۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه

عکاسان فعال کانون عکس انجمن سینمای جوان لاهیجان به همراه گروهی از عکاسان فعال گیلان اقدام به برپایی تور عکاسی سه روزه به کویر مرنجاب(شمال شهرستان آران و بیدگل) و روستای تاریخی ابیانه در استان اصفهان نمودند.

http://www.lahidjan.com/44643/%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF.html#!prettyPhoto/0/
به گزارش «لاهیجان» ،ساسان عادلی مسئول انجمن سینمای جوان لاهیجان با اعلام این مطلب افزود:در این تور سه روزه که از چهارم الی ششم اردیبهشت ماه برگزار گردید،محمدرضا صفابخش،همایون بازرگان، رحیم واعظ صالحی، سید عقیل توکلی، علی کفاش لاهیجی،پیمان شیروان غلامی، علی سیف و مهسان تقی پور،زمانه نصیری کامران،محبوبه رحمانی، مریم زبردست،آیناز منظم،حدیث کاظمی و نیلوفر خادمی حضور داشتند و به عکاسی از کویر و آثار و ابنیه تاریخی این منطقه از استان اصفهان پرداختند.

۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

مصاحبه خانم مهری شیرمحمدی و عباس ایمانی با محمودکیانوش_همشهری چهارشنبه14تیر1396_کیانوش میگوید به همراه قوام به مسکورفته بود و استالین را دیده است.

