۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

عکس هایی چند از جناب کیوان پندی به انتخاب محمدرضاتوکلی

اسمال کیجا

اسماعیل خدا ترس کردمحله ای
معروف به "کبلا کیجا"



اسماعیل خدا ترس کردمحله ای

معروف به کبله کیجا
من هم که بچه بودم شاهد دعوا و چاقو کشی وآشوب کیجای در لاهیجان بودم .البته نمیدانم چه سالی بود سی و شش هفت بود. یادمه روزهای آخر تابستان بود و کم کم آماده می شدیم که به مدرسه برویم،مادرم منو بابردار بزرگترم به همراه پسرنوجوان کارگر منزل فرستاده بود مغازه آقای فریدون عیسی بخش قیش یا کمر بند چرمی بخریم ، مغازه عیسی بخش نزدیک میدان چهار چراغ اول خیابان بازار نبش کوچه بن بست سینما ایران  زیر ساختمان رادمنش ها مغازه خرازی داشت. موقع برگشتن از میدان و فلکه چارچراغ می گذشتیم صدای تصادف دو ماشین پابدای روسی درست وسط میدان چهارچراغ اتفاق افتاده بود.بنظر میرسید تصادف عمدی بوده باشه. بعد از تصادف هردو راننده از ماشین خارج شدند، راننده ماشین عقبی مردی بلند قد هیکل دار باموهای بلند که فقط پیراهن سفید آستین بلند پوشیده بود کارد به دست خارج شد و بطرف راننده جلویی حمله کرد ، آدم های اطراف میدان بطرف دعوا رفتند و ازدحام بیشتر و بیشتر شد . اولین باری بود دعوای چاقوکشی میدیدم ، تقریبآ با حالت دویدن از آنجا دورشدیم . کیجا لات درشت اندام و غول چماقی بود که آنموقع در رشت گاراژداشت و ماشین های سواری مسافرکش به لاهیجان میفرستاد. چندنفر درلاهیجان گاراژ تاسیس کرده بوند و مسافر به رشت میبردند ، کیجا آنرا دخالت در قلمروکاری خودش به حساب آورده بود و برای تصفیه حساب به تنهایی ویک تنه به لاهیجان آمده بودکه دعوا راه بیاندازد. دعوا و چاقوکشی وسط میدان ادامه داشت و کم کم خودش رابه مغازه عزیز کفاش یابرادرانی که کنار میدان و زیرعمارت مطلق ها بود رسانده بودووارد بالکن مغازه شده بود و با پرتاب کفش وقالب و سایر ابزار به دعوا و چاقوکشی ادامه میداد . واین داستان ازصبح که شروع شده بودساعت ها ادامه داشت و دعوای بین مردم لاهیجان و لات های هفت محله آنموقع لاهیجان و زخم و زیلی شدنشان تا غروب ادامه داشت و جمیعت زیادتر و زیادتر میشد واز دست پلیس و شهربانی و پاسبان خارج شده بود که ارتش دخالت کرد و سربازانی مسلح از رشت به لاهیجان آمدند و برای پراکنده کردن مردم شروع به تیر اندازی هوایی و سرو صدا نمودند و مردم را فراری دادند وکیجا دستگیرو باخود به رشت بردند. حین تیر اندازی مردی بنام بندبونی تیر خوردوکشته شد. بند بونی یادم هست عصای زیربغلی داشت موقع راه رفتن می شلید، دکه ای دور میدان روبروی بانک تجارت امروزی که آن موقع هتل نوارچی بود ماست بندی داشت و ماست کوزه ای میفروخت.آنموقع این واقعه و دعوای لات ها خیلی سرو صداکرد و بسیاری ازمطبوعات آنرا انتشار دادندورشتی ها سال ها برای مسخره کردن لاهیجانی ها از آن یاد میکردند و افتخار میکردند! برادران پرتوی و عزیز کفاش هرگز نتوانستند کفاشی را سرو سامان بدهند، مغازه کفاشی شانرا به حسن آقای قاسمی که روبروی مغازه کفاشی دکه آجیل و تنقلات داشت فروختندو شهرداری هر دو دکه ی حسن دکه و بندبونی ماست بند از دور فلکه اصلی برداشت و برد.

رودبار
بسته بندی چای در لاهیجان
   بارکاس انزلی
رودسر
شعرخوانی

آستانه اشرفیه
لنگرود
دکتر حعفرعادلی _ مهدی آستانه ای_ تیمساردیلمی
حاج محمد حسین مهدوی
معروف به " امین الضرب"
نیما یوشیج و شراگیم پسرش
 کاظم غواص , نیما یوشیج و جهانگیر سرتیپ پور  تابستان سال 1338
جناب پندی
تیلر موتور شخم بیجار
پیشکابل و گجمه
پزشکان بیمارستان رشت
میدان شهرداری رشت
مهندس حسین محجوبی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر