۱۳۹۲ آبان ۷, سهشنبه
VA RG 30 December 2012 از صفحه ورگ فیسبوک_دلم برای لاهیجان تنگ شده. لاهیجان مغرور و ابله و بیچاره. لاهیجان شیعه. لاهیجان با دیوارهای خزهبسته و سمنتهای خاکستری و بارانهای پشمکی. با شعرها و شاعران مردهاش. با کافهها و قهوهخانههای بیروحش. با تاکسیهای روی اعصابش. با لهجهی تریاکیش. با بوی خشتهای سرخ کوچههای گأبنه و پؤردِسر و با آن دو منارهی شاهد قرنها جنگهای خونبار مذهبیش. برای عبور از روی خشتِپورد به دو و نیم دقیقه وقت نیاز دارم به اضافهی چهارصد سال. از پشت پنجرهی اتاقم، لاهیجان چند ماشین پارکشده کنار خیابان است و چراغهای بام سبز. خیابان شقایق و مهرگان همچون آموزشگاهی بزرگ است که انگار شبها همه سر در کتاب دارند و برای خاطر کنکور فردا باید زود بخوابند! برای پیاده رفتن به نزدیکترین قهوهخانه ده دقیقه و برای نزدیکترین کافه پنج دقیقه وقت نیاز دارم. توی قهوهخانه مردها توتو میزنند و پسرها پروستاتهاشان را با غلیان ورزیده میکنند. توی کافه پسرها تختهنرد بازی میکنند و دخترها تند-تند سیگار دود میکنند. برای قدم زدن توی کوچه پس کوچههای شیشهگران و نیما و کشیدن مگنا قرمز بیست دقیقه وقت نیاز دارم به علاوهی ده سال. توی کوچهی طالبی یحیاآباد لاتی کون دختری را با دست میگیرد و لاهیجان با دیوارهای لعنتیش -که اگر درها اجازه دهند، «نشریهی مجاهد را بخوانید» و «درود بر فدایی» و «مرگ بر منافق»ش تمامشدنی نیست- سرفههای خشک بعد از سیگار ۵۷ میکند. لاهیجان با دیوار کوچهی تنگ کنار کافه دوناتش که وقت سیگار کشیدن به تو لبخند میزند با «درود بر سپهریها و حسنپورها»ش. برای قدم زدن از سلتیتی تا آبشار از کنار دیوارها به ده دقیقه وقت نیاز دارم. برای وقت گذراندن توی شهرکتاب به نیم ساعتی. برای تماشای تابلوهای نئونی سندباد و خانه و کاشانه و لوکارنو و تعطیلات و نادری و نوشین و تخمهشکستنهای زوجهای جوان دور استخر باید از پنجرهی اتاقم به بیرون بپرم که با دو طبقه وضعیت پیچیدهای خواهم داشت! شاید تنها حافظهام را از دست بدهم. و دیگر ساختمانها را به جا نیاورم. بوی چوب نردهی راهپلهی ساختمانهای دکترها توی کوچه توکلی و کوچه برق را به جا نیاورم. از پشت پنجرهی اتاقم، لاهیجان بوی پوسیدن گرفته همچون پیردختری که هنوز طبق آخرین مدل سالهای جوانیاش خودآرایی میکند. رقت از پنجره تو میزند و پنجرهی کشویی آلمینیومی را کیپ میبندم تا پاییز لاهیجان روی طاقچهی بیرونی کنار تکهریدمانهای کبوترها بماند. برای رسیدن به میدان شهدا با یک کورس تاکسی به بیست دقیقه وقت نیاز دارم. تو گویی از شهریور بیست تا به حال هیچ چیز تغییر نکرده. برای رفتن به داخل فروشگاه کفش ملی و خرید یک جفت کفش کیکرز پانزده دقیقه وقت نیاز دارم به اضافهی پانزده سال. تا از کفش ملی بیرون بیایم، بساط همهی شانزده-هفدهسالههای نشریهفروش را به هم ریختهاند و کمی خون به تسمهها و کابلها و زنجیرها و قمهها گرفته. برای تماشای کربزنان شب قتل به پنج دقیقه وقت نیاز دارم به علاوهی زمانی برابر با «مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع».
۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه
۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه
۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه
۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه
مقبره شیخ زاهد گیلانی درروستای زیبای شیخانبردرحاشیه شهر لاهیجان ودر کنار جاده ی قدیم بطرف لنگرود قراردارد ،" خانقاه دراویش طریقت خاکسار" در کنار مجموعه بقعه شیخ زاهد چند سالی است از رونق افتاده است و فقط شب های جمعه برای زیارت قبور وخواندن فاتحه باز است و بسیاری از دراویش سال های اخیر از جمله" شیخ مطهر"و شعرایی مثل" بیژن نجدی" آنجا آرمیده اند. شيخ زاهد گيلاني از صوفيان بزرگ ايران بود. تبار او به شهر سنجان در خراسان ميرسيد. طريقت او از طريق سلسله مراتب رهبران صوفيگري که شامل افرادي چون ابونجيب سهروردي و حسن بصري بود به امام علي و محمد پيامبر ميرسيد. شيخ صفيالدين اردبيلي نياي بنيانگذاران دودمان صفوي مدت ?? سال در نزد شيخ زاهد گيلاني گذرانيد و دختر او را به زني گرفت. شيخ زاهد، شيخ صفي را به خلافت و جانشيني خود در طريقت برگزيد. پس از مرگ شيخ زاهد، و به روايتي در همان دوران زندگي وي، صفيالدين به اردبيل باز ميگردد و طريقتي به نام صفويه در همان جا بنيان ميگذارد. تبار حزين لاهيجي، از سرايندگان اواخر صفوي نيز با فاصله چند نسل به شيخ زاهد گيلاني ميرسيد. ميرزا احمد حکيم تنکابني پزشک فتحعليشاه قاجار نيز نسب به شيخ زاهد گيلاني ميرسانده. شمايل او، بقولي، در يکي از تالارهاي کاخ گلستان آويزان است مقبره شيخ زاهد گيلاني (مربوط به سده هشتم هجري) واقع در جاده لاهيجان به لنگرود و در روستايي به نام شيخانبر واقع شده است. از نويسندگان نامدار ايران، سعيد نفيسي، کتابي درباره وي نوشته به نام شيخ زاهد گيلان
۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه
عکس های محمدرضا توکلی از لاهیجان _پرورش و تکثیرنیلوفر آبی را دیده بودید ؟ این عکس ها را در باغی بزرگ در کتشال لاهیجان گرفتم و بسیاری دیگر از زیبایی هایی که بتدریج تقدیم خواهم نمود. البته این نوع نیلوفر با نوع محلی و بومی و آنچه در گیلان رویش میکند فرق دارد . دراین باغ انواع نیلوفر آبی برگ کوچک و بزرگ پرورش داده میشود
۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سهشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سهشنبه
سقا خانه ی بن بست طوافى, کوچه امام رضوى محله خمير کلايه لاهيجان، مادر مرحوم من تقریبآ همه ی شب جمعه ها نفت نذر اینجا میکرد، کارگرهای خونه پیت حلبی نفت رو میآوردند ، اینجا چند تا بطری شیشه ای بود اونارو پر نفت میکردن، با اینکه هیچوقت دور و ورش کسی نبود و انگاری متولی نداشت اما همیشه فند کهای کوچک حلبی با فتیله هاشون روشن بودن و دود میکردند البته اون قدیما اینطوری آهنی که نبود کل بناخشتی بود و سرش هم شیروانی سفالی داشت و یه جورهایی همه مردم اون اطراف چشم شون به سقا خونه بود و مواظبش بودند و احترام میذاشتن . ماه محرم که میشد دور و ور سقا خونه شلوغ تر میشد و پذیرایی و نذری هم بیشتر میشد مادر مرحوم من هر شب دسته گردانی و سینه زنی یک سینی پر از استکانهای بلوری شربت گلاب و تخم شربت ریحان و خیلی شیرین میفرستاد برای آدم های دور و ور سقاخونه ،دسته ها ی سوگواری و سینه زنی وقتی اینجا میرسیدند باحترام سقاخونه چند دقیقه ای مکث میکردند و مایه میذاشتن_عکس محمدرضا توکلى
۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه
علی امیری : جناب دکتر عزیزم سلام وقت بخیر خاندان محصص لاهیجانی از قدیمی ترین خاندانهای مناطق شرقی گیلان هستند این عکسی که برایم مرحمت فرمودید مربوط به حدود سال 1275 خورشیدی است. حاجی اکرم السلطنه در سالهای مشروطه مدتی حاکم لاهیجان شد. حاجی صدیق الدیوان هم عضو انجمن ولایتی لاهیجان بود که معروف است بر خلاف دیگر برادران خود مخالف مشروطه بوده و یک پرچم هم وقف حسینیه امام رضوی در خمیرکلایه نمود خانه اش در دوره رضاشاه تبدیل به اداره آمار شد و در شهریور 1320 مورد حمله هواپیماهای روسی قرار گرفت میرزا احمدآقا محصص هم در نقاشی و خوشنویسی استاد به تمام معنا بود اما تصویری از آثارش به دست نیامد. خانم وی نیز که ساره سلطان نام داشت از هنرمندان بود اما هیچ اثر از سوابق هنری وی در دسترس نیست. میرزا رحیم خان هم که سوای سوابق سیاسی و اجتماعی اهل شعر و شاعری بود و میتوان او را از خوشنام ترین رجال چند سده گذشته لاهیجان دانست این عکس را تا به امروز ندیده بودم و از شما بسیار سپاسگزارم
۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه
قبل از جریان بیست و هشت مرداد شعبان جعفری یا همان بی مخ تبعید لاهیجان بود ودر تبعید مدیرباشگاه ورزشی یا زورخانه سام را به عهده داشت. وقتی زن لاهیجانی گرفت همه لاهیجانی ها" شعبان خان" صدایش میکردند/ پسری که برای دستشویی رفتن اجازه نمی گرفت نام اصلی اش شعبان جعفری بود و خودش می گفت:«معلم که می اومد و بچه ها می خواستن برن دستشویی، اینجوری می کردن (انگشت سبابه را به نشان اجازه گرفتن بالا می برد) آن وقت معلم می گفت: «برو!» من این کارو نمی کردم، هر وقت می خواستم راهمو می کشیدم می رفتم بیرون. اون وقت معلمه با انگشت می زد به شقیقه ش و به بچه ها می گفت: «مخش خرابه! مخ نداره!» از همون جا اینا اسم ما رو گذاشتن: «بی مخ» _ شاه چیه؟ مصدق چیه؟ _همه چیز از وقتی شروع شد که شعبان بی مخ در دوره سربازی اش که چهار سال طول کشید، شبی با هواداران خود به تئاتر رفت. تئاتر فردوسی به سرپرستی عبدالحسین نوشین که ظاهرا نمایشنامه – مردم – علیه دربار را به صحنه برده بود. در آنجا شعبان بی مخ در یک دعوای خیابانی که بین خودشان پیش آمد همه چیز را به هم ریخت و از این تاریخ دربار او را به عنوان عنصری شرور کشف کرد. خودش در خاطراتش می گوید:«بچه ها یه روزنامه اطلاعات یا کیهان آوردن. دیدم با خط درشت اون بالا نوشته که شعبان بی مخ دیشب تماشاخونه فردوسی رو بهم زده، نوشین و عموئی ام داشتن اونجا نمایش «مردم» رو می دادن. منم اصلاً روحم اطلاع نداشت که این نمایش علیه شاهه. اصلاً نمی دونستم شاه چیه، مصدق چیه، داستان چیه».