گفتگوی اختصاصی گیلان مصور با حسابدار  قوام السطنه؛ مردی که همراه نخست وزیر ایران با استالین دیدار کرد
در: تیر ۱۰, ۱۳۹۶در: فرهنگ, مصاحبه بدون دیدگاهبازدیدها: 155 بازدید چاپ ایمیل
قوام السلطنه، پنج بار نخست وزیر ایران در زمان قاجار و پهلوی بود. وی یکبار در دوره پهلوی اول به اروپا تبعید شد و پس از ۷سال که به ایران بازگشت، رضا خان به وی دستور داده بود از لاهیجان خارج نشود.  قوام هرچند در لاهیجان املاک زیادی داشت، ولی مصدر آبادانی زیادی هم در این منطقه شد. ساخت بزرگترین کارخانه چای در بازکیاگوراب، احداث بیمارستان، مدرسه ، حمام و  چندین خانه برای اسکان کارگران کارخانه چای «نوبنیاد»-  که سومین کارخانه چای ایران بود- تنها بخشی از خدمات قوام السلطنه است.
گیلان مصور، به بهانه تخریب کارخانه چای قوام، با حسابدار کارخانه چای «نوبنیاد» گفتگویی داشته که هنوز با وجود ۹۳ سال در لاهیجان زندگی می کند. وی که همراه قوام در مذاکرات با استالین  در روسیه همراهیش کرده، حضور مسئولان کشوری در بزرگترین کارخانه چای ایران را به خاطر دارد. کارخانه ای که ۱۲سال است عملا تعطیل شده و امیدی به ثبت میراثی آن نیست.
برخلاف آنچه در کتابها نوشته اند، «محمود کیانوش قویم» می گوید: قوام با دو خانم لاهیجانی ازدواج کرد و حسین قوام، حاصل سومین ازدواج قوام است که آرزو داشت نام قوام را زنده نگه دارد. کیانوش، خط نوشتن های قوام السلطنه را به یاد دارد و برخی از خطاطی های کسی را در اسناد شخصی خود به یادگار نگه داشته که با خط زیبایش فرمان مشروطه را نوشت.
گیلان مصور- عباس ایمانی، مهری شیرمحمدی
متولد چه سالی هستید؟ و در چه تاریخی در کارخانه قوام استخدام شدید؟
من متولد ۱۳۰۳ خورشیدی هستم. اصالتا ما از خانواده «امین دیوان» هستیم. که بعدا به نام صفاری شناسنامه گرفتیم. البته برادر بزرگ من چون خودش در آمار بود، شناسنامه ما را «کیانوش» گرفت.
سال ۱۳۰۹  در مدرسه اکبریه لاهیجان درس خواندم. بعد از مقطع ابتدایی، چون بکار کشاورزی علاقه داشتم، بجای دبیرستان به مدرسه فلاحتی رفتم. یک باغ ۴۰هکتاری در جیرساری لاهیجان مال خانمی بود، که محصلات مدرسه فلاحتی، در آن کشت همه چیز را یاد می گرفتند.
 تقریبا ۱۶سال داشتم که برای کار رفتم کارخانه چای «هوخ تیف». یک سال بعد هم رفتم کارخانه قوام که اسمش بود «کارخانه نو»
کارخانه قوام چندمین کارخانه چای بود؟
اول کارخانه کشاورزی احداث شد که دولتی بود. بعدا اسم آن را گذاشتند فجر که چند سال پیش خرابش کردند. «هوخ تیف» دومین کارخانه بود که در لاهیجان ساخته شد و معمارانش آلمانی ها بودند.آن زمان رضا خان دو نفر هندی به نام های «دبیدو» و «جان» که معروف به چایکار و چایساز بودند، به هوخ تیف آورده بود. ما زیر دست این دو هندی آموزش دیدیم. کارخانه قوام سال ۱۳۱۹ احداث شد و من و «علی خان نیری» باهم به کارخانه قوام رفتیم.
رضا شاه برای بازدید به هوخ تیف آمده بود و این دو تا هندی رفتند پشت میز قایم شدند. بعدا مترجم از آنها پرسید چرا قایم شدید؟، گفتند آخه ما در هند شنیده ایم رضا شاه چشم هایش مغناطیس دارد، چشمش آدم را می زند.
غیر از این هندی ها یک چینی هم داشتیم به نام های «چو» چایساز که در کارخانه کشاورزی کار می کرد.
حسابدار کارخانه نو بودید؟
حسابدار که نه اصلا کارخانه دست من بود ۶۰۰ تا ۷۰۰کارگر زیر دست من کار می کرد.آن زمان دستگاه های کارخانه با دیگ بخار کار می کرد. دیگ های بخار با هیزم گرم می شد و تسمه های دستگاه های مالش و پلاس چای با بخار بحرکت درمی آمد. دستگاه های کارخانه قوام مثل هوخ تیف آلمانی بودند.
زمانیکه قوام این کارخانه را ساخت، نخست وزیر بود؟
آن زمان نخست وزیر نبود ولی بعدا دوباره نخست وزیر شد.
آن زمان قوام در لاهیجان ساکن بود یا تهران؟
قوام اصالتا آشتیانی بود ولی در لاهیجان املاک زیادی داشت. ابتدا ۲۴ هکتار از زمین های «سالار موید» را خرید و بعدها توسعه داد و املاکش به ۷۲ هکتار رسید. خانه اصلی قوام در تهران و در خیابان کاخ بود. ولی یک طبقه کارخانه چای، مخصوص قوام بود و هر وقت می آمد لاهیجان آنجا ساکن می شد. اتاقدار قوام «حسین میربلوک» بود، از میربلوک های لاهیجان. فصل برداشت چای یعنی اردیبهشت همیشه قوام  درلاهیجان بود.
وضعیت کشت چای آن زمان چطور بود صادرات هم داشتید؟
صادرات نداشتیم. بیشتر محصول کارخانه را تاجرهای تهرانی از ما می خریدند مثلا یک سال محصول کارخانه را از پیش  اجاره می کردند و ما برای آنها کار می کردیم.
چایی که آن زمان تولید می شد عطر و طعم بهتری داشت اصلا کیفیت آن قابل مقایسه با چای الان نیست. آن زمان کود شیمایی نبود. به جای کود، تفاله های کرم ابریشم را با گونی می خریدیم و پای بوته های چای می ریختیم.
خرید چای آن زمان دولتی هم بود؟
نه، اصلا دولتی نبود. برگ سبز را به قیمت ۶ریال یا ۸ریال،  مستقیم از کشاورزها می خریدیم. هر ۴کیلو برگ سبز هم یک کیلو چای می داد. هرکیلو چای هم ۲ تا ۳ قران قیت داشت.
نحوه پرداخت پول به چایکاران چگونه بود؟ نقد می پرداختید یا مثل الان ۶ماه بعد یا یک سال بعد؟!
نه همان روز تحویل، با کشاورز حساب می کردیم. من خودم مسئول پرداخت بودم. پیشکار قوام بمن پول می داد.یادمه ۲۵۰هزار تومان پول از بانک کشاورزی گرفته بود که به کشاورزایی که برگ سبز چای می آوردند همان روز حساب کنم.آن زمان یک چمدان پول بود.
زمین های قوام فقط چایکاری بود یا کشت برنج هم داشت؟
 برنج کمتر بود بیشتر باغ ها را خرید و تبدیل به باغ چای کرد. کارخانه قوام بزرگترین کارخانه چای بود. بجز باغ های چای خود قوام، از جاهای دیگر هم برگ سبز چای می خریدیم. یک ماشین سنگین داشتیم و از واجارگاه، رودسر، لنگرود و املش برگ سبز می خریدیم. لاهیجان بیشتر زمین چای بود. ارتفاعات بخصوص همه چای بود و زمین های پایین دست برنج. اول بام سبز زمین های چای تیمسار قطبی بود. بالاتر جایی که الان تله کابین زدند،  باغ چای فلاحتی بود.
دلیل علاقه قوام به چای چه بود ؟
قوام، کار زراعت را خیلی دوست داشت. کار مزرعه، کشت برنج . مرغ و جوجه و بوقلمون ها را خیلی دوست داشت. وقتی گله های بوقلمون می آمدند پیشش برایشان دانه می ریخت و آنها غو غو می کردند خوشش می آمد. دستور داده بود قوهای بزرگی از روسیه برایش آورده بودند. وقتی قوها و بوقلمون ها عصا و لباسش را می گرفتند خوشش می آمد. یک حسین نامی بود که مسئول این بوقلمون ها و قوها بود وظیفه داشت هر روز آنها را در محوطه باغ بگرداند.
مکان کارخانه چای قوام دقیقا کجاست؟
بازکیاگوراب. نزدیک بیمارستان سید الشهدا. البته بیمارستان را هم قوام در زمین های خودش ساخت. قوام برای اهالی حمام ساخت، مدرسه ساخت. ۱۰ تا خانه  در اطراف کارخانه ساخت که بعدا همه را مصادره کردند. من خودم ناظر ساخت خانه ها و حمام بودم . آن زمان با آهک ملاط درست می کردیم. برای باغبانهای کارخانه هم چند تا خانه گالی پوش انتهای باغ ساخته بود. قوام یک چاه آب در کارخانه کنده بود که بدون پمپ آب بالا می آمد.
 حتی جاده ای که به کارخانه و باغ می رفت را قوام درست کرد. یادم هست هی در باغ قدم می زد و می گفت کیانوش پس این  جاده کی درست می شود.
رضا خان و پسرش از کارخانه قوام بازدید کرده بودند؟
نه
مسئولان کشوری چطور؟
زمانی که قوام دوباره نخست وزیر شد، مسولان و وزرا زیاد می آمدند کارخانه. کارخانه شلوغ می شد. قوام آشپزهای مخصوص برای میهمانهای تهران داشت. یادمه دکتر سپهری، وزیر بهداشت وقت و همچنین صادق طباطبایی، رئیس مجلس، از کارخانه نو بازدید کردند.
از زن لاهیجانی قوام بگویید، نوشتند با دختر یکی از کشاورزهاش ازدواج کرد.
قوام دو تا تا زن  از لاهیجان گرفت تا برایش بچه بیاورند. زن اول قوام شازده خانوم بود و بچه دار نشد. قوام  خیلی دوست داشت نامش زنده بماند.
بعد از شازده خانم، قوام اول با خانمی به نام «زهرا علیزاده» ازدواج کرد که اهل رودبنه بود و خانه ای نزدیک کارخانه برایش آماده کرد. من خوب یادم هست. خواهر من خیاط درجه یک بود. من خواهرم را بردم  منزل زهرا علیزاده که حالا زن قوام شده بود تا برای خانه  نو پرده بدوزد. اما چون زهرا علیزاده  هم نتوانست برای قوام بچه بیاورد، او را طلاق داد.
بعد با «زهرا دلشاد» ازدواج کرد. که دختر یکی از پیشکارهای کارخانه بود. و دلشاد توانست «حسین» را برای قوام بیاورد.
برای زهرا دلشاد هم در لاهیجان منزل گرفته بود؟
نه دلشاد را برد تهران. خود من در انتهای خیابان کاخ یک خانه برای دلشاد گرفتم. به مبلغ ۱۶۰ هزار تومان. خانه اصلی قوام هم در خیابان کاخ بود. یک خانه بسیار بزرگ و یک باغ عظیم با درختان میوه. سالن بزرگی داشت که میهمانها و وزرا را برای پذیرایی آنجا می برد.
زهرا دلشاد هنوز زنده است من چند سال پیش رفته بودم تهران ، فروشگاه فردوسی، سر پله ها او را دیدم و با هم صحبت کردیم.
زن اول قوام  را هم دیده بودید؟
زیاد. هر وقت مرا می فرستاد تهران در خانه اش می دیدم. شازده خانم خیلی تشریفات داشت ولی اگر می فهمید ما از لاهیجان آمده ایم خیلی ناراحت می شد.
قوام با خانواده امینی مالک لشت نشا هم نسبت داشت، فخرالدوله  را هم دیده بودید؟
بله. من با ابوالقاسم امینی  و علی امینی رفت و آمد داشتم. خانم فخرالدله را هم دیده بودم. یکبار با آقای «چاردهی»، پیشکار قوام و یک خانمی از لاهیجان رفتیم تهران. چاردهی صندلی جلوی ماشین نشست و من و آن خانم صندلی عقب نشستیم. تهران که رسیدیم، برای هر ۴نفر یک اتاق جدا در مسافرخانه گرفت. فردا صبح چاردهی بمن گفت این خانم را ببر سلیمانیه. گفتم بلد نیستم.  گفت با درشکه برو، سوال کن. نزدیک مجلس امروزی یک درشکه گرفتم ساعتی ۲ تومان. رفتم منزل فخرالدوله که نوه ناصرالدین شاه باشد.
درشکه را بردند توی حیاط و من به اتفاق خانمی که از لاهیجان آورده بودیم رفتم بالا. خانم فخرالدوالوله آمد توی سالن، چادرش روی شانه هایش بود. من تعظیم کردم و گفتم این خانم را حضرت اشرف فرستادند. خانم ابهتی داشت ما اصلا نمی توانستیم به او نگاه کنیم.
حضرت اشرف؟!
به آقای قوام حضرت اشرف می گفتیم. ما اصلا ما نمی تواسنیتم آقای قوام یا قوام اسلطنه صدایش کنیم همیشه به قوام می گفتیم حضرت اشرف.
خانم از لاهیجان برای چه برده بودید؟
برده بردیم در منزل فخرالدله کار کند. خانم از او پرسید شوهر داری گفت نه گفت شوهرت چی شده گفت طلاق گرفتم. گفت چرا گفت خوب نبود بعد دستور داد آن خانم را بردند داخل و خدمتکار برای ما توت فرنگی آورد. اولین بار بود توت فرنگی می دیدم. سردرگم شده بودم این چی هست.
خانم فخرالدوله گفت بخور. گفتم خیلی ممنون نمی خورم. دوباره اشاره کرد و خدمتکار یک پیش دستی آورد توش نمک و شکر بود. گفت هرکدام را می خواهی بریز روش و بخور. من یکم شکر ریختم روی توت فرنگی و خوردم دیدم بد چیزی نیست.
بعد خانم فخرالدله از من سوال کرد، کی آمدید ؟ کجا ساکن شدید؟ خانه اشرف رفتید؟ و من همه را جواب دادم و گفتم ان شاالله عصرمی رویم خانه حضرت اشرف.
بعد خداحافظی کردم آمدم درشکه را سوار شوم که پیشکار خانه گفت پول درشکه حساب شده اسب ها را  هم باز کرده و آخور داده بودند.
خانه قوام  هم رفتید؟
بله. یادم هست،یکبار من در خانه قوام در خیابان کاخ بودم که سید صادق طباطبایی رئیس مجلس وقت آمد آنجا من داشتم روزنامه توفیق می خواندم. کلاه بوقی گذاشته بود. طباطبایی از قوام پرسید این کیست و من شنیدم که گفت این پسر من است. یعنی قوام اینقدر علاقه بمن داشت.
