیجان نبود و دانش‌آموزان احتیاجات خود را از قبیل دفتر و مداد و کاغذ و دوات و کیف و جوهر و مرکب و غیره از خرازی­ ها و احیاناً از دکان­های بقالی تهیه می­کردند. فقط در آن موقع در تیمچه‌ی قیصریه که در جلوی مسجد جامع واقع بود، در یکی از حجرات آن شخصی به نام پدیدارنظر[1] نوشت افزار و بعضی اوقات کتاب­های درسی و شاید کتاب­ های دیگری داشت که این شخص پدرِ برادران پدیدارنظر بود. (یکی از آن‌ها سینمای کنار استخر را تأسیس کرد و دیگری در آبشار مهمانخانه داشت) در هر صورت بعد از احداث خیابان‌ها اشخاص ثروتمندی مثل دانشوران[2] و وزیری[3] و رادمنش[4] و توکلی[5] و دیگران در این خیابان­ها ساختمان­ های جدیدی ساختند و کم‌کم مغازه‌ها با دکورهای جدیدی احداث شد. در این میان دو کتابخانه (کتابفروشی) یکی به نام «معرفت» و دیگری کتابخانه «سعادتمند» تأسیس شد. در این کتابفروشی­ ها علاوه بر فروش کتاب، اقدام به کرایه دادن کتاب می­کردند که مشتری آنها اکثراً دانش آموز بودند و من یکی از مشتریان پر و پا قرص آن‌ها بودم. اولاً مدیر کتابفروشی «معرفت» حسین مسعودی[6] هم محلگی و آشنای قدیمی بود. یادم می­آید که اولین کتاب رمانی را که از ایشان گرفتم به نام «سیزده نوروز» بود که حاکی از وضع اجتماعی و فقر و نداری مردم در اواخر دوره‌ی قاجار و یک کتاب واقعاً تراژیک بود. البته تمام کتاب­ های رمان این کتابفروشی را من خواندم و کتابفروشی دوم کتابفروشی سعادتمند که دوست قدیمی من است که متأسفانه شنیدم از لحاظ بینایی دچار ناراحتی است.[7] تا موقعی که در لاهیجان بودم مرتباً از ایشان کتاب کرایه می­کردم و در این میان من با نویسندگان بزرگ فرانسه و انگلیس آشنا شدم و رمان­ های زیادی از نویسندگان بزرگ اروپای غربی و خوانده و از سرگذشت پادشاهان انگلیس و فرانسه و وضع اجتماعی این دو کشور در قرون 16 و 17 و 18 و 19 اطلاع پیدا کردم.
به جز این رمان­ های کرایه ­ای، در منزل پدرم غیر از کتاب­ های دینی تعدادی کتاب وجود داشت که این کتاب ها روزنامه ­های دوران مشروطیت ایران بود که آن‌ها را غالباً جدا جدا و بعضی از روزنامه ­ها که تعداد شماره هر روزنامه کم ولی اسامی آن‌ها زیاد بود چند روزنامه را با هم صحافی کرده و کتاب­ های بزرگی به قطع رحلی آماده کرده بودند. این روزنامه ­ها اکثراً چاپ تهران و دو سه روزنامه چاپ اسلامبول و قاهره بود که توسط ایرانیان روزنامه­ نویسِ مقیمِ ترکیه و مصر نوشته می­شد و برای مشترکین ش در ایران می­ فرستاد. یکی از آن کتاب­ها روزنامه «عصرجدید» چاپ تهران بود که شامل بیش از 50 شماره چندین صفحه­ ای به شکل کتاب بزرگی درآمده و من به علت بعضی رمان­ هایی که به طور سریال در هر شماره چاپ می­شد این روزنامه را زیاد خواندم. به خصوص که زمان انتشار آن برابر با جنگ جهانی اوّل بود.
با این توضیحات باید بگویم که اطلاعات من از تاریخ گذشته‌ی دنیا و تاریخ معاصر ایران نسبت به دیگر هم‌درسانم بیشتر بوده است. به علاوه در سیکل اوّل دبیرستان که هنوز وزارت معارف (آموزش و پرورش) آن موقع اقدام به چاپ کتاب­ های یکدست در تمام ایران نکرده بود، هر دبیرستان مطابق ذوق مدیران وقت کتاب­ های نویسندگان و مورّخان مختلف را به شاگردان درس می­دادند و ما در کلاس اوّل متوسطه تاریخ قدیم خاور نزدیک و خاور میانه و ایران را می‌خواندیم که مربوط به تاریخ دوران پنج هزار سال قبل از میلاد مسیح بوده و اغلب شامل تواریخ اساطیر و افسانه ­های ملّی و مذهبی بود. من که از شاگردان خوب و درس­خوان بودم و غالباً شاگرد اوّل می‌شدم، به خصوص به ادبیات و علوم طبیعی و تاریخ و جغرافیا خیلی علاقه­ مند داشتم. اضافه بر آن پدرم نیز یا شخصاً کتاب­ های تاریخی مذهبی تهیه می­کرد و یا از دیگران به طور امانت می­گرفت. من از آن‌ها کاملاً استفاده می‌کردم مثلاً باید بگویم دو جلد کتاب بزرگ (قطع رحلی) شامل بیش از هزار صفحه به نام «زندگانی محمد» که نویسنده‌ی آن یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان بنام آن موقع مصر به اسم «دکتر هیکل» که در ایران به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده از یکی از دوستانش گرفت که من قبل از پدرم تمام آن را خواندم، با این‌که بیش از 70 سال از آن موقع می­گذرد و من کتاب­ های زیادی چه از نویسندگان ایران و چه خارجی راجع به زندگی محمد(ص) خوانده‌ام کتابی بدان خوبی ندیده ­ام.
فضای سیاسی لاهیجان قبل از شهریور 1320
این شرح کوچکی از دوران تحصیل من در لاهیجان بود. از لحاظ سیاسی تمام ایران در آن سال‌ها دارای محیط بسیار بسته­ ای بود که هیچ‌کس از وضعیت کشورهای دیگر خبری نداشت و به وجود آمدن هر مؤسسه و کارخانه و هر چیز تازه برای مردم و بخصوص برای ماها که دوران نوجوانی را می گذراندیم هر چیز نوظهور و مترّقی را از پرتو توجهات رضاشاه می­دیدیم. بنابراین همه‌ی نوجوانان و جوانان طرفدار رژیم پهلوی بودند و در منازل پدران و مادران و اشخاص مُسن در حضور این قبیل نوجوانان و جوانان دهان خود را بسته و از شاه و رژیم حرف بد نمی­زدند. بخصوص که در آن موقع کشف حجاب زنان صورت گرفته و از طرف دیگر تشکیل دسته­ های عزاداری و روضه خوانی موقوف و تعطیل شده بود. خلاصه همه‌ی ماها چشم و گوش بسته دعاگوی رژیم و شاه بودیم. از طرف دیگر با خواندن تاریخ ایران در قرن 18 تا دهه‌ی دوم و سوم قرن 20 میلادی کاملاً با سیاست­ های استعماری روس و انگلیس در ایران آشنا شده و در اوایل قرن 20 مواجه با ترقّی دولت آلمان و ظهور هیتلر در آن‌جا و بالاخره جنگ دوم جهانی شدیم که باز هم مورد هجوم نیروهای روس و انگلیس قرار گرفتیم در این اوضاع جوانان بیشتر به طرف آلمان و رژیم آن گرویده و همگی طرفدار آلمان شدند.
این احساساتی که مردم و جوانان بروز می­دادند فقط بر مبنای نفرت از عملیات روس و انگلیس در دو قرن اخیر به ضرر ایران و هم‌چنین تبلیغات شدید بر ضد دولت شوروی و مرام کمونیستی بوده و طرفداری از آلمان نیز فتوحات و پیشروی برق آسای نیروی آلمان­ ها در اروپا و بخصوص در شوروی بود که هجوم نیروی شوروی و انگلیس به ایران در شهریور 1320 و بمباران شهرهایی مثل لاهیجان که کاملاً بی­ دفاع بودند مزید بر علت شد. در این میان تبلیغات رادیو آلمان و سخنرانی­ های آتشین شاهرخ فرزند ارباب کیخسرو زردشتی وکیل پاک سرشت و وطن­خواه ایران در رادیو برلن، جوانان بی­اطلاع از همه جا را فقط ظاهراً طرفدار آلمان می­ساخت. باید این را هم اضافه کنم که این شاهرخ مبلّغ رادیو آلمان پس از خاتمه‌ی جنگ به ایران آمده و مدتی نیز رئیس رادیو ملّی ایران بود و بالاخره معلوم شد که در همان موقع جنگ و نطق­های آتشین خود یکی از جاسوس­های «اینتلجنت سرویس» انگلیس بوده و در پناه کارکردن و نطق ­های آتشین خود در رادیو آلمان گزارش ­های جاسوسی خود را به انگلستان می ­فرستاد و نتیجه این کار او این شد که پدرش که وکیل چندین دوره در مجلس شورای [ملّی] ایران بوده و از مردان پاکدامن­ ایران به شمار می­رفت به ازای خدمات ظاهری پسرش به آلمان در رادیوی آن‌ها و فحش­هائی که به رضاشاه و سیاست­مداران ایران می­داد، به اشاره‌ی مقامات رضاشاهی کشته شد.
ورود به فعالیت­های سیاسی
در هر صورت منظورم این است که در آن موقع جوانان و دیگر مردم از سیاست و مرام­ های مختلف احزاب و دستجات سیاسی که پس از واقعه‌ی شهریور 1320 و رفتن رضاشاه از ایران مثل قارچ روییده بودند چیزی نمی­ دانستند و فقط تحت‌تأثیر نوشته­ های احساساتی و تبلیغات دروغین این احزاب قرار گرفته بودند. من هم یکی از همین گمراهان بودم که در انتخابات دوره‌ی چهاردهم مجلس در سال 1322 به طور داوطلبانه برای یکی از کاندیداها به نام عبدالرضا آزاد[8] وکیل دادگستری که لاهیجانی بود فعالیت می­کردم البته ایشان از نظر تحصیلات و دانش سیاسی و دیگر صفات ابداً قابل قیاس با دو داوطلب دیگر یعنی دکتر رضا رادمنش و دکتر اسدالله آل­بویه نبود. چرا که این دو نفر از تحصیلکرده‌های ممتاز از اروپا بودند. دکتر رادمنش دارای تحصیلات عالی در رشته‌ی فیزیک بود و آل بویه دکتر در رشته‌ی ریاضیات و هر دو از استادان دانشگاه بودند.
شناخت من از دکتر رادمنش فقط خواندن خبر بازداشت 53 نفر در سال 1316 و اخبار راجع به محاکمه آن‌ها بوده است و تنها همین را می­ دانستم که رادمنش فرزند یکی از خانواده­ های اعیان لاهیجان است و طرفداری من از انتخاب عبدالرضا آزاد بر اثر همان تبلیغات ضد کمونیستی سالهای قبل بوده وگرنه به عبدالرضا آزاد ابداً علاقه­ ای نداشتم و می‌دانستم که او هیچ وقت انتخاب نخواهد شد. باید این موضوع را اضافه کنم که من پس از گذراندن سیکل اوّل متوسطه (کلاس سوم دبیرستان) دوره دوم متوسطه را در دبیرستان کشاورزی کرج تحصیل کرده و در این مدت با شاگردان مناطق مختلف کشور آشنا شدم. در کلاس ما بیش از 80 نفر محصل حضور داشت که از سی و سه شهر مختلف ایران آمده و مدت دو سال شب و روز باهم بودیم و هم‌چنین چون دانشکده‌ی کشاورزی هم در همان‌جا بوده با دانشجویان نیز آشنایی و معاشرت داشتیم بخصوص دانشجویان اهل گیلان و اتفاقاً از بین همین دانشجویان دوستان زیادی پیدا کردم که روابط ما تا سال‌های زیاد به طور بسیار صمیمانه با آن‌ها ادامه داشته و هنوز هم ادامه دارد به جز آن‌هایی که از این دنیا رفته ­اند.
استخدام در وزارت کشاورزی و وقایع شهریور 1320
من بعد از خاتمه‌ی تحصیلات دوره‌ی متوسطه از طرف اداره‌ی کل کشاورزی آن روز (که بعداً تبدیل به وزارت شد) استخدام شدم و به خوزستان رفته و رئیس یک بنگاه کشاورزی در شهر شادگان شدم. اهالی این شهر اکثراً عرب بودند و فقط روساء و کارمندان ادارات و عده­ای تاجر و کاسب غیرعرب از جاهای دور و نزدیک در آن‌جا خدمت می‌کردند. من یک سال در شادگان خدمت کردم و با زحمات زیاد پدرم بالاخره در مرداد 1320 به اداره کشاورزی شهرستان شهسوار (که دفتر اداره در رامسر بود) منتقل شدم.
شش روز پس از ورودم به رامسر واقعه‌ی سوم شهریور و هجوم ارتش شوروی به شمال رخ داد که یکی از نتایج آن بمباران لاهیجان و کشته شدن حدود سی نفر از جوانان در میدان مرکزی شهر بود. عده‌ی زیادی از کشته شدگان شاگردان دبیرستان و هم مدرسه­ ای من بودند. در این میان تمام مردم رامسر هم از شهر فرار کرده و به جنگل‌ها و روستاهای دور دست جنگلی رفتند. من هم با عده ­ای از اهالی به جنگل رفته یک شب در آن‌جا توقف کرده و فردای آن شب به رامسر برگشتیم. جالب آن‌که تعداد مردمی که رامسر را ترک نکرده بودند از انگشتان دو دست تجاوز نمی­ کرد. بالاخره قهوه‌خانه­ ای در کنار دریا پیدا کرده با قرارداد با قهوه ­چی در آن‌جا توقف کردم تا آن‌که با آمدن یکی دو نفر از اهالی لاهیجان که فرزندان زخمی خود را برای معالجه به رامسر آورده بودند. (آن موقع لاهیجان و لنگرود و رودسر فاقد بیمارستان بود) از جزئیات بمباران لاهیجان باخبر شدم.
در رامسر بیمارستانی به وسیله‌ی دربار ساخته شده بود که یک دکتر آلمانی در آن‌جا مشغول کار بود. وقتی اخبار بمباران لاهیجان را شنیدم به اتفاق یک نفر از کارمندان که همشهری بودیم پیاده از رامسر به لاهیجان آمدیم. بعد از یک ماه مجدداً به رامسر برگشتم که خوشبختانه شرایط به حالت اولیه برگشته بود و ادارات و مردم به کارهای خود مشغول بودند. من مدت یکی دو ماه در رامسر مشغول کار بودم که به عنوان رئیس بخش کشاورزی شهسوار و پس از آن با همین سمت به لنگرود رفتم.
در اواخر حکومت رضاشاه چون ایشان تمام دهات رودسر و لنگرود را (تا نزدیکی لیالستان) خریده بود لذا این شهرها جزو مازندران به حساب می­آمد اما چند ماه بعد از واقعه شهریور 1320 و خروج رضاشاه از کشور مجدداً لنگرود و رودسر جزو گیلان شدند و من هم بالطبع کارمند گیلان شدم. از همین موقع انتخابات دوره‌ی چهاردهم مجلس شورای ملی شروع شد که شرح فعالیت خود را مختصراً شرح دادم. در دوران انتخابات، من به علت رفتن به خدمت وظیفه سربازی به اداره نمی­ رفتم و چون حوزه‌ی رأی‌گیری نماینده‌ی لاهیجان از آستانه و حسن کیاده و سیاهکل شروع شده و به لنگرود و رودسر ختم می­ شد و هم‌چنین روستاهای عمارلو جزو این حوزه بود که فقط یک وکیل داشت، بنابراین من در طول ده روز اخذ رأی چند روز هم در لنگرود فعالیت داشتم.
آشنائی با حزب توده
باید این را اضافه کنم از آن‌جایی که به مطالعه‌ی روزنامه و کتاب از زمان نوجوانی علاقمند بودم در تمام این سال‌های تحصیل و کارمندی از خواندن و مطالعه کتاب و روزنامه غفلت نکردم. به طوری که در دانشکده‌ی کشاورزی از مشتریان پر و پا قرص کتابخانه برای خواندن روزنامه بودم. بعد از شهریور 1320 روزنامه ­های مختلف مثل قارچ روئیدند و همین نویسندگان بخصوص نویسندگان دست چپی از فضای آزاد سیاسی استفاده کرده و کتاب­ های زیادی منتشر کردند. از جمله کتاب­ های سریالی که به وسیله‌ی روزنامه­ ها منتشر شد یکی «بازیگران عصر طلائی» به قلم «ا. خواجه نوری» بود که به شکل جزوه ­های ده، پانزده صفحه ­ای به طور هفتگی انتشار می­یافت و هم‌چنین جزوه­ های دیگری به نام «پهلوانان دورة دیکتاتوری» به قلم ارسلان خلعتبری که در آن‌ها شرح حال و رفتار و کردار سیاستمداران از اوایل مشروطه تا دوران رضاشاه را بیان می­کردند. در این میان علاوه بر خواندن این کتاب­ها و روزنامه ها با عده­ ای از دوستان مدرسه ­ای خود از قبیل دکتر صادق پیروز و عباس دیوشلی و ابوالحسن ضیاءظریفی و چند نفر از دوستان دانشجوی کشاورزی کرج گفتگو و بحث­ هایی داشتم که به این وسیله با اهداف حزب توده ایران آشنا شدم. بالاخره در یکی از مسافرت ­های خود به تهران فرم عضویت در حزب را با معرفی دو نفر (دکتر صادق پیروز و عباس دیوشلی) در اداره‌ی دفتر روزنامه «مردم» پر کردم و به لاهیجان برگشتم. 



1. کاس آقا پدیدارنظر از اهالی محله‌ی غریب آباد لاهیجان بود. پدرش محمدجان در دوره تزار با تجار روس داد و ستد تجاری داشت و به قلی اوف مشهور بود. اما بعد از سر کار آمدن بلشویک‌ها سرمایه اش ضبط شد و دچار ورشکستگی گردید. کاس آقا بعدها در کنار برادرش حسن اسلام نظر به مدیریت تماشاخانه وی مشغول شد.
2. حاج کریم دانشوران که به ارباب اشتهار داشت.
3. مهدی­خان وزیری پسر حاج تقی وزیری از تجار سرشناس و بانفوذ آن دوره.
4. تقی­خان رادمنش برادر کوچک دکتر رضا رادمنش که مدتی برای حزب توده در لاهیجان فعالیت کرد.
5. حاج سید نعمت­ الله توکلی از مشهورترین و بانفوذترین تجار لاهیجان در عصر پهلوی بود.
6. وی بعدها در شهرداری و فرمانداری صاحب سمت­ هایی شد. چند بار نیز به عضویت انجمن شهر لاهیجان در آمد.
7. حمزه سعادتمند از نخستین فعالان مطبوعاتی لاهیجان در دوره پهلوی اول و دوم بود. نمایندگی چند روزنامه کثیرالانتشار را در لاهیجان بر عهده داشت و محل کارش همیشه پاتوقی برای روشنفکران بود. وی چندی بعد از این مصاحبه در نود و هشت سالگی از دنیا رفت.
