پدرم گفت: زمان
در ترقی است پسر
قرن، قرن صنعت
عصر، عصر فن است
و به یک ساختمان آهنی ده طبقه
مدتی زل زد و گفت:
ـ عظمت را آیا میبینی
راستی
دست آدم چه کمالی دارد!
و به پشتم زد و گفت:
ـ با من، اینجا پسرم
و در این شهر بزرگ
صنعتی را یاد بگیر
و سپس رفت و مرا
با دلی سرشار از عطر گل صحرایی،
ـ عطر دهات
در بیابانی از آهنها
و هیولاهای پولادین ترک نمود
و من اکنون، تنها
ساکن دره آهن هستم
صنعت آموختهام اما درد غربت
تکه ابری است که بر روی دلم افتاده است
من در اینجا
نمرهای هستم در دفترچه
واحدی هستم از سرمایه
مهرهای هستم از یک ماشین
و فلز روح مرا میساید
راه برگشتی تا دهکده نیست
باید اینجا باشم
و به چشماندازی
غیر از آن دهکده پشت سرم
ـ خیره شوم
باید اینجا باشم
و به آزادی اندیشه کنم
|