خاطرتان هست قوام با استالین مذاکره کرد؟
من خودم، سال ۱۳۲۴ با قوام رفتم روسیه. قبلش رفته بودم تهران. روزها می رفتم منزل قوام و شب ها مسافرخانه می ماندم. یک روز قوام بمن گفت آماده شو شما هم باید با ما به روسیه بیایید. من سنی نداشتم. با هواپیمایی رفیتم که روسیه فرستاده بود.
 یکی از کارهای قوام موضوع توافق نفت دریای خزر در قبال جدا نشدن آذربایجان از ایران بود. چیزی از مذاکرات بخاطر دارید؟
من خودم استالین را دیدم، پیپ می کشید یک بار بعد از نهار نشسته بود و از یکی خواست پیپش را آتش بزند. البته من در مذاکراتی که قوام با استالین داشت نبودم. مذاکرات خصوصی برگزار می شد و قوام مترجم داشت. بعدا قوام آمد تهران و قرارداد با روسیه را امضا کرد.
قوام کتاب  های خاصی هم دوست داشت، دیده بودید مطالعه کند؟
کتاب را بخاطر ندارم ولی قوام خط خیلی خوبی داشت. هنوز خیلی از دست خط های قوام را در منزلم نگه داشته ام.
چرا دست خط ها را به کتابخانه  ملی یا موزه اهدا نمی کنید؟
کجا اهدا کنم؟! اسمش را عوض کنند و به نام یکی دیگر بگذارند موزه؟! مگر اسم قوام را از روی بیمارستانی که خودش ساخت، برنداشتند! قوام برای بازکیاگوراب خیلی زحمت کشید. جاده ای که به کارخانه می رسد را قوام ساخت، مدرسه، بیمارستان و یک حمام در زمین های خودش ساخت.
چطور شد از کارخانه قوام  درآمدید؟
من سال ۱۳۳۳ استعفا دادم. قوام که مُرد کارخانه افتاد دست پسر ابراهیم خان چاردهی. آن زمان پسرقوام ۶ یا ۷ سال بیشتر نداشت. نمی توانست کارخانه را اداره کند بزرگ هم که شد آدم درستی نبود نتوانست نام قوام را زنده نگه دارد. دو سال بعد من هم برای تحصیل بچه ها رفتم تهران ساکن شدم. چاردهی هم که مرد ، کارخانه یک جور دیگری شد.
زمان مصدق یادمه قرار بود دولت، کارخانه را مصادره کند. یک بار آمدند دفاتر کارخانه را بررسی کردند که اموال قوام را به نفع دولت مصادره کنند. با اینکه مصدق با قوام فامیل بود اما بعد که کودتای مصدق پیش آمد، دیگه کارخانه مصادره نشد.
بعد از انقلاب کارخانه چه سرنوشتی پیدا کرد؟
بعد از انقلاب، بنیاد مستضعفان کارخانه را مصادره کرد. اوایل به دیگران اجاره می داد و تا حدودی کارخانه سرپا بود ولی ۱۰ یا ۱۲ سالی می شود که کارخانه تعطیل است و عملا دارد از بین می رود.
شهریور ۱۳۲۰ را هم یادتان هست، روس ها در گیلان بمب انداختند؟
یادمه. جمعه سیاه بود. سوم شهریور. ما در کارخانه قوام بودیم. از صبح دیدم هواپیماها دور می زنند، کاغذ پخش می کنند. یکی کاغذی را برایم آورد دیدم نوشته آلمانی ها را از ایران بیرون کنید. جنگ جهانی دوم بود. من ۶ماه و ۳ روز بود که استخدام شده بودم. لاهیجان آن زمان اینقدر شلوغ نبود، ساختمان سازی نشده بود. حدود ۱۱ صبح دو بمب توی لاهیجان انداختند، گرد و خاکی که بلند شد ما در کارخانه قوام دیدیم. یک بمب تو مرکز لاهیجان انداختند که ۱۷ نفر کشته شدند.  یک بمب هم انداختند توی باغ دکتر پاک پور. که نزدیک میدان بار فعلی است.
زمانی که در کارخانه قوام کار می کردید، در لاهیجان ساکن بودید؟
نه. من یک اتاق در کارخانه داشتم که پنجره اش رو به حیاط باز می شد گاهی که قوام می آمد اتاق من،  نمی تواسنتم راحت بهش نگاه کنم. قوام یک دوچرخه ی هرکولست برای من خریده بود با دوچرخه هر ۱۵ روز یکبار به لاهیجان رفت و آمد می کردم. بعد که ازدواج کردم، برای خانم توی لاهیجان خانه گرفتم، شب می رفتم، صبح می آمدم. بعضی وقتها هم هر ۱۰ روز یا ۱۵ روز یک بار می رفتم لاهیجان. قوام اول یک موتور بمن داد. ولی من چون نمی توانستم موتور سوار شوم، برام دوچرخه خرید.
کارشناسان چای، در فرایند تولید چای نظارت بر کارخانه داشتند؟
بله همیشه. یک آقایی بود به اسم ارض پیما که کارشناس چای بود عکسش را هم در حال بازدید دارم. کارشناس هم در فرایند کاشت و هم فرآوری چای نظارت داشت.  عکس همه سرپرست های کارخانه را هم دارم. آن زمان یک دوربین داشتم و تعداد زیادی عکس از کارخانه گرفتم.
از خصوصیات فردی قوام چه چیزی بخاطر دارید؟
قوام به لحاظ ظاهر خیلی به خودش می رسید. به عینک توجه خاصی داشت. هر وقت عینک قبلی می گذاشت زمین، می فهمیدیم می خواهد عوض کند.
موقع خوردن صبحانه یکی باید کنارش می ایستاد و به سوالات قوام در مورد وضعیت کارخانه و چیزهای دیگر جواب می داد.
این گفتگو در تاریخ جمعه ۲۶/۳/۹۶ در منزل محمود کیانوش قویم صورت گرفته و به دلیل طولانی بودن خاطرات، تنها بخش های مربوط به قوام السلطنه و کارخانه چای نو بنیاد منتشر شده است.
بنظرمن دکتر محمد رضا توکلی دراین مصاحبه اشتباهاتی وجود دارد .
1_ قیمت چای خشک شده دهه سی  بنظر دو یا سه تومان صحیح تر باشد . 
2_همسرلاهیجانی قوام را دلشاد ذکر کرده اند بنظر من زهرا فداکار صحیح است که اهل محله خمیرکلایه لاهیجان بودند . دلشاد ها یا اجاقی خانواده بزرگی دیگری بودند که ساکن محله خمیرکلایه بودند 
3_ کیانوش میگوید بالای کوه های لاهیجان یا محل فعلی تله کابین متعلق به فلاحتی بود در صورتیکه حاج اسماعیل فلاح خیر  صحیح است.
 4_ عجیب تر اینکه میگوید مالش و ماشین ها بابخار آب به حرکت میآمدند در صورتیکه همه ی کارخانه های چای موتورتولید برق گازوییلی داشتند فقط ماشین چای خشک کنی با سوختن هیزم گرم میشد و حرکت موتورهای خشک کن هم تمامآ برقی بودند و خیلی زود سوخت هیزومی حذف و مشعل های گازوییل سوز چایگزین هیزوم شد . موتور تولید برق با آب خنک می شدند، بخاطر همین درکنار موتور خانه استخر بزرگ ساخته می شد تا آب به موترر رسانده بشود.
5_سرهنگ قطبی دایی فرح دیبا تیمسار نبود محل اسکانش ساختمان بوستان نارنج تازه تاسیس فعلی بود. 

