از اشغال روسها تا شکست نهضت ملی
نام دکتر بهمن مشفقی را از سالیان پیش شنیده بودم. دورادور ایشان را در سمینارها و مناسبتها دیده بودم؛ مثل رانندههای دو اتوبوس که در جاده به هم چراغ میزنند و میگذرند! نه همنشین شده بودیم و نه همکلام. این بار اما با همسرم به دیدارش رفتیم. قرار ما در کتابخانه شخصی او در خانهاش بود. ملاقات با ایشان و همسر مهربانش برایمان مغتنم بود. چهره و خلق آرام ایشان جالبتوجه بود. کتابخانه خانگی بزرگ و ارزشمندشان مرا متعجب ساخت. با خود گفتم اینهمه متن و مقالههای متعدد ایشان به پشتوانه مطالعه اینهمه کتاب شدنی میشود. با ایشان میتوان مصاحبهای در اندازه یک کتاب بزرگ انجام داد ولی با توجه به محدودیتهای مجله و روال معمول گپ و گفت، به این مقدار بسنده شد که در دو یا سه شماره مجله تقدیم میشود.
لطفاً از دوران کودکی خود بفرمایید.
از لحظهای که چشم به جهان گشودم، زندگیام سرشار از رخدادهای شگفتانگیز بوده است. سه سال و هشت ماه و دقیقتر بگویم ۴۴ ماه داشتم که شاهد اشغال زادگاهم لاهیجان در شهریور ۱۳۲۰ از سوی همسایه شمالی بودم. از رخداد آن اشغال میتوانم از بمباران شهر لاهیجان بهوسیله هواپیماهای متجاوز و جنگی روسها و فروریختن بمبهایشان روی ساکنان بیدفاع شهر یاد کنم. هنوز صدای وحشتناکی که از انفجار آن بمبها برخاسته بود و منزل ما در نزدیکی محل سقوط بمبها قرار داشت، در گوشم طنینانداز است که ناگهان همه اهل منزل هراسان و قرآن به دست و سر، به حیاط خانه ریختند. لحظاتی بعد شادروان پدرم میرزا اکبر مشفقی که به کار تجارت چای و برنج اشتغال داشت، با عجله و سراسیمه به منزل آمد و گفت: روسها دارند میآیند، باید هرچه زودتر شهر را بهطرف دهات اطراف ترک کنیم. در میان شیون و گریه و زاری اهل منزل ناگهان مشاهده کردیم چند عدد کلاغ به داخل آب حوض حیاط خانه ما سقوط کردند که وحشت حاضران دوچندان شد. از قرار معلوم آن کلاغها بهدلیل موج انفجار و دود سیاه فراوانی که در فضا پخش شده بود، دچار خفگی و مرگ شدند و به زمین افتادند. چون مزارع برنجکاری ما به وسعت ۳۷ هکتار در قریه «لشکام» واقع در چند کیلومتری لاهیجان بود، شادروان پدرم تصمیم گرفت همه ما را به آنجا ببرد. طولی نکشید که کاروان خانواده ما همه پای پیاده و من سوار بر دوش زنداییام، شادروان سلطنت خانم شاهانی، پس از طی چندین ساعت راه به قریه لشکام رسیدیم. در آنجا زارعین ما یکی دو هفته از ما پذیرایی صمیمانهای کردند تا اینکه یک روز خبر آوردند که صلح شد. با شنیدن این خبر همه خوشحال شدیم و بلافاصله به شهر و منزلمان بازگشتیم. از قرار، هدف از این رفتن از شهر به روستا فقط و فقط نجات جان افراد خانواده بود، چون خانه و اثاثیه خانه به امان خدا رها شده بود و جالب اینکه طول مدتی که نبودیم، میگفتند یکقلم از وسایل منزل کم نشده بود و همهچیز سر جایش بود!
من در آن سن و سال از آنچه اتفاق افتاده بود چیز دیگری بهیاد ندارم ولی حضور نیروهای متجاوز روس در شهر و اذیت و آزارهایی که به مردم میکردند بحث همه خانوادهها بود. بزرگترهای خانواده، وقتی بچهها بیش از حد شیطانی میکردند یا میخواستند سر کوچه بروند و بازی کنند، از ترس حضور روسها در همهجای شهر، مانع میشدند و میگفتند همهجا تاواریشها (سربازان روس) هستند و بهمحض اینکه بچهها را ببینند، آنها را میدزدند. چهبسا همین امر خودبهخود در ما بچهها نوعی ایجاد تنفر از روسها کرده و تاواریش برای ما شده بود لولوخُرخُره!
تحصیلات ابتدایی شما کجا و چگونه بود؟
من چون متولد نیمه دوم سال بودم و آن زمان حداقل سن برای ثبتنام در دبستان ۷ سال تمام بود، در ۸ سالگی در کلاس اول دبستان دولتی ایرانشهر لاهیجان ثبتنام کردم. در سال ۱۳۲۵ که دانشآموز سال دوم ابتدایی بودم، یک روز صبح موقع رفتن به مدرسه توجهام به جمعیتی جلب شد که در مسیرم در کنار یک ساختمان جمع شده بودند. خیلی دلم میخواست از آنها بپرسم برای چه اینجا جمع شدهاند ولی چون آن زمان اعتنایی به بچههای کوچک نمیکردند، منصرف شدم و بهطرف مدرسه رفتم. وقتی به مدرسه رسیدم زنگ را زده بودند و دیدم شادروان رجبپور که رییس مدرسه ما بود و بعدها نام فامیلی اکرامی را انتخاب کرد، خطاب به دانشآموزان میگفت: شب گذشته با شکست فرقه دموکرات از ارتش ایران، آذربایجان آزاد شد و بههمین مناسبت مدرسه امروز تعطیل است. فریاد هورا و خوشحالی بچهها در فضا طنینانداز شد، که البته بهخاطر تعطیلی مدرسه بود و ما از نجات آذربایجان چیزی سر در نمیآوردیم!![]()
![]()
![]()
ادامه در سایت پزشکان گیل

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر