‏نمایش پست‌ها با برچسب کربلایی حبیب الله. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کربلایی حبیب الله. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

خاطرات عمر ویادی ازصف نانوایی_دکتربهمن مشفقی






من متعلق به نسلی هستم که در " دهه ی دوم " عمر خود و نیز اکنون در " دهه ی هشتم " عمر لذت وشادی ی نان از نانوایی گرفتن را با تمام وجودم، درک می کردم ومی کنم  

درعصر ما درخانواده های شهری گیلانی ها ، خریدن نان از نانوایی ، یک " عیب " و به قول امروزی ها " بی کلاسی  " بود . وقتی کسی نان به دست یه سوی خانه میرفت، خیلی ها زیر گوش هم پچ پچ می کردند : نیگاه کن . بیچاره وضع مالیش خوب نسیت ، نان روی سفرش می گذاره  
تنها یک ماه از سال بود که این  عیب  بی کلاسی  رنگ می باخت وآن ماه رمضان بود. که خانواده ها حتما برای سفره ی افطارشان ، نان تهیه می کردند
عشق ما بچه ها این بود که خانواده به ما اجازه بدهد، نان افطار را ازنانوایی برای آنها بگیریم وقتی این اجازه به ما داده می شد، از شادی درپوست نمی گنجیدیم  
هنوز عصر آن روز های ماه رمضان آن سالها که ثو صف ِ  نانوائی ی کربلایی حبیب الله  که نام فامیلی " "زریاب " داشت وکسی اورا به این نام نمی شناخت وصدا نمی زد ، درچند قدمی منزل ما واقع در محله ی تکیه بر لاهیجان، یک مغازه ی بزرگ با دو ورود ی وخروجی غربی- شرقی داشت که در بخش غربی به ، کته پزی و دربعضی فصول حلیم پزی اش دایر بود و در بخش شرقی، نانوایی داشت ودر فاصله ی این دومکان دربخش کته پزی حوض آب با چند فواره قرار داشت که ماهی های مختلف در آن شناوربودند. ازیادم نرفته است  
خود کربلایی حیب الله ابتدا ء درشکه چی بود ودرشکه ی معروف با پیرایه های زیبایی که به آن بسته بود داشت. بعد ها که " کربلایی " شد. کمتر درشکه را اداره می کرد وبیشتر به کته پزی اش می رسید. دوپسر داشت به نام های " گدا علی " و " حاجی " که بخش نانوایی را اداره می کردند ونان سنگک شان معروف بود. " حاجی " که کوچک تر بود خیلی آدم شوخی بود. هردو ورزشکار وکشتی گیر بودند ودر زورخانه ی آن زمان شهر ما که معروف ترینش زورخانه ی شاطرمحمد نام داشت و محلش درست جنب خانه ی فعلی استاد وهنرمند عزیز شهر ما آقای مخمر قرار داشت. من بعضی شب ها بخصوص شب های جمعه به این زورخانه برای تماشای ورزشکارانی که در گود هنرنمایی می کردند می رفتم و درصف تماشاچیان می نشستم. خوب یادم است که شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ، بارها در این زور خانه حاضر می شد ودر داخل گود میدان داری می کرد که عملیات چرخ زدن و میل گرفتن و کباده کشی اش، معروف و تماشایی بود. 
خلاصه عشق وشادی ما در سالهای دهه ی دوم عمر همین تفریحات و گرفتن نان از نانوایی ، بخصوص در ایام ماه رمضان بود. جالب اینکه هیچگاه زنان در صف نانوایی دیده نمی شدند.
الان که در هه ی هشتم عمر وقتی بعضی صبح ها به نانوایی می روم، همان شادی های آن سالها از جلوی چشمم رژه می روند وجالب تراینکه هیچ" دهه ی دوم " عمری را در صف نانوایی نمی بینم و برعکس ، دهه های بالاتر 
را بیشتر مشاهده می کنم . امروز صبح نیز شاهد این صحنه در نانوایی بودم و زیر لب با خود گفتم : دهه ی هشتادی های این زمان، همچنان شادمانه به نانوایی می روند و دهه ی دومی هایش شادمانه، درخواب خوش اند.