http://gilanmosavar.com/?p=4564
این مصاحبه در سایت گیلان مصور بچاپ رسیده است.
عکس ترکیبی محمود کیانوش با عکس قدیم مرحوم عبدالعلی ارض پیما و کارگران را منتشر کرده اند.
مصاحبه خانم مهری شیرمحمدی و عباس ایمانی با محمودکیانوش قویم که دوروزپیاپی در همشهری بچاپ رسیده است ولی اسمی از گیلان مصور و ایمانی و شیرمحمدی برده نشده است .

۱۳۹۶ تیر ۱۱, یکشنبه

خرید اینترنتی بلیت کنسرت لاهیجان علی زند وکیلی

اصلن فکرش رانمیکردم که روزی سینی کمپوزه را در بساط سبزی فروشان بازار روز لاهیجان ببینم و عکس بگیرم اولین بار کمبوزه یا خربزه کال راحین سفردانشجویی در عجبشیر آذربایجان غربی خورده بودم . دوستان گروه خریده بودند و همانجا تو بازار مثل خیار پوست گرفتند و قاچ هاش را با پاشیدن نمک میخوردند و یک قاچ هم به من داده بودند کمی تلخ مزه بود اصلآ طعم خربزه نمیداد


شنبه دهم تیر نود و شش

زنده زیاد سیروس چهره نگاری عکاس قدیمی لاهیجان مردی خوش قامت زیبا و کاملآ شبیه هنرپیشه گان سینما بود . در لاهیجان با آپارات سه پایه وعکس شیشه ای کار میکرد. سال 1331 پیش از وقت مدرسه رفتن من بود همه درحیاط عکاسخانه اش در کوچه لولیتا یا گلشایی ها جلوی آپارات جعبه ای سه پایه دار عکس میگرفتند . آپارات عکاسی ، اندازه ای بزرگ داشت که کیسه سیاه رنگی پشتش آویزان بود و سیروس قبل از عکس گرفتن شیشه را داخل کیسه و دوربین میکرد. آدم ها کنار دیوار حیاط که پارچه سیاه میخ شده بود می ایستادند و تکان نمیخوردند. من که بچه بودم برای اینکه قدم برسد روی نیمکت چهارپایه ایستادم واین عکس را گرفتم . سیروس از پدرش زنده یاد حسین چهره نگاری عکاسی یاد گرفته بود ولی من اوراهیچوقت ندیدم وسن من قد نمیداد . مرحوم پدرم می گفت حسین چهره نگاری حدود سال 1314 به لاهیجان آمد و قبل از او هیچ عکاس ثابتی در لاهیجان نبود . میگفت پشت دیوار بقعه اردوبازار پارچه سیاه به دیوار میخ میکرد و از مردم عکس میگرفت و روزهای بعد همانجا به آنها تحویل میداد . شب ها ویا در هوای تاریک قادر به عکاسی نبود و فلاش نداشت. خب لابد در روزهای بارانی و برفی هم قادر به عکاسی نبود البته همان زمین الآن پاساژ صادقی یا محمودی شده است.

 #دکترمحمدرضاتوکلی
این عکس از خودم
محمدرضاتوکلی
سیروس چهره نگاری با آپارات انداخته است .
 سیروس چهره نگاری در حیاط عکاسخانه اش بادوربین عکاسی پاید دارو پارچه دار و شیشه و بدون فلاش و چراغ عکس میگرفت آنموقع فیلم عکاسی رایج نبود

ماما_مادر دوم اغلب مردم منطقه شرق گیلان؛ بانویی که در پنجاه سال دوران کاری اش، 21 هزار کودک با دستان توانای او به دنیا آمدند. به دنیا آوردن برای او فقط در نقش گرفتن یک نوزاد نبود، او لحظه هایی را می آفرید که به زندگی انسانها جانی دگر می داد. فعالیت هایی همچون: تاسیس اولین مهد کودک لاهیجان با سه شعبه در بخش های تابعه، که نگهداری از کودکان زنان چایکار و شالیکار را به عهده داشت. مسولیت تنظیم خانواده، و... با هدف ارتقای مقام زن در امور بهداشتی، فرهنگی و حمایتی و تشکیل کلاس های مبارزه با بی سوادی هزاران زن محروم از سواد بهره مند از نعمت آموزش شدند. او خدماتی از جمله سپردن کودکان بی سرپرست به خانواده های توانمند داشت که بعدها هر یک از آنها افراد برجسته و تحصیل کرده ای شدند و در بهترین نقاط دنیا مشغول زندگی هستند.برگرفته از مقاله کوچی ماما / نوشته طاهره اکبر / شماره 37 مجله دادگر.

ماما پیشکسوت سرکارخانم پروانه صوفی به اتفاق همسرش جناب دکترصمد فاضل زاد سالهای طولانی برای مردم لاهیجان خدمت کرده است
خاطره ای دارم از خانم دکتر صوفی سیاوش که می فرمودند خیلی دوست داشتند در منزل جدیدشان شومینه هیزمی داشته باشند . گویا استادکاری نیافتند و یا استادکاران طفره می رفتند . خودشان دست به کار شدند مصالح تهیه کردند و بنایی کردند و آجر چیدند  و ملات ریختند تا شومینه را باب دل و سلیقه شان را با دستان خودشان ساختند 




خاطره‌­ای از افتتاح نخستین زایشگاه لاهیجان


پروانه صوفی سیاوش
در سال 1335 که به عنوان ماما به استخدام بهداری لاهیجان درآمدم، تنها بیمارستان این شهر دارای بیست تخت خواب به همراه سه پزشک و یک دندانپزشک و یک مامای تحصیل کرده بود. شادروان خانم اقدس قمری آن روزها تنها مامای تحصیل کرده و فعال بیمارستان، زائوها را با کمبودهای فراوان پزشکی بستری و رسیدگی می­نمود. اما چندی قبل از استخدام من، وی به علت ازدواج از شغل خود استعفاء داد و رفت.
در اوائل ورودم به بیمارستان لاهیجان در یک گردهم آیی که به دعوت شهردار وقت لاهیجان شادروان اصغر فیاض و به مناسبت ورود آقای دکتر محمدرضا حکیم‌زاده به عمل آمده بود، کلیه‌ی رؤسای ادارات و مردم خیرخواه شهر نیز شرکت داشتند. در آن‌جا کمبودهای شهر مطرح شد از جمله از نبود یک زایشگاه آبرومند در لاهیجان و منطقه‌ی شرق گیلان سخن به میان آمد. این موضوع که بیش از همه مورد توجه قرار گرفت با کمک و مساعدت زنده‌یاد دکتر حکیم‌زاده و با همکاری شهرداری و مردم شهر در زمان کوتاهی باعث احداث یک واحد آبرومند زایشگاه در محوطه‌ی بیمارستان شهر شد. یعنی در مدتی قریب دو سال با همت بلند ایشان زایشگاه بیست تخته خوابی مورد افتتاح و بهره برداری قرار گرفت.
در روز افتتاح ساختمان زایشگاه، من به عنوان تنها مامای شهر به ایشان معرفی شدم. عکسی که پیوست این یادداشت است مربوط به همان روز بوده که بنده را در کنار دکتر حکیم‌زاده نشان می­دهد. ایشان پس از قدردانی و تشکر از زحمات دو ساله­ام در راه رفاه و آسایش زنان باردار، قسمت­های مختلف زایشگاه را بازدید نمودند. دکتر حکیم‌زاده با اشاره به من با خنده فرمودند: «امیدوارم با دستان شما هر روز به جمعیت این شهرستان اضافه گردد!»
آبان 1392

کتاب خاطراتی از پنجاه سال خدمت شبانه‌روزی کوچی ماما

 (مادر دوم 21000 کودک شرق گیلان)