8 . از نخستین وکلای رسمی عدلیه و دادگستری در لاهیجان که چند بار خود را کاندیدای مجلس نمود اما هیچ‌گاه به توفیقی دست نیافت.


۳ نظر:

  1. من خودم انتهای خیابان که از چهار چراغ به طرف مسجد جامع می رفت را به یاد دارم که میدان فعلی جلوی مسجد جامع وجود نداشت، اما روبروبری مسجد جامع و حمام گلشن تا وسط های میدان فعلی ادامه داشت و بقیه محوطه در اشغال برادران خشکباری بود که زیر یک بساط مسقف انواع یخ در بهشت و انواع برف و شربت و انواع خیسانده نظیر آب آلبالو انجیر اخته می فروختند و میدان و فلکه ای نبود.بگمانم اواخر دهه سی خورشیدی بود که قسمتی از حمام گلشن و محوطه چهارپادشاه خراب شد و میدان ساخته شد

    پاسخ دادنحذف
  2. کل خیابان منتهی به میدان اصلی یا میدان چهار چراغ خاکی بود و بعد از بارندگی چاله بزرگ و کوچک آب جمع میشد؛ ولی اوایل دهه سی خیابان بازار از میدان اصلی تا مسجد جامع آسفالت شد و قسمت کوچکی بین میدان تا باغ ملی و از میدان تا کوچه منتهی به کارخانه چای ممتاز و جیرسر؛ وراه بین میدان بطرف رشت شاید دویست متر آسفالت بود.

    پاسخ دادنحذف
  3. نوری توکلی پسر بزرگ حاج توکلی از دوره جوانی اش خاطرات زیاد داشت، ازجمله
    حسن خان محصصی که از جوانان هم دوره ایشان بود؛ نوری می گفت زمان اشغال روس
    ها در لاهیجان و حتی فبل از آن اکثرآقازاده ها در مسیر خیابان های تازه
    تاسیس لاهیجان و اطراف میدان چهارچراغ دکان و حجره داشتند مثل اصغر فیاض که
    بعدآ حجره اش را به محمود آزاد داده بود یا برادران شعاع و وزیری و اشرف
    لاهیجی و ازجمله دوست نوری غلامرضا فلاح خیر بود که بعد ها داماد حاج حمیدی شده بود.
    درخیابان بازار کمی بالا تراز مسجد گلشاهی روبروی بازار روز فعلی دکان
    داشت که بیشتر پاتوق دوستان ش بود. نوری تعریف می کند آن موقع برای گرم
    کردن در فصل سرما آتش ذغال بیرون از مغازه روشن می کردند و پس از سرخ شدن
    به داخل مغازه می آورند تا گرم بشوند. نوری می گفت درست بعد از آوردن منقل بداخل
    مغازه سر و کله حسن خان محصصی هم پیدا شد و پهلوی من نشست و عکس رنگی که
    آن موقع کمیاب بود به دستم داد و من چون دیدم عکس استالین است زرت و زرت
    پاره کردم و ریختم توی آتش ....حسن خان ناراحت و عصبانی از دکان رفت و
    نیم ساعت بعد با دوتا سرباز روس برگشت و مرا نشان داد ولی برخلاف
    انتظارحسن خان سرباز شروع کردن با من دست دادن و به روسی و ادا اشاره
    چاق سلامتی کردن . حسن خان عصبانی تر مارا ترک ولی ازطرف دوستان ملامت
    زیاد شد و اعتراض زیادی باو شد .نوری میگوید که او چند تن جوانان ماجراجو
    به سربازان نزدیک میشدند و برایشان نان و سیگار میبرند و از این فراتر
    بعضی ها حتی با آنان هم پیاله می شدند نوری تعریف میکند یکی از همین
    لاهیجانی ها یک روس را مست کرده بودو باو تجاوز کرده و تفنگ اش
    رابرداشته بود ولی بعدآ مجبور شده بود که تفنگ اش را پس بدهد.

    پاسخ دادنحذف