‏نمایش پست‌ها با برچسب سوغات کربلا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سوغات کربلا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

سوغات کربلا


عموی من سیدرضا سیگاری بود سیگار میکشید به سیگار میگفت پاپروس،فندکی داشت جرقه میزد و بوی بنزین میداد همیشه  جلیقه و کت و شلوار میپوشید ، توی یکی از جیب های جلیقه اش یه ساعت زرد رنگ دردار و زنجیری بود گاهگاهی ساعتش را بیرون میآورد دگمه ای را فشارمیداد درش باز میشد نگاهی میکرد . تعریف میکرد حدود سالهای هفده ،هیجده با عده ای لاهیجانی ها پس از تهیه تذکره و پاسپورت با حاجی میرراننده رفته بود کربلا و برگشته بود ، میگفت ماشین حاجی میرکبریتی بود که شبیه ون ومینی بوس بود منتهی دماغ داشت  موتورشبیرون جلوی ماشین بود . مردم اسم این ماشین هارا کبریتی گذاشته بودند چون فلز و آهن کم داشت وکل اطاقش، سقفش حتی صندلی هاش از باریکه های تخته و چوب رنگ روشن لاک الکل زده درست شده بود . سدرضا عموی من می گفت راه کربلا پس گذشتن از رشت و قزوین راهی همدان کرمانشاه ومرزقصرشیرین و ادامه راه از بیابان های شرق عراق ادامه میدادند ، میگفت در میانه را بیابانی مرد نیزه بدست را که در حال شکار سوسمار مارمولک گنده بود وما از داخل ماشین تماشا میکردیم وقتی بهش نزدیک شدیم راننده ایستاد و مسافران ریختند بیرون و جلوتر رفتند که سوسمار تماشا کنند . مردشکار چی بخیال اینکه جمعیت میخواهد شکارش را از او بقاپند شروع کرده بود با نیزه حمله کردن و فریاد کشیدن که جمعیت رافراری داد ..   پس از چندروز اقامت و زیارت در کربلا و اطراف باهمان ماشین کبریتی برگشته بودند . باخودشان سوغاتی مهر و تسبیه سبد های گرد چی پی برگ خرمایی و بادبزن....آورد  و یک صدف بزرگ سفید صورتی برای برادر زاده اش اعظم خانم  بود که اونموقع دختر کوچکی بود که پس از مردن مادرش با عموسید رضا و مادر بزرگ من زندگی میکرد و صدف را اعظم خانم باخودش به خانه شوهر برد واز این شهر به شهر دیگر و خانه ای به خانه ای تا اینکه صدف را داد به دختر بزرکترش...که همسر من شد.....!