ناشر: بلور
زبان: فارسی
رده‌بندی دیویی: 618.20230955
سال چاپ: 1394
نوبت چاپ: 1
تیراژ: 1000 نسخه
تعداد صفحات: 144



بانو خانم پروانه صوفی سیاوش، مامای لاهیجان
درمانگاه بیمارستان پهلوی لاهیجان عکس از کیومرث صفابخش

عکس قشنگ از همسایگان وتابلوی مطب پروانه صادقی در کوچه برق لاهیجان

۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

جد صورتگرهای لاهیجان نقاش بود اهل و ساکن محله گابنه بود رنگ هارا خودش با مواد فله ای مثل اخری و لاجورد وکتیرا روغن الیف و برزک درست میکرد وبا سریش و سریشم کارمیکرد. اکثر گچبری های بالای درب ورودی حاجی های از مکه برگشته را با کلمات بسم الله ..نصر من الله ..فتحنا مبینا..بزیبایی طراحی و اجرا میکرد


بقعه آقاسید داود بیجاربنه لاهیجان_نقاشی دیوارشرقی_عکس دکترمحمدرضاتوکلی








کلیپ کوتاه نقاشی بقعه http://www.aparat.com/v/5XfIm

۱۳۹۶ تیر ۴, یکشنبه

کوچه پشت تکیه بر درزمان شهردار سعیدآگشته موزاییک شد و سرو سامان گرفت و پیاده راه شد ، جانی تازه گرفت وسائل نقلیه ورودش ممنوع شد . این عکس ازصفحه اینستاگرام من محمدرضا توکلی بانام tvkldmd


 این عکس ازصفحه اینستاگرام من محمدرضا توکلی بانام tvkldmd

توپ پاره_نوشته همشهری حسین داریوش در اینستاگرام_پسرکم می گفت یکی از خانم های طبقه سوم بلوک بغلی تهدید مون می کنه که توپ تون رو پاره می کنم و به پلیس صدو ده زنگ می زنم بیان دستگیرتون کنند هیچوقت این حرف ها رو جدی نگرفته بودم چون در همین سن و سال با تمام مزاحمت هایی که برای همسایه هامون درست می کردیم و این تهدید ها رو شنیده بودیم ولی هیچوقت بیاد ندارم توپی داخل حیاط همسایه انداخته باشیم ولی به مابر نگردانده باشند حتی اگر با ترس و لرز و سر ظهر برای گرفتنش در خونه شون رفته باشیم . فکر نمی کردم بازی کردن در پارک پشت خانه این نوع تهدید شنیدن هم در پی دارد اما گویا بزرگ تر های این دوره زمونه یادشون رفته که خودشون یک روزی نوجوانی و جوانی کرده اندو همین بلا ها را سر دیگران آورده اند ، کودکیشون یادشون رفته و دردسر تمام مشکلات خواسته و نا خواسته زندگی رو با پاره کردن توپ سر بچه ها خالی می کنند. اشک های پسرم را با توپ پاره در دستش که کادویی دوستش هم بود را فراموش نخواهم کرد ای کاش ما بزرگ ترها یاد بگیریم حالا که خانه ها حیاط ندارند و گوشی و تبلت و بازیهای کامپیوتری دست از سر فرزندانمان بر نمیدارند حیاط دلمون را محل بازی کودکان کنیم .


۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه

یادی از" ملائکه " روزنامه فروش دوره گرد شهر ما_امروز در میان آرشیو اوراق یادداشت هایم یک بریده روزنامه ای از روزنامه ی اطلاعات ،چنان که در تصویر مشاهده می کنید پیدا کردم که بدون شک برای بسیار از شهروندان لاهیجانی جالب و چه بسا خاطره انگیز باشد. سید ابوطالب ستایشگر " معروف به " ملائکه " روزنامه فروش دور گردی بود که اغلب روزنامه ی اطلاعات را که شاد روان حمزه سعاتمند نمایندگی آنرا در لاهیجان داشت هر روز با سر دادن ِ " اطلاعات.. اطلاعات.. به مردم عرضه می کرد . او چون سواد نداشت پس از گرفتن روز نامه از دفتر نمایندگی به اولین کسی که برخورد می کرد می گفت : چند تا تیتر این روز نامه را برای من بخوان و او پس از گوش کردن به آنها یک تیتری که برایش مهم و مشتری آور بود انتخاب می کرد و آنرا با صدای بلند برزبان می آورد. بعضی از مواقع رندان برای اذیت کردن او تیتر هایی که خودشان ابداع می کردند و چه بسا پاره ای از آنها مسئله دار بود به او می گفتند و او بی خبر از همه جا آن تیتر را با صدای بلند فریاد می زد در روز نامه ی اطلاعات شماره 15693 مورخ سه شنبه سی ویکم امرداد ماه سال 2537-1357حورشیدی در زیر عنوان ِ " گزارش هایی از شمال " خبر در گذشت ملائکه" با عکسی از او به شرح زیر به چاپ رسید : " ملائکه " لاهیجان درگذشت. وی یکی از خادمین مطبوعات بود وسالها به کار روز نامه فروشی اشتغال داشت.- لاهیجان- خبر نگار اطلاعات-با کمال تاسف اطلاع یافتیم که " سید ابوطالب ستایشگر " معروف به " ملائکه" که سالهای متمادی سرگرم کار فروش روز نامه درلاهیجان بود، بدنبال یک بیماری در سن 64 سالگی در گدشت.جسد وی در میان تاثر وتاسف مردم لاهیجان به خاک سپرده شد. روزنامه اطلاعات : در گذشت سید ابوطالب ستایشگر را به بازماندگانش تسلیت می گوییم وبرای شان صبرو شکیبایی آرزو می کنیم. لاهیجان- سی ویکم خرداد ماه 1396- دکتر بهمن مشفقی

" سید ابوطالب ستایشگر " معروف به " ملائکه" 

کتاب مصور "چهل مجلس" اثر پژوهشی پیمان عیسی‌زاده_نویسنده و پژوهشگر لاهیجانی


https://goo.gl/photos/xEBdYKUGoarzjYHY6


نبرد خونخواهی مختارثقفی_بقعه آقاسید احمد امیرشهیدلاهیجان.

به معراج رفتن پیامبرص _بقعه آقاسید داود کیا_بیاربنه_لاهیجان

حرکت اسرای اهل بیت باسرهای برنیزه شهدا_بقعه آقاسید داودکیا_بیجاربنه_لاهیجان

نبرد حرباکفار_بقعه ملاپیرشمس الدین_روستای لاشیدان حکومتی لاهیجان.
مشهدی آقاجان نقاش لاهیجانی

به میدان رفتن حضرت علی اکبر_بقاع چهارپادشاهان لاهیجان...سمت راست

به میدان رفتن قمربنی هاشم_بقاع چهارپادشاهان لاهیجان...سمت چپ
استاد غلامحسین لاهیجانی 1316هجری قمری

۱۳۹۶ خرداد ۲۶, جمعه

بادیدن این عکس ونوشته یاد کودکی های خودم افتادم ، آنروزهای پرهیاهوی تابستان سی و دو قبل از مدرسه و نگرانی های من برای رفتن مدرسه ،جریان کودتای بیست و هشتم مرداد ، من که شش ساله شده بودم باید به کلاس اول میرفتم . مدرسه احمدقوام که در محوطه پروشگاه لاهیجان بود. محوطه ای بزرگ درواقع قسمتی ازصحرای لاهیجان بودکه شهرداری به قوام داده بودند تبدیل به پرورشگاه بکند یکسر محوطه کنارخیابان اصلی روبروی بیمارستان بود یک سرش به محله امیر شهید، دور تادورش را با پایه های چوبی و چندرشته سیم خاردار محصور کرده بودند . روز اول مهر که به مدرسه رفتیم نه معلم بود نه مدیر و نه ناظم تنها چندنفر مستخدم در مدرسه پرسه میزدند و از دور بچه هارانظاره میکردند و این وضع چهل پنجاه روز ادامه داشت و ما هرروز به مدرسه میرفتیم فقط و فقط بازی میکردیم . بعد ها متوجه شدم که همه معلم ها از ترس مصدقی یا توده ای بودن و یا انگ توده ای خوردن فراری بودند و سرکار حاظر نمیشدند .

Pro-Shah crowds on streets of Tehran, August 1953.

Iran 1953: State Department Finally Releases Updated Official History of Mosaddeq Coup   


۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

سوغات کربلا


عموی من سیدرضا سیگاری بود سیگار میکشید به سیگار میگفت پاپروس،فندکی داشت جرقه میزد و بوی بنزین میداد همیشه  جلیقه و کت و شلوار میپوشید ، توی یکی از جیب های جلیقه اش یه ساعت زرد رنگ دردار و زنجیری بود گاهگاهی ساعتش را بیرون میآورد دگمه ای را فشارمیداد درش باز میشد نگاهی میکرد . تعریف میکرد حدود سالهای هفده ،هیجده با عده ای لاهیجانی ها پس از تهیه تذکره و پاسپورت با حاجی میرراننده رفته بود کربلا و برگشته بود ، میگفت ماشین حاجی میرکبریتی بود که شبیه ون ومینی بوس بود منتهی دماغ داشت  موتورشبیرون جلوی ماشین بود . مردم اسم این ماشین هارا کبریتی گذاشته بودند چون فلز و آهن کم داشت وکل اطاقش، سقفش حتی صندلی هاش از باریکه های تخته و چوب رنگ روشن لاک الکل زده درست شده بود . سدرضا عموی من می گفت راه کربلا پس گذشتن از رشت و قزوین راهی همدان کرمانشاه ومرزقصرشیرین و ادامه راه از بیابان های شرق عراق ادامه میدادند ، میگفت در میانه را بیابانی مرد نیزه بدست را که در حال شکار سوسمار مارمولک گنده بود وما از داخل ماشین تماشا میکردیم وقتی بهش نزدیک شدیم راننده ایستاد و مسافران ریختند بیرون و جلوتر رفتند که سوسمار تماشا کنند . مردشکار چی بخیال اینکه جمعیت میخواهد شکارش را از او بقاپند شروع کرده بود با نیزه حمله کردن و فریاد کشیدن که جمعیت رافراری داد ..   پس از چندروز اقامت و زیارت در کربلا و اطراف باهمان ماشین کبریتی برگشته بودند . باخودشان سوغاتی مهر و تسبیه سبد های گرد چی پی برگ خرمایی و بادبزن....آورد  و یک صدف بزرگ سفید صورتی برای برادر زاده اش اعظم خانم  بود که اونموقع دختر کوچکی بود که پس از مردن مادرش با عموسید رضا و مادر بزرگ من زندگی میکرد و صدف را اعظم خانم باخودش به خانه شوهر برد واز این شهر به شهر دیگر و خانه ای به خانه ای تا اینکه صدف را داد به دختر بزرکترش...که همسر من شد.....!

۱۳۹۶ خرداد ۱۴, یکشنبه

عکس های آقای کیوان پندی در اینستاگرام

  • keyvan_pandi
  • مردی که قصد داشت گیلان را 
    نیز همانند آذربایجان از ایران جدا نماید 
    سید جعفر پیشه‌وری سیاستمدار و روزنامه‌نگار کمونیست ایرانی ,نخست وزیر حکومت خودمختار آذربایجان و مؤسس فرقه دموکرات آذربایجان در ایران دوره پهلوی است.
    وی در روز 21 آذرماه 1321 با حمایت ودریافت اعتبارهای مالی از سوی شوروی در هنگامیکه  نیروهای متفقین و بیگانه به شمال و جنوب ایران یورش آورده بودند و هرج و مرج داخلی در ایران حکمفرما بود, توانست از موقعیت اشغال آذربایجان و تبریز توسط روسها بار دیگر استفاده کند و یک جمهوری ساختگی در قلب ایران بنا نماید.
    در نتیجه آذربایجان ایران که هزاران سال به نام سرزمین پاسداران آتش (آتروپاتان) مشهور بود را رسما کشوری مستقل و ترکی معرفی کرد و شروع به تبلیغ زبان ترکی و حذف زبان فارسی نیز نمود.

    پیشه وری تجزیه طلب حتی در بهمن ماه 1324 خوشیدی با قوای خود از راه خلخال به ماسوله قصد حمله به گیلان و تصرف آن و جداسازی این سرزمین از پیکره ایران را داشت که موفق نشد و شکست خورد.عاقبت بعد از پایداری مردم و جان فشانی های قوای ایران و بعد از ختم غائله آذربایجان, با همراهانش به باکو گریخت ودر سال 1326 در یک تصادف مشکوک مرد ودر همانجا به خاک سپرده شد.
    گفتنی است که ;امروزه بعد از گذشت دهه ها از آن ماجرا, گروهی افراطی و به اصطلاح هویت طلب به نام" پان ترکیسم" با دامن زدن به اختلافات قومی و مذهبی در منطقه و فعالیت های وسیع سعی در ترکی کردن منطقه داشته و قصد جداسازی این مرزوبوم را دارند که باید آگاه و هوشیار بود.

عکس های آقای کیوان پندی در اینستاگرام



  • keyvan_pandi
  • آگهی مربوط به سال 1354 و
    کاندیدای حزب رستاخیز از شهرستان لاهیجان

    حزب رستاخیز ملت ایران معروف به «حزب رستاخیز» به عنوان تنها حزب فراگیر، به دستور محمدرضاپهلوی در ۱۱ اسفند۱۳۵۳ خورشیدی تشکیل شد.پس از اعلام تشکیل حزب,همه حزب‌ها وسندیکاهای مجاز ایران
    مانند حزب ایران نوین، حزب مردم، حزب پان ایرانیست وحزب ایرانیان در آن ادغام شدند. نظام  شاهنشاهی در قدم بعدی تمام کارمندان دولت را مجبور به عضویت در حزب نمود.

    #ایران#گیلان#رشت#لاهیجان
    #حزب_رستاخیز

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

بقعه آپيررضا در محله تكيه برلاهیجان را درآلبوم عکس سایت "لاهیگ" دیدم ، تاریخ خردادهفتاد و نه را دارد عکاسش مشخص نیست .

ساختمان قدیمی بقعه آپیررضای محله تکیه برلاهیجان برخیابان اصلی بازارکه سالهاپیش تخریب شد و ساختمانی شبیه گنبد شیخ زاهد شیخانبر بنا شد . دوران کودکی  وسط روز از کنارش میگذشتی پشت این پنجره مرحوم صدرممتاز با عمامه سفید عبای حنایی نشسته بود با بادبزن حصیری خودش را باد میزد و بامردم زیرپنجره صحبت میکرد و جواب مسئله میگفت.. 

میشه گفت من هم شاهد زنده دعوا و آشوب اسمال کیجابودم_اسماعیل خدا ترس کردمحله ای معروف به "کبلا کیجا" این عکس را آقای کیوان پندی در اینستاگرام گذاشته بود با گوشی موبایلم اسکرین شات گرفتم

من هم شاهد شروع ماجرا بودم


  بچه که بودم شاهد دعوا و چاقو کشی وآشوب کیجای در لاهیجان بودم .البته نمیدانم چه سالی بود، سی و شش هفت بود. یادمه روزهای آخر تابستان بود و کم کم آماده می شدیم که به مدرسه برویم، مادرم منو با بردار بزرگترم به همراه پسرنوجوان کارگر منزل فرستاده بود مغازه آقای فریدون عیسی بخش قیش یا کمر بند چرمی بخریم، مغازه عیسی بخش نزدیک میدان چهار چراغ اول خیابان بازار نبش کوچه بن بست سینما ایران  زیر ساختمان رادمنش ها دکان خرازی داشت. موقع برگشتن از میدان و فلکه چهارچراغ می گذشتیم صدای تصادف شنیدیم، دو ماشین پابدای روسی درست وسط میدان چهارچراغ اتفاق افتاده بود. بنظر میرسید تصادف عمدی بوده باشه. بعد از تصادف هردو راننده از ماشین خارج شدند، راننده ماشین عقبی مردی بلند قد هیکل دار با موهای بلند که فقط پیراهن سفید آستین بلند پوشیده بود کارد به دست خارج شد و بطرف راننده جلویی حمله کرد، آدم های اطراف میدان بطرف دعوا رفتند و ازدحام بیشتر و بیشتر شد . اولین باری بود دعوای چاقوکشی میدیدم ، تقریبآ با حالت دویدن از آنجا دورشدیم . کیجا لات درشت اندام وغول چماقی بود که آنموقع در رشت گاراژداشت و ماشین های سواری مسافرکش به لاهیجان میفرستاد. چند نفر درلاهیجان گاراژ تاسیس کرده بوند و مسافر به رشت میبردند ، کیجا آنرا دخالت در قلمروکاری خودش به حساب آورده بود و برای تسویه حساب به تنهایی ویک تنه به لاهیجان آمده بود که دعوا راه بیاندازد. دعوا و چاقوکشی وسط میدان ادامه داشت و کم کم خودش را به مغازه عزیز کفاش یا برادران پرتوی که کنار میدان و زیرعمارت مطلق ها بود رسانده بود و وارد بالکن مغازه شده بود و با پرتاب کفش وقالب و سایر ابزار به دعوا و چاقوکشی ادامه میداد . واین داستان ازصبح که شروع شده بود ساعت ها ادامه داشت و دعوای بین مردم لاهیجان و لات های هفت محله آنموقع لاهیجان و زخم و زیلی شدنشان تا غروب ادامه داشت و جمیعت زیادتر و زیادتر میشد واز دست پلیس و شهربانی و پاسبان خارج شده بود که ارتش دخالت کرد و سربازانی مسلح از رشت به لاهیجان آمدند و برای پراکنده کردن مردم شروع به تیر اندازی هوایی و سرو صدا نمودند و مردم را فراری دادند وکیجا را دستگیرو باخود به رشت بردند. حین تیر اندازی مردی بنام بندبونی تیر خورد وکشته شد. بند بونی یادم هست عصای زیربغلی داشت موقع راه رفتن می شلید، دکه ای دور میدان روبروی بانک تجارت امروزی که آن موقع هتل نوارچی بود ماست بندی داشت و ماست کوزه ای میفروخت. آنموقع این واقعه و دعوای لات ها خیلی سرو صداکرد و بسیاری ازمطبوعات آنرا انتشار دادند و رشتی ها سال ها برای مسخره کردن لاهیجانی ها از آن یاد میکردند و پز میدادند و افتخارمیکردند!... و دراین سالهای زیاد که باجوانان رشتی همکلاس و همدوره دانشگاهی و خوابگاهی و سربازی و همکار بودیم به شوخی و جدی و طعنه سرکوفت شنیدیم...  برادران پرتوی و عزیز کفاش هرگز نتوانستند کفاشی را سرو سامان بدهند، مغازه کفاشی شانرا به حسن آقای قاسمی که روبروی مغازه کفاشی دکه آجیل و تنقلات داشت فروختند و شهرداری هر دو دکه ی حسن دکه و بندبونی ماست بند را از فلکه اصلی برداشت و برد.