![]() |
| بیمخی که همه کاره شد |
![]() |
| کی بهتر از شعبان بی مخ http://www.jamejamonline.ir/NewsPreview/1161632220882078088_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%85%D8%AE%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF.html |
زمین فوتبال ورزشگاه تختی لاهیجان چمن مصنوعی شد _قدیم ها وقتی سیم خاردار دور ورزشگاه لاهیجان را کندند به و دور تا دور را دیوار کشیدند به خودم گفتم عرصه برای چریدن گاوهای امیرشهید تنگ شد. با وجود دیوار کشی گاهگاهی بازهم از درهای همیشه باز شمال و جنوب زمین فوتبال گاوها وارد می شدند. این روزهای پایانی مرداد ماه بازهم درب شمالی باز بود وقتی چشمم به چمن مصنوعی افتاد بخودم گفتم وای به حال گاوهای امیرشهید که بی علف شدند. من که دوره کودکی و نوجوانی درجوار این محل به دبستان و دبیرستان رفتم می دیدم همیشه گاوها و گله ی غازمشغول چریدن بودند و حتی قبل از بازی لازم میشد گاوها را بیرون بکنی و یکبار شاهد زایمان گاو روی چمن اینجا بوده ام و هیچوقت از ذهنم پاک نشد و بارها دیده ام بچه های همکلاسی ام بدنبال پیداکردن تخم غاز بوده اند و گاهگاهی اسب هم میآمد و روزها همان جاها می پلکید ، خدارا چی دیدی شاید چمن مصنوعی هم به دهن بزی شیرین بیاید
۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه
درویکیپدیا اشتباه نوشته شده است . جاوید جهانگیری زاده ۱۳۱۷ - لاهیجان بازیکن سابق فوتبال ایران است. او سابقه بازی در باشگاه فوتبال ملوان بندر انزلی را دارد وی سابقه ۲ بازی ملی نیز در کارنامه دارد . این عکس جاوید را یک مربی جوان "روز به صفابخش" در فیسبوک گذاشته است در ویکیپدیا که نگاه میکنی به اشتباه نوشته که متولد هفده است ، چون من و جاوید متولد بیست و هفت هستیم و سال سی و سه اول ابتدایی را در یک کلاس مدرسه احمد قوام شروع کردیم که در کنار پروشگاه لاهیجان قرار داشت که بعد ها مدرسه احمد قوام کلا از بین رفت وتبدیل به تشکیلات بهزیستی فعلی شد . جاوید از کودکی متفاوت بود و آرام قرار نداشت ورجک بتمام معنی بود از دیوار راست بالا میرفت مدرسه احمد قوام و پرورشگاه که با چند رشته سیم خاردار و پایه های چوبی شان ورزشگاه شهر یا تختی فعلی راازهم جدا میکردهمیشه در میدان دید ما بود و بازی های بزرگ ترهارا از پشت سیم های خاردار تماشا میکردیم و تمرین های دو و میدانی و پرتاپ دیسک و نیزه آقای کیاموسوی راهیچوقت از یاد نبرده ام و خود مدرسه احمد قوام هم آنقدر بزرگ بود که یک سرش خیابان اصلی بود و یک سرش خیابان امیر شهید و چندین جریب وسعت داشت و تمام زمین های جلویی وعقبی اش چمن زاری بود بزرگ و جولانگاهی برای بدو بدو و بازی بچه ها ، یکی از بازی کودکانه ما اسکی رفتن روی چمن های خیس و لیز بود و بچه ها کمی خیز برمیداشتند و کمی میدویدند وبا دو پا روی چمن اسکی میرفتند . یکنفر یک متر میرفت یکنفر سه متر اما جاوید میرفت خیلی طولانی هفت هشت ده متر شاید هم بیشتر خلاصه غیر قابل رقابت بود آخر بازی همه لباس شان گلی و کثیف میشد الا جاوید ، البته اسکی رفتن با گالوش کیفی دیگر داشت اون موقع کفش فوتبال برای بچه ها خیلی گران و کمیاب بود و همه گالوش ساخت لاهیجان به پا میکردند وچون ارزانتر بود تقریبآ همه پسر بچه ها برای بازی گالوش لاستیکی داشتند و میرفتیم وسط های کوچه برق دکان آقا " سیام" گالوش ساز که فارسی را بزحمت حرف میزد و از ترک لاهیجان بود از خانواده جودت های لاهیجان بود و برادر کوچکترش با ما هم مدرسه ای بود طبع شعر داشت حیف زود فوت شد شعری میگفت و مقاله ای می نوشت . روی دیوارسیاه و خاک و خل گرفته دکان سیام انواع گالوش با اندازه مختلف روی میخ آویزان بودکه اون موقع یک جفت گالوش لاستیکی پسرانه میخریدیم دو تومان یا بیست ریال و کلی به تماشا می ایستادیم و در سر و صدای و دود چرخ موتور گازوئیلی اش که لاستیک یا تیوب ماشین ها را با شابلون والگو میبرید و با چرخ اش سمباده میزد و چسب کاری میکرد،گالوش های قشنگ با نوارقرمز با بوی لاستیک تحویل میداد
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C
![]() | |||
فوتبال سپیدرود رشت
دهه 1350ایستاده از راست :سیروس جوشیری-شیدفر- کاوه کاویانپور -حبیب کارجو- ؟-جمشیدپذیرانشسته از راست :رسول حقدوست-حسین بیگی-جاویدجهانگیری-علیرضااسما عیلی-احمدپور
دهه 1350ایستاده از راست :سیروس جوشیری-شیدفر- کاوه کاویانپور -حبیب کارجو- ؟-جمشیدپذیرانشسته از راست :رسول حقدوست-حسین بیگی-جاویدجهانگیری-علیرضااسما عیلی-احمدپور
![]() | |||
تیم فوتبال ملوان بندر انزلی
دهه پنجاه |
در جام تخت جمشید
|
![]() |
| تیم ملوان دهه پنجاه |
۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه
علی امیری در ارسال ایمیلی برایم نوشته اند : تصویر یادداشت مندرج در روزنامه بهار خدمت شما ارسال میگردد _ سلام جناب امیری انگاری اشتباهی رخ داده است مگر رییس دانشکده هنر های زیبا مهندس سیحون نبوده است ؟ ولی در یادداشت جیحون اسم برده شده است با سلام حق با شماست مهندس هوشنگ سیحون رئیس دانشکده هنر بوده و این اشتباه تایپی است که مطمئنا در کتاب خاطرات اصلاح خواهد شد
۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه
چهار عکس زیبای قدیمی از مقبره در حال ساخت مربوط به اواسط دهه سی که در صفحه دوستداشتنی " لاهیجان سبز" تیر ماه نود و دو به نمایش گذاشته شد و جمعی از رئوسای ادارات آنموقع و جمعی از بزرگان شهر از جمله شهردار اصغر فیاض و معاونش اعتمادی بزرگ و غفور گنجه ای پدر جواد پیمانکار پروژه و البته عموی من سید نعمت الله توکلی و عبد محمودی پدر زنده یاد دانشجوی حسابداری و همیشه خندان و شاد " محمود" محمودی هم در این عکس ها دیده میشوند ، یادشان گرامی روانشان شاد باشد آنچه از زنده یاد پدر محمود عبد محمودی بیاد دارم و همیشه برایم جالب بود اینکه در قید حیاتش سنگ قبر خودش را پیش از مرگش سفار داده بود و سنگ نوشته قبرش را در منزلش واقع در باغشاه لاشیدان نگهداری میکرد
اشتراک در:
پستها (Atom)


.jpg)


.jpg)





.jpg)
.jpg)




















.jpg)





.jpg)









